۳۱ شهریور ۱۳۹۰

تنهاییِ آمریکا یکجورِ درندشت و یخزده و پرت و پلایی بود...میشد تنهایی بروی سوپر مارکت و ساعت ها سبدت را پر و خالی کنی...یا توی عطر فروشی های بزرگ بی خیال ماتیک قرمز بزنی و عطر بپاشی به سر و رویت...یا دراز بکشی توی چمن ها و کتاب بخوانی...تهران ولی...تنهاییَش...دست به نقدتر و عمیق تر و دنج تر است...از سرِ اختیار است و مزه ی چای تلخ و کشمش و نانِ سنگک می دهد...خیلی هم که پاگیر شود، مرهمی هست به اسم اتاق خوابِ خودت و کتاب های خودت و بالشک های خودت و صداهایی که صدایت می کنند برای ناهار و شام...و همه ی اینها فضا را در یک خنکیِ دلنشینِ صوفیانه ای معلق می کند...