۰۲ شهریور ۱۳۹۱


مثلا تلویزیون یه آهنگِ قدیمی پخش می کنه... بعد مثلا تو داری نقاشی می کنی همون گوشه کنارا... بعد یهو فکرت با قلموت پرت میشن یه گوشه ی دیگه دنیا... بعد اونورو نگا می کنی، مامانو می بینی که فکرش با کتابی که دستشه، با عینکش پرت شده یه گوشه ی خیلی اونورتر دنیا... اینجوریه که یه بعد از ظهر پنجشنبه، معشوق نوجوونیِ دو تا دختر، با چشمای روشن، به فاصله ی بیست و پنج سال، سُر می خورن تو خونه ی ما...