همین الان یک فیلم دیدم از پارسال این موقع ها...آدم بعدش که خودش را می بیند یک جاهایی با یک کسانی در حال کردن یک کارهایی یا گفتن یک چیزهایی به خودش بُرّاق می شود که_ئه! این توئی یعنی؟!؟...بعد هرچه فکر می کند باورش نمی شود که توی آن لحظه بوده است...یا کنار آن آدم...یا مشغول کردن آن کار...یا گفتن آن چیز...یعنی می خواهم بگویم یک وقتهایی آدم اصلن باورش نمی شود که می توانسته هر جایی باشد غبر از اینجا...یعنی می خواهم بگویم که زندگی یک چنین چیز تخمسگی ست و من این روزها خیلی دارم سیگار می کشم و خاک بر سرم و خاک بر سرِ همه ی این هورمون های بی همه چیز بریزند که مایه ی همه ی بدبختی های بشریتند