۲۲ مرداد ۱۳۹۱

این تل آجر و خاک، تا همین امروز صبح خونه ی ما بود... خودم صبح برا مادرم نون تازه خریدم...اون چاییمو شیرین کرد، خنده ش دنیامو روشن می کرد...بابام مهربون بود، دستاش پینه داشت، زبر بود ولی من عاشق نوازشاش بودم، پرنده فروشی داشت، همین کنج بازارچه، تا همین امروز بعد از ظهر....خواهرم، گیس گلابتونِ من بود... عاشق پسرِ دایی احمد بود، اونم عاشقش بود...قرار بود بعدِ ماه رمضون بیان خواستگاریش...این گوشه ی دیوار، همین که جای خالیِ عکس چاهار نفریمون روش مونده، یه طاقچه بود، جای گلدونای مادرم، با یه کتاب حافظ....ما فقیر بودیم، اما بخدا همون سفره ی محقرمون پرِ عشق بود... بابا زودتر اومد خونه، روزه بود، رنگ به رو نداشت، گفت یه کم بخوابم شب بتونم برا احیا بیدار بمونم...من گفتم تو بخواب بابا..من میرم مغازه جات وایمیسم... قبل رفتن، مادر منو بوسید، گفت تو مردِ کوچیکِ خونه ی مایی...زود بیا برا افطار می خوام شامی بپزم...دوس داشتم... حتما زود برمی گشتم... قبل رفتن یه نگاه انداختم به خونه مون با دیوارای آجری و درِ زنگ زده....دوسش داشتم...بیشتر از هرجایی تو دنیا...داشتیم با پرنده ها آواز می خوندیم، که یهو دیدم صدام تو صداشون گم شده....خودشونو می کوبیدن به قفس...گیج بودم... از درِ مغازه اومدم بیرون با یه حس عجیب... که یهو دنیا لرزید...دنیا می لرزید و من به فکر پرنده ها بودم که یجورِ عجیبی ساکت شده بودن....فکر شامی هایی بودم که مادر داشت می پخت...فکر خواهرم، که چشم انتظارِ پسر دایی احمد زل زده بود به جای خالی دیوار با دو حفره ی خالیِ چشم...فکر دستای بابا...فکرِ عصرِ شنبه ای بودم که هیچوقت تموم نشد...فکرام تو آوازِ بی صدای پرنده ها گم شدن...عصرِ شنبه بود...آتیش می بارید از آسمون...ما چاهارتایی همدیگرو بغل کردیم و زیر سنگا خوابیدیم....سنگا به جای پرنده ها برامون آواز خوندن...مثّ لالایی....