فکر کردن به زندگی قبلیم در لوگان بلوار مثل کابوس میماند....بیدار شدن توی آن اتاق تاریک...سرد...روی بالش سبز رنگم هنوز، ردّ سیاه مانده...دلم میخواست میتوانستم همهٔ آن چهار ماه نکبتی را از زندگیم پاک کنم....بس که غمگین و خاکستری بود...اینجا ولی، نور دارد...صبحها نورهای موربی پهن میشود روی کفپوشهای چوبی...صندلیها جور عجیبی اصالت دارند...در فاصلهٔ بین جوش آمدن آب و تست شدن نان ها، مینشینم پشت میز و پاهایم را دراز میکنم رو به نور آرام زمستانی...بعد هم تکههای دلپذیر نان سفید و عسل و کره نمک سودشده...گاهی هم گردو و پنیری که شباهت اندکی دارد به پنیرهای خانه...بعدش باید انتخاب کنم که با اتوبوس بروم یا قطار...قطار سریع تر است...اگر بنشینم روی صندلیهای سمت راست، از کنار گورستان محبوبم رد میشویم...برف که باشد، یکسره سفید، تنها سنگهای مرمرین سر بر آورده از برف ها...وگرنه، سبز، سبز زمستانی بد رنگ...اما سکون و سکوت...
اتوبوس صد و پنجاه و یک اما دنیای دیگریست...طولانی تر...با این حال مثل جایزه میماند برای روزهایی که زود از خانه بزنم بیرون...تمام راه پر از تمام زیباییهای یکسرهٔ دنیاست...اول ساحل...بعد یک برکه...نیمی یخزده...نیمی غازها شناور...درخت ها، و نیمکت ها...انگار متعلق به قرون وسطی...سنجاب ها، همه جا...این تکه انگار دنیای دیگریست از آن دنیای شلوغ پر عجلهٔ شیکاگو...
زندگیم این روزها رنگ صورتی لطیفیست روی یک پارچهٔ ابریشمی طوسی رنگ،پر از الکتریسیتهٔ ساکن که با تمام زیباییش حرصت میدهد بس که هی سوزن سوزن میچسبد به تنت...بهار هنوز راه درازی دارد تا رسیدن به این شهر...محلّه م پر است از سیاههای نفرت انگیز که صبحها باید زمزمههای هیزشان را بشنوم -بدتر از تهران-، و شب ها، با قدمهای محکم و بلند و چشمهای بی تفاوت، اما تپشهای لرزان، راه قطار تا خانه را تقریبا بدوم...خانهام اما، گرم و دلپذیر چشم به راه است...ربع دوم زندگیم، چشم به راه...گودی گردنم چشم به راه طرّهٔ موهایم که بلندتر شوند...من منتظر...که بهار بیاید...که راه رفتن روی طناب نازک بلا تکلیفی تمام شود...که بهار بیاید...که زندگی صورتی-طوسیابریشمیم سر بخورد روی پوست برهنه ام...نرم...