۰۶ خرداد ۱۳۸۸

می دانی...فکر می کنی بهار که بیاید همه چیز درست می شود...مثل برگهای کوچک و نقلی درختها...مثل داد و قال بی امان گنجشکهای پس از باران...مثل عطر یکباره ی یاسمنها که پرت می کند خودش را وسط کوچه و نفست را بند می آورد...مثل آسمان که هی می بارد و جان می دهد برای راه رفتن و هی راه رفتن
با این همه...هنوز چیزهایی هست...توی این شبهای خنک و خوشبوی بهار...باز هم چیزهایی هست که مشتهای گره کرده ات را بکوباند روی بالش...هنوز پنجره هایی هست که وقتی روشنیشان را ببینی گوشه ی چشمت خیس شود ناگهان...آهنگهایی هست که دلت را هـُری بریزد پایین و ببردت به ظهرهای رخوت انگیز نیمکتهای چوبی...اشاره کن که بشکفم حتی در این یخبستگی
تکیه می دهم به تاب کوچولوی آبی رنگی که جلویش یک زنجیر گنده بسته اند...چشمهایم می خواهند همه چیز را ببلعند انگار...با نوک کفشم سنگریزه ها را کنار می زنم و یواشکی آه می کشم...پسرک ، کوچک و تخس بالا می رود از تاب...مامان ، تابم بده...خانومه نگاهی می اندازد بهم و می پرسد که خیلی وقته منتظرید؟...می گویم که نه خیلی...شاید هفده سال...ابروهایش بالا می رود...لبخند می زنم آرام...خودم را می بینم...خرامان و شاد...جای همین پسرک خواستی...روی همین تاب...مامان...تابم می دهی؟
وقتهایی هست که پارچه ی پیراهنت را بیشتر حس می کنی روی تنت...می نشینی به انتظار حس...که می آید، وبعد...دیگر حتی مجبوری که پنهانش کنی...چرخ می زنی و به جای چهره های خندانی که دورت می چرخند وشادی می کنند...زیر آن نور رقیق...مهربانی چشمهایی را می بینی که انگار هنوز می تواند لبریزت کند...هنوز، از این فاصله...پروا می کنی از دیگران...و ناگهان همه چیز به اشک می نشیند..."می خواهم بروم"...کجا؟...تازه سر شب است که...نگاهی می اندازم به چرخشهای ناموزون و خنده های مستانه و دودهایی که جا نمی گذارند برای نفس کشیدن...می روم...و هوای خنک نیمه شب...می پیچد زیر دامنم...نفس می کشم...طولانی و ممتد...و گونه های تبدارم را می سپارم به باران ِ ترد ِ ریز ِ خواستنی...سرم گیج می رود
این بوی لعنتی که می پیچد توی اتاقم...معلوم نیس از کجا پیدا کرده مرا...من که خودم را گم کرده بودم توی هزار تا سوراخ...آخ خدا...این عطر...این عطر لعنتی...مرا دیوانه خواهد کرد


آمدی...یک جفت کفش کوچک سبز بیاور برایم...مثل همان که در خواب دیدم و نخریدم...یادت نرود...آمدی...اول از همه...محکم در آغوشم بگیر...آمدی...یادت باشد...من گریه خواهم کرد...تو به دل نگیر اما...اگر آمدی!
Thursday April 10, 2008