۰۵ آذر ۱۳۹۰
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود...آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد،
سال دیگر وقتی بهار،
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود،
و در تنش فوران میکنند،
فواره های سبز ساقه های سبکبار،
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
فروغ فرخ زاد
۰۱ آذر ۱۳۹۰
دست خطش کج و معوج نبود...نا امید کننده هم نبود...اگرچه کمکی نمی کرد، اما جذاب بود...یک روز حوالی عزیمت چشمم به دست خطش افتاد...نور سر ظهر، یکجور سفید ملایم مطبوعی همه ی حروف را روشن کرده بود... همانجا قسمتی از دست خط خودم را گذاشتم آن طرف ها، فکر کردم عجیب به هم می آیند...من کج و معوج تر بودم...شکسته تر نه، منحنی هایم بیشتر بود...نقطه هایم حتی...سرکش هایم هیچ ترتیبی نداشتند...خیلی وقت ها "حـ" را وقتی به "مـ" می چسبید بلد نبودم بنویسم...مال او همه چیزش به جا بود...من خیره می شدم و به آن همه آرامش حسودیم می شد...او دست می کشید روی منحنی هایم و من غرق لذت می شدم...خوب بلد بود با کجی هایم چطور کنار بیاید...من هم گاهی شیطنت هایی می کردم...مثلا یک روز، وقتی رسیدم، دیدم که حروفش، یکجور غمگینی چمبره زده اند روی هم...به بعضی هاشان آنقدر آفتاب نرسیده بود که بی حال افتاده بودند یک گوشه...ناگهان دلم خواست برقصند...دست بردم...شروع کردم به نوازش دست خطش...از بالا به پایین...از چپ به راست...حروف کم کم جان می گرفتند...کم کم گونه های بعضیشان سرخ می شد...بعد با حرکت لبهای من شروع کردن به رقصیدن...الفبایش می رقصید...الفبای او با حرکت لبهای من می رقصید...جور غریبی که هرگز به یاد نداشتم...حالا هم انگار که یادم رفته باشد...رقص الفبایش را از یاد برده ام...
۲۹ آبان ۱۳۹۰
کاج ها...میوه های کوچک کاج...سر راهش برایم مشتی میوه ی کوچک کاج آورد...همه شان را ریخت روی شیشه میز آرایشم...ازش خواستم بیاید و بنشیند...آمد و نشست...با تمام اشتیاق...با اشتیاق تمام...انگشتهایش را روی لبهام کشید...دستش بوی کاج می داد...در وسط های پاییز...خوب که نگاه کردم، دیدم که این بار نه او صورت دارد و نه من صدا...سکوت عمیقا خاکستری بود...می خواست ساکت بمانیم...ماندیم...او گوش کرد...من حرف زدم...بی صدا... بی صدا....انگشتهاش را می کشید روی لبهام...من حرف می زدم...حرف نمی زدم...اشکهام را پاک می کرد..صداش توی سکوتم گم شد...باران گرفت..
۲۲ آبان ۱۳۹۰
شومینه...چایی زغالی...گربه...برف...بارون...شومینه...دیوار چوبی...بالشک...توت خشک...شومینه...صدای سوختنِ چوب...استکانِ کمر باریک...بغلِ گرمِ طولانی...برگای خیس...بیرون سرد...تو گرم...شومینه...صدای نفسای عمیق...بوی چوب سوخته...شب...شب...شومینه...بوسه؟...شاید...صدای تار...جوراب...نارنگی...خنده های ریز ریز...صدای سوختنِ چوب...شومینه...پائیز...پائیز..
۱۴ آبان ۱۳۹۰
نه راستش...من آدمِ برنامه ریزی نیستم...بیشتر دلم می خواهد اتفاقات نرم و سبک بیفتند...ناگهان...مثل دست های تو...میانِ ردیفِ نُت ها و آکوردها و دستگاه ها...آنجور که لبهایم قهرند و چشمهایم آشتی...آنجور که ما هرچه هم که بگوییم، سرانگشتانمان اسرار را به تمامی فاش می کنند...نرم و سبک و جادویی...میان نیمه شب های پاریس
آدم زُکام هم می شود، در خانه ی خودش بشود... اقلکن کسی هست در تاریک روشنِ صبحِ زود آب پرتقال و گریپ فروت بدهد دستت و قابلمه ی سوپی روی اجاق و دخترک که هی برایت شیر و عسلِ داغ می آورد...قسمتِ شیرین ترش هم زنِ همسایه است که سرِ شبی تو را عطسه کنان دیده و حالا یک ظرف شلغمِ اعلا روبرویت با بخارهایی پرواز کنان...
سلام ای شب های بیماری و تنهاییِ غربت...فکر کردن بهتان حالا چه لبخندی می نشاند گوشه ی لبم..
سلام ای شب های بیماری و تنهاییِ غربت...فکر کردن بهتان حالا چه لبخندی می نشاند گوشه ی لبم..
۰۱ آبان ۱۳۹۰
به خاطر هجومِ هورمون هاست شاید...یا به خاطر هجومِ پائیز آن بیرون، اینچنین خوشبو و روشن و دلپذیر...به خاطر دسته ی ظریفِ ِ جعفری یا خرماهای طلائی رنگ...یا عشوه گری نامحسوس برای پسرکِ میوه فروش با تلاشهای معصومانه اش برای ریختنِ انارهای سُرخ تر توی سبدم...به خاطرِ توست که رفته ای...به خاطرِ چشمهایمان که یکرنگ نیست...نبوده هیچوقت...به خاطرِ من...که روی لبه ی روشنِ برگریزانِ شهرم...شهرِ عزیزِ خودم، تاب می خورم و تاب می خورم و تو با با لبخندی یکوری نگاهم می کنی ...به خاطر رهایی ست شاید...که من این چنین سرمستم
۳۰ مهر ۱۳۹۰
کلاغ هایی سر مست...کلاغ هایی بالای چنارهای بلند...کلاغهای گرد...کلاغ های مربع...کلاغ هایی عشوه گر... کلاغهایی با نشانه هایی قرمز رنگ روی ساعدِ دست...کلاغ هایی وسیع...کلاغ هایی گریان...کلاغهایی با آغوش هایی پهناور...کلاغ هایی با رنگ هایی به جز سیاه...کلاغ هایی با گوشواره های خال خالِ سُرمه ای...کلاغ های با لبخند هایی بزرگ و مهربان..کلاغ هایی مهربان
۱۹ مهر ۱۳۹۰
۰۸ مهر ۱۳۹۰
ما توی کوچه ها به دقت راه می رویم و پائیز بی صدا می آید و تهران بسیار قشنگ است
اون دختره که امروز صبح تو شلوغیِ جمعه بازار از اینور به اونور دنبال یه دست لیوانِ آبی می گشت که توش دوغ بخوره و آخرشم اونی که می خواس پیدا نکرد من بودم...اونی هم که تو یه کوچه ی خلوت تو یوسف آباد نشسته بود لبِ جوب و روسریشم رو شونه هاش بود و به چش غرّه های اونم محل نمی داد و آهنگِ قشنگ گوش می کرد و با لذت به غروبِ عصرِ جمعه نگا می کرد، هم...!
۰۱ مهر ۱۳۹۰
به چراغ قرمزِ سرِ وزرا که رسیدیم دخترک سرش را از پنجره آورد تو و گفت خانوم گل می خرید؟؟...مثلِ همیشه گفتم نه!...بیشترش از ترسِ این که نکند گلها را برایم بخرد که دوست نداشتم...یکهو یکجورِ عجیبی...با آرامترین و زنانه ترین و روشن ترین صدای جهان گفت: "بخاطرِ چِشای قشنگِش"...من هول شدم و با عجله دست کردم توی کیفم و در همان حال داشتم بهش غر می زدم که اینجوری که تو می گویی مگر آدم دلش می آید که نخرد، که نگاه کردم و دیدم همه اش روی دامنم است...چشمهای هر سه مان تر بود...
اشتراک در:
پستها (Atom)
