هنوز برای تو می نویسم...ازین ایوان سیمانی طبقه ی پنجم خیابان میشیگان...درین نیمه شب تابستان...هنوز قرص ماه کامل است...ماه که کامل می شود، سکوت من از شبکه ی توری ِ پنجره می گریزد...اینجا هنوز تابستان است...اینجا هنوز جادوی مطبوع شب جاری ست...روی پوست برهنه ی این شهر...این شهر که از ابتدایش تو،
بودی...و حالا هر دویتان با هم می روید توی آن صندوق...کنار شن های دریاچه
هنوز برای تو می نویسم...من هرچه که از تو داشتم...همه ی آن جعبه ی قرمز بزرگ را، که همه ی این سال
ها...قاطی لبخندهایم...اشکهایم...طُرّه های گیسویم، که کوتاه شده بود و بلند...خط به خطِ آوازهایم...همه را کنار دریاچه، کنار قایق آن پسرک، که نمی دانم اهل کجا بود...همه را با هم، همان جا...توی آن صندوق بزرگ...یک صندوق خیلی بزرگ، مخفی کردم...این شهر همه اش را از من گرفت...به امانت...یا به یغما...نمی دانم...برایم تنها آن کیف کوچک قرمز رنگ ماند...همین دیروز پسش گرفتم...خیال می کردم گم شده...ناگهان پیدا شد...صندوق را کنار دریاچه خاک کردم...در حالی که آواز می خواندم
هنوز برای تو می نویسم...برای تو که نبودی...که نبودی...برای تو که هرگز با من نبودی...این خط به خط های من تنها تو را غمگین می کند...غمگین نباش...من می روم...این شهر همه اش را در دل خود پنهان دارد...من هرگز دلبسته ی این شهر نبودم...این روزها ولی...انگار دوست ترش داشتم...رها بودم...صندوقچه هنوز کنار دریاچه بود...همیشه می توانستم به سراغش بروم...تو اما دیگر...
کجای این شهر می توانستی آرام بگیری