پرده ها کنارند...برف می بارد، آرام...من زیر پتوی طوسی رنگم لمیده ام و تو از آن سو انگار که مرا می نوشی...منِ صبحیِ برف آلودِ روشن را...در من هنوز، چیزهایی هست که بگذارد نگاهم را از تو بدزدم...مثل یک حریر ابریشمین...که می خواهد نگذارد، اما خیلی هم کاری از پیش نمی برد...رنگ ها حلقه زده اند دورم...صبح از نگاهم روشن است...و تو، هنوز بیمار خنده های منی...این را چشم های حریصت می گویند