۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۲


دختر، در شب های بهار، در سه جای مختلف دنیا اتفاق می افتاد....زمانی، در برگر فروشی کوچکی در یوسف آباد، اول های غروب، شانه به شانه ی مردی که دوست می داشت... بار دیگر، در مقصد مشخصی از زمان، خلوتی مشخص، خلوت اش، بدون هیچ کس، میخانه ای در بیروت، در آغوش مدیترانه،سرخوش، با ردّی ناپیدا از زخمی کهن، و سر آخر، پنج دقیقه ی آخر شب بود، کمی پیش از نیمه شب، اتفاقی که درست در آپارتمانی خلوت می افتاد، در منهتن، خلوتی بر خلوتی، سرکش و غریب، یکسره سودا... و بعدترش، آنچنان تهی، که انگار، هرگز سودایی نبوده...هرگز جادویی نبوده...یا شبی، هرگز شبی نبوده...