کاج ها...میوه های کوچک کاج...سر راهش برایم مشتی میوه ی کوچک کاج آورد...همه شان را ریخت روی شیشه میز آرایشم...ازش خواستم بیاید و بنشیند...آمد و نشست...با تمام اشتیاق...با اشتیاق تمام...انگشتهایش را روی لبهام کشید...دستش بوی کاج می داد...در وسط های پاییز...خوب که نگاه کردم، دیدم که این بار نه او صورت دارد و نه من صدا...سکوت عمیقا خاکستری بود...می خواست ساکت بمانیم...ماندیم...او گوش کرد...من حرف زدم...بی صدا... بی صدا....انگشتهاش را می کشید روی لبهام...من حرف می زدم...حرف نمی زدم...اشکهام را پاک می کرد..صداش توی سکوتم گم شد...باران گرفت..