۱۴ آبان ۱۳۹۰

آدم زُکام هم می شود، در خانه ی خودش بشود... اقلکن کسی هست در تاریک روشنِ صبحِ زود آب پرتقال و گریپ فروت بدهد دستت و قابلمه ی سوپی روی اجاق و دخترک که هی برایت شیر و عسلِ داغ می آورد...قسمتِ شیرین ترش هم زنِ همسایه است که سرِ شبی تو را عطسه کنان دیده و حالا یک ظرف شلغمِ اعلا روبرویت با بخارهایی پرواز کنان...
سلام ای شب های بیماری و تنهاییِ غربت...فکر کردن بهتان حالا چه لبخندی می نشاند گوشه ی لبم..