۳۰ شهریور ۱۳۹۰

لابد مشکل از من است که مرد های زندگیم می نشینند یک گوشه روزنامه می خوانند در حالی که من از غصه دچار تنگی نفس می شوم...توی خوابم ما یک همسایه ی جدید داشتیم...تو بودی به گمانم...تازه می خواستم از تو دلبری کنم...اول فیلم پرسیده بود، اگر یک شانس دیگر داشتی که به کسی که برای همیشه رفته است برگردی، برمی گشتی؟!؟...تو خواب می دانستم که بی شک..اینجا ولی آسمان هنوز پر از دود نفرت انگیزی ست که بوی کربن می دهد توی اتوبانهای شبانه ی این شهر...