شب، تصویر هفت رنجِ کوچکِ ملایمِ زنی بود، با چال هایی بر گونه...
شب، عطسه هایی بود، ممتد و عمیق...
شب، اشتباهاتی تمام نشدنی بود، که هرچه درست تر به چشم می آمد...
شب، نامِ دیگرِ مردی بود، خفته در کنار من... که به یادش نمی آوردم، تنها خطوطِ عمیق کنار لبهاش، خبر از ستمگری من می داد...پیوسته و شیرین...
شب، من بودم، در جستجوی نشانه ای، که تو را، پیش از آن که سپیده بدمد، یکسره از آنِ خود کنم..