۲۸ شهریور ۱۳۹۱


دست چپم خواب رفته است و من بیدارم....مغزم خفته و چیزی بسیار غریب و بسیار مالیخولیایی در من بیدار... هرچه بالشک ها را زیر سرم جابجا می کنم، لشکر خواب نمی آید... زندگی در گوی شیشه ای در شبی از شبهای آخرهای تابستان، کمی خنک، و کمی دزد، ادامه دارد... من سعی می کنم بخوابم، فردا صبح که بیدار شدم، لطفا کنار بالشم، برایم تعدادی گل تازه بگذارید...مرا با بوسه ای روی پیشانی بیدار کنید...یک صبحانه ی مفصل هم در تراس خانه مان می خواهم، با نان تازه و اندکی بوی پاییز...لطفا کاری کنید که صبح سه شنبه، بیست و هفت شهریور ماه، روز بخصوصی باشد برای یک دختر زمینی، با لبخندی خوابالود و کهرباهایی در نهان!