۰۱ آبان ۱۳۹۰

به خاطر هجومِ هورمون هاست شاید...یا به خاطر هجومِ پائیز آن بیرون، اینچنین خوشبو و روشن و دلپذیر...به خاطر دسته ی ظریفِ ِ جعفری یا خرماهای طلائی رنگ...یا عشوه گری نامحسوس برای پسرکِ میوه فروش با تلاشهای معصومانه اش برای ریختنِ انارهای سُرخ تر توی سبدم...به خاطرِ توست که رفته ای...به خاطرِ چشمهایمان که یکرنگ نیست...نبوده هیچوقت...به خاطرِ من...که روی لبه ی روشنِ برگریزانِ شهرم...شهرِ عزیزِ خودم، تاب می خورم و تاب می خورم و تو با با لبخندی یکوری نگاهم می کنی ...به خاطر رهایی ست شاید...که من این چنین سرمستم