«خبر ندارم این آخرین باریست که او را میبینم. کف دستهایم میسوزد و بهنظرم میرسد که اسم او را روی تمام بدنم خالکوبی کردهاند. بهم میگوید که عازم فرنگ است. پس تابستانی در کار نخواهد بود. نباید گریه کنم. هرگز. دندانهایم را بهم فشار میدهم. گلویم گرفته است. گوشهایم صدا میدهد. خیس از عرق هستم. گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلکها، لای مژههایم. ملافه را روی صورتم میکشم. تب دارم و به نظرم میرسد که همه چیز- باغ دماوند و «میم» را خواب دیدهام. هذیانی بزرگ پشت پلکهایم میچرخد و در آن واحد در تمام روزهای تابستان گذشته حضور دارم. نفسی گرم و خوشبو به صورتم میخورد. صورت «میم» نزدیک به صورت من، آن سوی ملافه است. زبانش را به نوک دماغم میمالد و بعد، مثل همیشه، به رسم یکجور دوستی و نشانهی عشق (عشق را من پیش خودم فرض کردهام)، سر دماغم را میان دو انگشتش میگیرد و آهسته میفشارد، و پیش از رفتن، پیش از برای همیشه ناپدید شدن، چشمهایم را میبوسد- چشمهای خیس و داغ و گریانم را- و من میدانم که بوسیدن چشم دوری میآورد و دلم سخت میگیرد.»*
*«درخت گلابی»
از «جایی دیگر»
گلی ترقی