۰۲ بهمن ۱۳۹۰

بعضی عصرها را که مثل حالا می شود..که من و مامان می نشینیم توی هالِ خانه...من کنارِ بخاری...روی صندلیِ ننوئی...یک استکان کمر باریک چایِ نعنایی دستم...یک کتاب روی پایم...مامان روی کاناپه...دارد زبان خوراکیها می خواند و برایم از خواص چای سبز می گوید...می گوید این همه چای پر رنگ مثل سم است برایم...من می گویم خوب...یک چیزهای دیگری می گوید...من همه اش سر تکان می دهم...به رشته ها و آدمها که می رسد، اخمهای من می رود توی هم...دیگر سکوت می کند...بعد...باز سکوت می پیچد و من می دانم که یک جای خوبی نشسته ام که تصویرش را ماه ها توی ذهنم مزه مزه کرده بودم...می دانم که خوشحالم که اینجایم...می دانم که بعضی عصرها مثل حالا را بسیار...بسیار...بسیار دوست می دارم