رسول آقا اسمش بود...مامان بزرگ صداش می کرد "رسی"...پدرش که مُرد، ده سالش بیشتر نبود...رفت توی یک داروخانه، شد وردست داروخانه چی....بعدن خودش شد دکتر داروخانه...بدون درس و کتاب...بیست سالگی، عاشق دختر شد...آن موقع ها تبریز بودند...دختر سیزده سالش بود...به عشق ماتیک و کفش پاشنه بلند راضی شد که زنش شود...هنوز یک ماه نشده دختر تصمیم گرفت فرار کند...می گفت پسر خیلی سختگیر بوده...از آن تبریزی های غیرتی...دختر بهش سخت می گذشته...یک روز به هوای حمام با عمه اش سوار قطار شد و آمد تهران...پسر همان روز آمد دنبالش...دختر قبول نکرد...یک سال گذشت...دختر می گفت هر روز عصر سر یک ساعتی ماتیک می زده و می ایستاده دم در و پسر برایش مجله های پر از عکس های شاه و فرح می آورده که دلش را بدست آورد...آخر هم تریاک خورد که شاید دل دختر رحم بیاید...دل دختر هم رحم آمد وقتی او را نزدیک مرگ دید...پسر همان تهران یک خانه اجاره کرد...خانه ای که مامان تویش به دنیا آمد...
دختر نمی دانست که دقیقن از کی عاشق پسر شد....اما دید که مهربانی های پسر، صبوری های پسر و سادگی اش کم کم دارد دلش را آب می کند...چهل و سه سال با هم زندگی کردند...پسر تا آخرین روز عاشق ماند...
مامان بزرگ که غصه اش می شد، شعرهای پسر به سرش می ریخت...مامان بزرگ که از سفر برمی گشت، همه ی خانه چراغانی بود...مامان بزرگ ملکه ی عالم بود انگار، با وجود پسر...تا روزِ آخر "منوش" از دهانش نمی افتاد...
همه چیز از یک آخ شروع شد...سرطان بود...سرطانِ خون...به سه ماه هم نکشید...من پانزده سالم بود...یک روز پسر سر مرا گرفت بین دستهاش و زل زد توی چشم هام و گفت، ما پانزده سال است که همدیگر را می شناسیم رفیق! من می دانم، تو یک روز آدم مهمی می شوی!...من چشمهام غرق اشک نگاهش می کردم...
یک روز...همین یازده سالِ پیش...همین امروز...پسر رفت...نگاهش به دختر بود وقتی پر کشید...چشمه ی اشک دختر هرگز خشک نشد...امروز که از سرِ خاک بر می گشتیم، بهمان می گفت دنیا را بگذارند یک طرف، و "رسی" را یک طرف دیگر، دنیا بیاید لنگ بیندازد...گفت حیف هر ثانیه ای که کمتر از حالا عاشقش بودم...