۰۱ آذر ۱۳۹۰

دست خطش کج و معوج نبود...نا امید کننده هم نبود...اگرچه کمکی نمی کرد، اما جذاب بود...یک روز حوالی عزیمت چشمم به دست خطش افتاد...نور سر ظهر، یکجور سفید ملایم مطبوعی همه ی حروف را روشن کرده بود... همانجا قسمتی از دست خط خودم را گذاشتم آن طرف ها، فکر کردم عجیب به هم می آیند...من کج و معوج تر بودم...شکسته تر نه، منحنی هایم بیشتر بود...نقطه هایم حتی...سرکش هایم هیچ ترتیبی نداشتند...خیلی وقت ها "حـ" را وقتی به "مـ" می چسبید بلد نبودم بنویسم...مال او همه چیزش به جا بود...من خیره می شدم و به آن همه آرامش حسودیم می شد...او دست می کشید روی منحنی هایم و من غرق لذت می شدم...خوب بلد بود با کجی هایم چطور کنار بیاید...من هم گاهی شیطنت هایی می کردم...مثلا یک روز، وقتی رسیدم، دیدم که حروفش، یکجور غمگینی چمبره زده اند روی هم...به بعضی هاشان آنقدر آفتاب نرسیده بود که بی حال افتاده بودند یک گوشه...ناگهان دلم خواست برقصند...دست بردم...شروع کردم به نوازش دست خطش...از بالا به پایین...از چپ به راست...حروف کم کم جان می گرفتند...کم کم گونه های بعضیشان سرخ می شد...بعد با حرکت لبهای من شروع کردن به رقصیدن...الفبایش می رقصید...الفبای او با حرکت لبهای من می رقصید...جور غریبی که هرگز به یاد نداشتم...حالا هم انگار که یادم رفته باشد...رقص الفبایش را از یاد برده ام...