۰۱ آبان ۱۳۹۰

به خاطر هجومِ هورمون هاست شاید...یا به خاطر هجومِ پائیز آن بیرون، اینچنین خوشبو و روشن و دلپذیر...به خاطر دسته ی ظریفِ ِ جعفری یا خرماهای طلائی رنگ...یا عشوه گری نامحسوس برای پسرکِ میوه فروش با تلاشهای معصومانه اش برای ریختنِ انارهای سُرخ تر توی سبدم...به خاطرِ توست که رفته ای...به خاطرِ چشمهایمان که یکرنگ نیست...نبوده هیچوقت...به خاطرِ من...که روی لبه ی روشنِ برگریزانِ شهرم...شهرِ عزیزِ خودم، تاب می خورم و تاب می خورم و تو با با لبخندی یکوری نگاهم می کنی ...به خاطر رهایی ست شاید...که من این چنین سرمستم

۳۰ مهر ۱۳۹۰

کلاغ هایی سر مست...کلاغ هایی بالای چنارهای بلند...کلاغهای گرد...کلاغ های مربع...کلاغ هایی عشوه گر... کلاغهایی با نشانه هایی قرمز رنگ روی ساعدِ دست...کلاغ هایی وسیع...کلاغ هایی گریان...کلاغهایی با آغوش هایی پهناور...کلاغ هایی با رنگ هایی به جز سیاه...کلاغ هایی با گوشواره های خال خالِ سُرمه ای...کلاغ های با لبخند هایی بزرگ و مهربان..کلاغ هایی مهربان

۲۵ مهر ۱۳۹۰

حالا معلوم شد که آرامش و امنیتِ من از روزی که برگشتم از کجا می آمده...زودتر برگرد لطفا

۱۹ مهر ۱۳۹۰

نورِ سرِ صبحِ مهر ماه که می ریزد روی صورتت، حسی زیباتر از این وجود ندارد که مهری تازه _و نه از نوعِ میان تهی اش_ قلبت را روشن کند...

۰۸ مهر ۱۳۹۰

ما توی کوچه ها به دقت راه می رویم و پائیز بی صدا می آید و تهران بسیار قشنگ است

اون دختره که امروز صبح تو شلوغیِ جمعه بازار از اینور به اونور دنبال یه دست لیوانِ آبی می گشت که توش دوغ بخوره و آخرشم اونی که می خواس پیدا نکرد من بودم...اونی هم که تو یه کوچه ی خلوت تو یوسف آباد نشسته بود لبِ جوب و روسریشم رو شونه هاش بود و به چش غرّه های اونم محل نمی داد و آهنگِ قشنگ گوش می کرد و با لذت به غروبِ عصرِ جمعه نگا می کرد، هم...!

۰۱ مهر ۱۳۹۰

یادته یه بار مسواکتو اشتباهی پست کردی برام؟!؟
به چراغ قرمزِ سرِ وزرا که رسیدیم دخترک سرش را از پنجره آورد تو و گفت خانوم گل می خرید؟؟...مثلِ همیشه گفتم نه!...بیشترش از ترسِ این که نکند گلها را برایم بخرد که دوست نداشتم...یکهو یکجورِ عجیبی...با آرامترین و زنانه ترین و روشن ترین صدای جهان گفت: "بخاطرِ چِشای قشنگِش"...من هول شدم و با عجله دست کردم توی کیفم و در همان حال داشتم بهش غر می زدم که اینجوری که تو می گویی مگر آدم دلش می آید که نخرد، که نگاه کردم و دیدم همه اش روی دامنم است...چشمهای هر سه مان تر بود...
واقعیت این است که من وقت حرف زدن بی نهایت عاقل و منطقیَم، و حرفهای بسیار قشنگی می زنم و دلِ سنگ را آب می کنم حتی...اما امان از هنگامه ی عمل...که همان دخترک چارده ساله ی احساساتیِ خرِ احساساتیِ خرِ احساساتیِ خر می شوم...این را همه تان گفته اید...به کرّات

۳۱ شهریور ۱۳۹۰

تنهاییِ آمریکا یکجورِ درندشت و یخزده و پرت و پلایی بود...میشد تنهایی بروی سوپر مارکت و ساعت ها سبدت را پر و خالی کنی...یا توی عطر فروشی های بزرگ بی خیال ماتیک قرمز بزنی و عطر بپاشی به سر و رویت...یا دراز بکشی توی چمن ها و کتاب بخوانی...تهران ولی...تنهاییَش...دست به نقدتر و عمیق تر و دنج تر است...از سرِ اختیار است و مزه ی چای تلخ و کشمش و نانِ سنگک می دهد...خیلی هم که پاگیر شود، مرهمی هست به اسم اتاق خوابِ خودت و کتاب های خودت و بالشک های خودت و صداهایی که صدایت می کنند برای ناهار و شام...و همه ی اینها فضا را در یک خنکیِ دلنشینِ صوفیانه ای معلق می کند...

۳۰ شهریور ۱۳۹۰

لابد مشکل از من است که مرد های زندگیم می نشینند یک گوشه روزنامه می خوانند در حالی که من از غصه دچار تنگی نفس می شوم...توی خوابم ما یک همسایه ی جدید داشتیم...تو بودی به گمانم...تازه می خواستم از تو دلبری کنم...اول فیلم پرسیده بود، اگر یک شانس دیگر داشتی که به کسی که برای همیشه رفته است برگردی، برمی گشتی؟!؟...تو خواب می دانستم که بی شک..اینجا ولی آسمان هنوز پر از دود نفرت انگیزی ست که بوی کربن می دهد توی اتوبانهای شبانه ی این شهر...

۲۶ شهریور ۱۳۹۰

یک بعد از ظهر گذاشتند من بروم...اینجا تابستان است و شب ها هنوز گرمند...موهایم به قدر کافی بلند شده اند...چهارده سال گذشته است...
He is going to kiss me and I will be lost...

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

در تمام این سالها...یک بار و فقط یک بار دلم لرزیده بود...او که آمد، انگار همه ی قصه های پریان ِ دنیا برایم شادمانی کردند...هرچند که فاصله ی لرزش ِدل و بازگشت به خانه ی امنِ عشق ِ قدیم به دو روز هم
نکشید...اما بعدش، همه ی این سالها، من بودم و یک علامت سوالِ بزرگ که آیا می ارزید؟...اصلن همان روز که او رفت، که گذاشتم برود، آنقدر برای تو زار زدم که بعدش دلم برای هر دومان سوخت...نمی دانم از غصه ی رفتن او بود، یا عذاب وجدان ِ خودم، یا آن آواری که بر سرم خراب شده بود...که انگار بر خلاف همه ی ادعاهایم حتی دل ِ من هم می توانست بلرزد...از هوس، یا خواستن...یا هر چه که بود...من تا مدتها غمگین بودم...تو هم انگار چیزهایی حس می کردی...هرچه که بود، مهربانیِ زیاده از حدَّت حال مرا بدتر می کرد
حالا...خیلی سال گذشته...تو رفته ای...انگار سالهاست که رفته ای...عکسهای او را هم با دختر ِ تازه و گیسو طلائیَش همین حالا دیدم...لبخندهایشان شادم نکرد...انگار حالا هیچ چیز شادم نمی کند...حتی پنجه های پیچیده ی خودم دور ِدست های تازه ی مهربان...دلم همان وفاداری کورکورانه را می خواهد...همان که دیگر لنگه اش را هیچ کجای دلم پیدا نمی کنم

۱۲ شهریور ۱۳۹۰

شب جان ِ دلم...کتِ آبی ِ مشهور برایم می خواند وصدای لئونارد اتاق ِ قرمز را برداشته است...تو هم لابد جایی بین ِ بازوان ِ پر ستاره ی من داری خواب ِ پاستای اسپایسی ِ چار میز می بینی و جمعه بازار و تئاتر ِ شهر.... اما نگران نباش...من برایت از همه شان کمی کنار گذاشته ام برای روزی که بیایی...یا بیایم...لطفن مواظب گوشواره های خال خال ِ من باش...
بوسه ها...
سیب♥
بهش گفته بودم می خواهم امشب شامم را با ستاره ها بخورم...لابد او هم همانقدر مست بود که دست من را فشرد و زمزمه کرد که چرا که نه...آسمان ستاره باران بود...آسمان ِ آن شهر کوچک کوهستانی...نمی دانم بار قبلی که کهکشان را آن همه نزدیک و در دسترس دیده بودم، اصلن در این دنیا بودم یا نه...بهشان گفتم بیایید آرزو کنیم...هر دو با هم خندیدند و گفتند تو هم که از هر فرصتی برای آرزو کردن استفاده می کنی...گفتم چرا که نه...وقتی طبیعت این همه زنده است و جادویی...وقتی همه ی انرژی پنهانش را یکسره می ریزد توی جانمان...چه وقت بهتر از حالا برای محقق شدن اوراد ِ جادو...پس همه با هم در سکوت، زل زدیم به کهکشان ِراه شیری که آن شب انگار خانه ی همه مان بود...
همه ی راه عبور ممتد درختان تبریزی بود...آخر می دانید؟...تبریزی ها جور ِ عجیبی زیبایند، برگهایشان پیش از ریزش رنگ ِ طلائی ّ ِروشن به خود می گیرد و تابش آفتاب را روی ایوان ِ خانه ی شما چند برابر می کند...زن، همانطور که به چشمهایم نگاه می کرد، بهم گفته بود که حصار دور ِ باغ های این نواحی حتما سپیدار می شود...چون هر باغبان برای پوسیده نشدن ِ درختان ِ میوه اش یک چوب سپیدار، یا همان درخت تبریزی را فرو می کند پای درخت، آنها هم به سرعت جان می گیرند و ریشه می دوانند توی خاک ِ شما...اینطور می شود که از بالا که نگاه کنی، سپیدارها همه چیزِ این شهر هستند...
چهارم سپتامبر، یک سال ِ پیش...من داشتم می آمدم که تعطیلات روز ِکارگر را با تو بگذرانم...با خودم فکر کرده بودم چقدر بزرگ شده ام که یک روز، هواپیمایی من و آرزوهایم را بر میدارد و می نشاند یک جایی، نزدیک ِخانه ی تو...که انگار شبیه ِهمه ی آرزوهای من بودی...ما همه ی آن چهار روز را دعوا کردیم...شب ِ آخر، من چنگ زدم که دسته کلید تو و پاکت سیگارم را بردارم...بیرون، هوا هنوز پر بود از خنکی ِمطبوع آخرهای تابستان...بعدش هم که حتما یادت هست...دسته ای از موهای من بود، لای انگشتان ِ تو...من هم آنسوتر...مبهوت..
تو هم لابد یک روز...خیلی سالِ پیش...در همان باغ، از همان شاخه، گردوی تازه چیده بودی...نیست؟!؟!...حدس می زنم که دلتنگ شده باشم...حدس می زنم که تا زمستان برسد، یک چیزهایی این گوشه ی زمین، لابلای آرزوهای ِمن، رنگی از گردوی تازه به خود بگیرد...قاطی طلائی های روشن ِ تبریزی ها...گوشه ی دلپذیر ِآن باغ ِکوچک...