زمان ایستاد...برف همچون گلولههای مادهٔ مسلسلی بارید...و بارید..و بارید
و من همهٔ هجوم یک ریز برف بودم...پشت آن پنجرهٔ غبار گرفته...
و دهها بار...دهها بار...همهٔ صداها و همهٔ آرزوها به یکباره از مردمکهایم گریختند...و انگار هیچ چیز...هیچ چیز، جز صدای بارش مسلسلها از آسمان نبارید...هرگز نباریده بود