۱۶ تیر ۱۳۹۱


حقیقت این بود که من ماده ی بنفش سیالی بودم که یک بعد از ظهر تعطیل، میان ردیف آکوردها و کلاویه ها و نت ها، جاری شدم...دستم باید از مچ تا می شد و انگشت ها ترتیبی منحصر به فرد داشتند... درست همان لحظه که صدای لطیفی دیوارهای نه چندان سفید را پوشاند، قصه ی من به همان نقطه رسید که هر سال، همین وقتها می رسید...من یکبار، اولهای تابستان، یا حتی آخرهای بهار به دنیا آمده بودم، و از آن روز به بعد، هر آغاز و هر پایانی، نقطه ای مشترک داشت با همین بعد از ظهرهای داغ... بهش گفتم، می دانی همین الان چه آرزویی دارم؟...بهش گفتم همه ی عمرم، از همان ده دوازده سالگی آرزوی یک باغ نه چندان کوچک، با صدای روان آب و هوهوی باد لای درختهاش و جیرجیرک لای بته هاش، با پاهای برهنه ی من زیر پشه بند و پچ پچ آدمهایی آن دورترها و انعکاس صدای لیوان هایشان و بوی عجیب تنشان در دل من مانده است... حقیقت این بود که شبی از شب های تابستان، نقش ماهِ نیمه تمام، بر روی برکه ای دور از من جا خوش کرد و زندگی، هنوز جوان، جاری بود!