در تمام این سالها...یک بار و فقط یک بار دلم لرزیده بود...او که آمد، انگار همه ی قصه های پریان ِ دنیا برایم شادمانی کردند...هرچند که فاصله ی لرزش ِدل و بازگشت به خانه ی امنِ عشق ِ قدیم به دو روز هم
نکشید...اما بعدش، همه ی این سالها، من بودم و یک علامت سوالِ بزرگ که آیا می ارزید؟...اصلن همان روز که او رفت، که گذاشتم برود، آنقدر برای تو زار زدم که بعدش دلم برای هر دومان سوخت...نمی دانم از غصه ی رفتن او بود، یا عذاب وجدان ِ خودم، یا آن آواری که بر سرم خراب شده بود...که انگار بر خلاف همه ی ادعاهایم حتی دل ِ من هم می توانست بلرزد...از هوس، یا خواستن...یا هر چه که بود...من تا مدتها غمگین بودم...تو هم انگار چیزهایی حس می کردی...هرچه که بود، مهربانیِ زیاده از حدَّت حال مرا بدتر می کرد
حالا...خیلی سال گذشته...تو رفته ای...انگار سالهاست که رفته ای...عکسهای او را هم با دختر ِ تازه و گیسو طلائیَش همین حالا دیدم...لبخندهایشان شادم نکرد...انگار حالا هیچ چیز شادم نمی کند...حتی پنجه های پیچیده ی خودم دور ِدست های تازه ی مهربان...دلم همان وفاداری کورکورانه را می خواهد...همان که دیگر لنگه اش را هیچ کجای دلم پیدا نمی کنم