۰۹ فروردین ۱۳۹۱


نشسته بودم لبه ی صندلی، تو ایوونِ شمالیِ کافه... منتظرش بودم، ولی خوب می دونستم که نمیاد...ازون شبای پر اغراق بود...چِشم به برگای رقصونِ چنارا بود و گوشم به خنده های مستونه ی دختره ی میز بغلی...یهو، پسره ای که اونجا کار می کرد، با یه ظرف کیک هویج اومد بالا سرم، یه دفترچه هم دستش بود، با یه فنجون چایِ سبز...بم گفت، اینا رو یکی داده که بهت بدم...نگفت کی، منم نپرسیدم...دفترچه رو که ورق زدم، دیدم دفتر خاطرات کلاس پنجممه... تو صفحه ی اولشم با همون خط خرچنگ قورباغه نوشته بودم که هر کی نوشته های منو بخونه، حتما تو سی و پنج سالگی می میره... وقتی داشتم از در می رفتم بیرون، آکاردئون زنِ مست با یه چشمکِ هیز بم گفت، "سخت نگیر دختر جون، زندگی هیچ ارزششو نداره..." همونجا، قبل اینکه آخرین قطارو از دست بدم، دفترچه رو انداختم تو یه صندوق پست، با آدرس اولین خونه ی تو، همونجا که اولین بار بوسیده بودمت... U