۲۴ تیر ۱۳۹۱


نشسته بود رو پیشخون آشپزخونه، آیس تی می خورد با کلوچه...منم زانوهام تو بغل، رو یه صندلی، چاییمو مزه مزه می کردم...بم گفت، می دونی چی شد اصن؟!؟ گفتم ها؟!؟ گفت هیفده سالم که بود عاشق همکلاسی برادرم شدم...هنر می خوند...با چتری و چشای روشن...گفت همون شب که فواره ها داشتن می رقصیدن، همون موقع که دستت زیر چونه ت بود و داشتی رقص آب و تماشا می کردی، من باز یاد اون افتادم...گفت عین یکی هستی که آدم از بچگی عاشقش بوده، که آدمو با یه نامه گذاشته و برا همیشه رفته...