۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱


نقاشیم هیچ خوب نبود...تا سال سوم دانشگاه...هیچ نمی فهمیدم که چی، که یکی از بیست و چار نفرمون باید بشینه وسط آتلیه و ماها با زغال ازش طراحی کنیم...از زغال و مداد کنته بیزار بودم...هنوزم هستم...از کثیفی دستام که به هر جا می زدم سیاه میشد...رنگ روغنم دوس نداشتم...همیشه سید علی مشقای کلاس کفشچیان و برام می کشید...حتی واحد نقاشی سه رو دو بار افتادم...طبیعت زنده بود...هفته ای یه بار سوار اتوبوسای دانشگاه می شدیم و می رفتیم کاخ سعد آباد واسه نقاشی رنگ و روغن...چه کثافتی میشد...رنگ روغن رو چمنا...که درخت بکشیم مثلا..با آسمون...نمی رفتم باهاشون بیشتر وقتا...می رفتم سینما و کافه یا رو پله های باغچه بزی...واسه ژوژمانامم همیشه کاسه ی گدایی دستم بود که از این و اون کار بگیرم و نشون بدم...بعد یه روز، دقیقن یه روز...نقاشیم یهو خوب شد...کلاس نقاشی هفت بود فکر کنم...یه دختره رو کشیدم با سینه ی باز...استاده بهم گفت یقه شو بپوشون...نپوشوندم...دفعه ی بعد که اومد بالا سرم دهنش وا موند...گفت چه خوب شد...یادمه بومش هفتاد در هفتاد بود...پرِ رنگ...با اکرلیک...فرداش که برگشتم تو کارگاه، دیدم که نقاشیه نیست....دزدیده بودنش...هیچوقتم پیداش نکردم...جعبه ی رنگ روغنارو هم گذاشتم همونجا...دیگه هیچوقت دستم به زغال و رنگ روغن نخورد..