هر بار...از دور که می بینمش...قبل ازینکه در ماشین را باز کنم...و با لبخند سُر بخورم کنارش...لحظه ای چشم می بندم و با خودم می گویم که این غریبه کیست...بعد توی دلم می گویم، خدا لعنتت کند...بعد درد می آید...درد و من، با هم سُر می خوریم کنار این غریبه ها...تو هم لابد داری یک جایی آن دورترها، لعنت می شوی...درد می کشی...و به ما..من و غریبه ها با همان لبخند نگاه می کنی