برف می بارید..بسیار...من نشستم لبه ی سنگی پنجره...زانوهایم را جمع کردم توی شکم...قبلترش...جورابهای ساق بلند رنگی رنگی پوشیده بودم...یک دامن پشمی صورتی هم داشتم که دلم خواست بپوشمش...اما فقط دلم خواست...نپوشیدم...نشستم و زل زدم به دانه های رقصان برف که در نور اندک چراغ زنبوری کوچه...می چرخیدند و می چرخیدند و شادی می کردند
آره داشتم می گفتم...برف می بارید و من تنها بودم و تو جایی خیلی دورتر از من...خیلی خیلی دورتر از من...چای می نوشیدی...نمی دانم...شاید هم کش و قوس میدادی تنت را...یا...سرت را گذاشته بودی بر پشتی صندلی و یواشکی چرت می زدی...به هر حال...فرقی هم نمی کند...من تنها بودم و برف می بارید
آنها که آمدند ، من تنها نشسته بودم رو به شیشه های قدی و چای می خوردم...گوشه ی سمت چپ لبم بی حس بود...وقت خندیدن خیال می کردم نصف لبم کج می شود...صنم گفت خیالاتی شدی...دکتره هم گفته بود...گفته بود آنهایی که مدتهاست کسی را نبوسیده اند...یا چند ساعت بعد...یا فقط چای و قهوه و چیزهای گرم...یا آرام بگیر...گوشه ی لبم...چند ساعت بعد...
من هنوز شبها دیر می خوابم...گاهی اصلا نمی خوابم...تو همیشه با من دعوا می کنی...می گویی که نباید این همه بیدار بمانم...تو هیچوقت مرا نمی فهمی...من دوست دارم شبها بروم زیر تخت...جوری که پاهایم بچسبد به گرما و سرم از آن طرف بیرون باشد...بعد می توانم خیلی کارها بکنم...مثلا کتاب بخوانم...سازدهنی بزنم آرام، اگر تک نوازی تار نباشد...از دور پنجره هایی را ببینم که تند تند قرمز میشوند و آرام لبخند بزنم...نمی دانم...به گمانم فکر هم بکنم گاهی...اگر خوابم نبرد
شنیده ای راستی؟ در هیچ کافه ی لعنتی ای نمیشود سیگار دود کرد...می خواهی دیگر کافه هم نروم...همینجا..ور دل خودت بمانم...تو که دوست داری؟ ها؟ می مانم اینجا و دو تایی سیگار دود می کنیم...پشت به پشت...قهوه هم می نوشیم اگر دلت خواست...من به سرفه می افتم گاهی...او مرا دوست نداشت وقتی که سیگار میکشیدم...من هم او را دوست نداشتم وقتی سیگار می کشید...او بلد نبود سیگار دود کند...او قهوه ی تلخ دوست نداشت...او دوست داشت قهوه اش را من شیرین کنم...او رفت اما...ناگهان...
آره داشتم می گفتم...برف می بارید و من تنها بودم و تو جایی خیلی دورتر از من...خیلی خیلی دورتر از من...چای می نوشیدی...نمی دانم...شاید هم کش و قوس میدادی تنت را...یا...سرت را گذاشته بودی بر پشتی صندلی و یواشکی چرت می زدی...به هر حال...فرقی هم نمی کند...من تنها بودم و برف می بارید
آنها که آمدند ، من تنها نشسته بودم رو به شیشه های قدی و چای می خوردم...گوشه ی سمت چپ لبم بی حس بود...وقت خندیدن خیال می کردم نصف لبم کج می شود...صنم گفت خیالاتی شدی...دکتره هم گفته بود...گفته بود آنهایی که مدتهاست کسی را نبوسیده اند...یا چند ساعت بعد...یا فقط چای و قهوه و چیزهای گرم...یا آرام بگیر...گوشه ی لبم...چند ساعت بعد...
من هنوز شبها دیر می خوابم...گاهی اصلا نمی خوابم...تو همیشه با من دعوا می کنی...می گویی که نباید این همه بیدار بمانم...تو هیچوقت مرا نمی فهمی...من دوست دارم شبها بروم زیر تخت...جوری که پاهایم بچسبد به گرما و سرم از آن طرف بیرون باشد...بعد می توانم خیلی کارها بکنم...مثلا کتاب بخوانم...سازدهنی بزنم آرام، اگر تک نوازی تار نباشد...از دور پنجره هایی را ببینم که تند تند قرمز میشوند و آرام لبخند بزنم...نمی دانم...به گمانم فکر هم بکنم گاهی...اگر خوابم نبرد
شنیده ای راستی؟ در هیچ کافه ی لعنتی ای نمیشود سیگار دود کرد...می خواهی دیگر کافه هم نروم...همینجا..ور دل خودت بمانم...تو که دوست داری؟ ها؟ می مانم اینجا و دو تایی سیگار دود می کنیم...پشت به پشت...قهوه هم می نوشیم اگر دلت خواست...من به سرفه می افتم گاهی...او مرا دوست نداشت وقتی که سیگار میکشیدم...من هم او را دوست نداشتم وقتی سیگار می کشید...او بلد نبود سیگار دود کند...او قهوه ی تلخ دوست نداشت...او دوست داشت قهوه اش را من شیرین کنم...او رفت اما...ناگهان...
Friday January 18, 2008