۰۸ مهر ۱۳۹۰

ما توی کوچه ها به دقت راه می رویم و پائیز بی صدا می آید و تهران بسیار قشنگ است

اون دختره که امروز صبح تو شلوغیِ جمعه بازار از اینور به اونور دنبال یه دست لیوانِ آبی می گشت که توش دوغ بخوره و آخرشم اونی که می خواس پیدا نکرد من بودم...اونی هم که تو یه کوچه ی خلوت تو یوسف آباد نشسته بود لبِ جوب و روسریشم رو شونه هاش بود و به چش غرّه های اونم محل نمی داد و آهنگِ قشنگ گوش می کرد و با لذت به غروبِ عصرِ جمعه نگا می کرد، هم...!