آن روز باران بارید...تمام وقت یاد تو بودم...خط به خط نامه هایت را از اول خواندم و هی زور زدم که اشک نریزم...زور زدم که یادم نیاید چند روز گذشته است از آخرین دیدارمان...از آخرین آغوش تو...از آخرین بوسه ات...
خواستم قوی بمانم...همانجور که همه در موردم فکر میکنند...با همان سماجتی که دوست دارند و مینشینند و هی حرف میزنند و من هی فکر میکنم چقدر دلم سکوت میخواهد...که چقدر این روزها تنها میمانم و جان میدهم برای دستی مهربان که نوازش کندم بی دریغ...و بشنود...شنیدنی که تنها شنیدنش بس باشد برایم... .
چهار زانو نشستم روی تختم و دانه دانه موهای بافته شده ام را باز کردم...چه خنده دار بودم بعدش...وحشی و افسار گسیخته...این حرف را روزی از کسی شنیده بودم...سالها پیش اما...حالا ولی...سه هفته مانده به بیست و سه سالگی...آینه انگار همین را می گفت...
یادم آمد که تکیه داده بودیم به هم...بیرون باران می بارید....بهار نبود به گمانم....یادم آمد تو بهم گفتی که نمی روی....پرسیدی چه می خواهم که بیاوری برایم...گفتم خودت را...خندیدی و گفتی خودم که دیگر همینجا هستم...تمام و کمال...بعدش اما...تنها صدایی بود...و پنجره ای که گهگاه روشن میشد...از آن سوی آبها...
این روزها همینند دیگر...آدم دلش میگیرد...میفهمی که چه میگویم؟... توی اين دنيا ، ميان اين همه آدم تنها يک نفر هست که آدم را می فهمد ...تنها يک نفر هست که مال آدم است...هر چند معمولا آدمها اشتباهی همديگر را پيدا می کنند ...بعدش هم با هم کنار می آيند ...سعی می کنند همديگر را بفهمند، ولی حقيقتا همديگر را درک نمی کنند ...تنها وانمود می کنند که خوشبختند ... و من میخواهم بگریزم ازین خوشبختی که شاید همین دور و برها باشد...
برای خودم چای میریزم و زیر لب زمزمه میکنم و تاب میخورم و تاب میخورم...صدایم که میکنی هم خودم را میزنم به نشنیدن...که بلندتر بگویی و مهربانتر...جوری که دلم هری بریزد پایین و صدایم بلرزد وقت جواب دادن...میتوانی یاد بگیری که...نه؟!؟
خواستم قوی بمانم...همانجور که همه در موردم فکر میکنند...با همان سماجتی که دوست دارند و مینشینند و هی حرف میزنند و من هی فکر میکنم چقدر دلم سکوت میخواهد...که چقدر این روزها تنها میمانم و جان میدهم برای دستی مهربان که نوازش کندم بی دریغ...و بشنود...شنیدنی که تنها شنیدنش بس باشد برایم... .
چهار زانو نشستم روی تختم و دانه دانه موهای بافته شده ام را باز کردم...چه خنده دار بودم بعدش...وحشی و افسار گسیخته...این حرف را روزی از کسی شنیده بودم...سالها پیش اما...حالا ولی...سه هفته مانده به بیست و سه سالگی...آینه انگار همین را می گفت...
یادم آمد که تکیه داده بودیم به هم...بیرون باران می بارید....بهار نبود به گمانم....یادم آمد تو بهم گفتی که نمی روی....پرسیدی چه می خواهم که بیاوری برایم...گفتم خودت را...خندیدی و گفتی خودم که دیگر همینجا هستم...تمام و کمال...بعدش اما...تنها صدایی بود...و پنجره ای که گهگاه روشن میشد...از آن سوی آبها...
این روزها همینند دیگر...آدم دلش میگیرد...میفهمی که چه میگویم؟... توی اين دنيا ، ميان اين همه آدم تنها يک نفر هست که آدم را می فهمد ...تنها يک نفر هست که مال آدم است...هر چند معمولا آدمها اشتباهی همديگر را پيدا می کنند ...بعدش هم با هم کنار می آيند ...سعی می کنند همديگر را بفهمند، ولی حقيقتا همديگر را درک نمی کنند ...تنها وانمود می کنند که خوشبختند ... و من میخواهم بگریزم ازین خوشبختی که شاید همین دور و برها باشد...
برای خودم چای میریزم و زیر لب زمزمه میکنم و تاب میخورم و تاب میخورم...صدایم که میکنی هم خودم را میزنم به نشنیدن...که بلندتر بگویی و مهربانتر...جوری که دلم هری بریزد پایین و صدایم بلرزد وقت جواب دادن...میتوانی یاد بگیری که...نه؟!؟
Saturday May 10, 2008