گاهی فکر می کنم شاید ما کمی دیر به دنیا آمدیم...ما که عاشق پیاده روی در کوچه پس کوچه هاییم و آواز خواندن زیر لب...آنقدر دیر که هوا پر شد از مونوکسید کربن و دود لعنتی سیگار وینستون...این روزها نفس کشیدن سخت است...با این سر دردهای موذی که انگار جایشان گرم و نرم شده در سرم...می گویم باید بروم...می گوید کجا....تو که هیچ وقت این موقع نمی رفتی ...نشسته ایم روی سکوی کنار زمین فوتبال...هوا سرشار از بوهای خنک و گیج کننده ی اواسط پاییز...من ولی بی قرار...انگار قلبم می خواهد کنده شود از جا...چنان ضربه هایی می زند که از ترس دستم را محکم فشار می دهم رویش...بی حواس می گویم که دیر است و کسی منتظرم...پوزخندی می زند و می گوید که پس این همه بی قراریت بی دلیل هم نیست....
راه می افتم بی هدف...از سنگفرش باریک کنار دانشکده...تلفنم را بالا پایین می کنم...هرچه می گردم دنبال اسم کسی که دلم بخواهدش در این عصر وسوسه کننده ی پاییز.......پرتش می کنم ته کیفم...دستهایم را می کنم توی جیبهای گشادم و زل می زنم به کفشهایم که همراهم می آیند...بی آنکه خنده ام را بخواهند...بی آنکه هی توی سرم بزنند که چرا صبای بی خیال گذشته نیستم...بی آنکه ساعتها برایم موعظه کنند که باید چنین باشم و چنان...فکر می کنم که باید چیزی پیدا کنم برای کارت عروسی مهسا...فکر می کنم که فردا باید دفترچه ی کنکور بگیرم...فکر می کنم که امشب بادبادک باز را بخوانم...فکر می کنم که هنوز برای پریسا هدیه نخریده ام...باد می پیچد لای موهایم...روسریم می رود عقب...چشمهایم را از لذت می بندم
عاشق اینم که درین عصرهای گاهی دلگیر پاییز...موهایم را از بالا محکم ببندم...ژاکت صورتیه را بپوشم...جورابهای بلند رنگی رنگیم را پا کنم و فرو بروم در کاناپه...لیوانی شیر قهوه درست کنم و بی حواس کتاب بخوانم...بعد نگاهم را غافلگیر کنم ناگهان...که زل زده به گوشه ای و کتاب رها شده به حال خودش...عاشق اینم که رویا ها مثل مهره های یک گردنبند سرخابی پاره شوند از هم وهرچه بخواهم دوباره سر و سامانشان دهم، نتوانم...عاشق اینم که همه چیز را رها کنم و بپرم روی تختم و مشتهایم را محکم بکوبم روی بالش و محکم بکوبم و بکوبم تا بالاخره اشکم دربیاید..صورتم را فرو کنم توی بالش و بی صدا اشک بریزم...توی اشکهایم به این فکر کنم که چه حس خوبی دارم و چقدر خوشبختم و بیست و دو سالگی عجب تخمی می گذرد...
با تمام این تفاسیر...هنوز حریصانه...دلم باران می خواهد...دلم یک ژاکت سبز می خواهد و یک کوله پشتی سرخابی...این پاییز واقعا بدون اینها...انگار پاییز نمی شود...!
راه می افتم بی هدف...از سنگفرش باریک کنار دانشکده...تلفنم را بالا پایین می کنم...هرچه می گردم دنبال اسم کسی که دلم بخواهدش در این عصر وسوسه کننده ی پاییز.......پرتش می کنم ته کیفم...دستهایم را می کنم توی جیبهای گشادم و زل می زنم به کفشهایم که همراهم می آیند...بی آنکه خنده ام را بخواهند...بی آنکه هی توی سرم بزنند که چرا صبای بی خیال گذشته نیستم...بی آنکه ساعتها برایم موعظه کنند که باید چنین باشم و چنان...فکر می کنم که باید چیزی پیدا کنم برای کارت عروسی مهسا...فکر می کنم که فردا باید دفترچه ی کنکور بگیرم...فکر می کنم که امشب بادبادک باز را بخوانم...فکر می کنم که هنوز برای پریسا هدیه نخریده ام...باد می پیچد لای موهایم...روسریم می رود عقب...چشمهایم را از لذت می بندم
عاشق اینم که درین عصرهای گاهی دلگیر پاییز...موهایم را از بالا محکم ببندم...ژاکت صورتیه را بپوشم...جورابهای بلند رنگی رنگیم را پا کنم و فرو بروم در کاناپه...لیوانی شیر قهوه درست کنم و بی حواس کتاب بخوانم...بعد نگاهم را غافلگیر کنم ناگهان...که زل زده به گوشه ای و کتاب رها شده به حال خودش...عاشق اینم که رویا ها مثل مهره های یک گردنبند سرخابی پاره شوند از هم وهرچه بخواهم دوباره سر و سامانشان دهم، نتوانم...عاشق اینم که همه چیز را رها کنم و بپرم روی تختم و مشتهایم را محکم بکوبم روی بالش و محکم بکوبم و بکوبم تا بالاخره اشکم دربیاید..صورتم را فرو کنم توی بالش و بی صدا اشک بریزم...توی اشکهایم به این فکر کنم که چه حس خوبی دارم و چقدر خوشبختم و بیست و دو سالگی عجب تخمی می گذرد...
با تمام این تفاسیر...هنوز حریصانه...دلم باران می خواهد...دلم یک ژاکت سبز می خواهد و یک کوله پشتی سرخابی...این پاییز واقعا بدون اینها...انگار پاییز نمی شود...!
Tuesday November 6, 2007