۰۶ خرداد ۱۳۸۸

حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره

در تاريكي مي نشينم و دست مي كشم روي سطوح ناهموار ديماه كه از راه مي رسد....خرده هاي آنرا در دستم مي گيرم و در بازتابشان به تو نگاه مي كنم و انعكاس هيچ تصويري را بر مردمک چشمهايت نمي بينم...جز من....
من آرام سر بلند مي کنم و تو را مي بينم که با آرامش نفس مي کشي...صداي نفسهايت جادويم مي کند...مي داني؟ روي پهلو باز مي چرخم...صورتم را در انحناي گردنت - آنجا که به شانه مي رسد - پنهان مي کنم و به ضربان قلبت گوش مي دهم که آرام مي شود...که آرام مي شوم... ازتپش قلب مردي که نمي دانم چرا و نمي دانم چگونه دوستش مي دارم ... و جايي در اعماق قلبم آرزو مي کنم که لحظه بگذرد ... زودتر بگذرد ... که لحظه بماند ... براي هميشه بماند
سپيده که بزند...سپيده که بزند...مي بوسمت...بي وقفه...شوري لبهايت از اشکهاي منست يا تو....درد....درد...خدايا...چرا نمي توانم زمان را زنداني کنم...آرام مي گويي...مي گويم دوستت دارم...اين را جا مي گذارم اينجا....سپيده که بزند.....
در تاريکي مي نشينم و به تصوير ماه گردالي که در قدم سپيده دم کمرنگ مي شود نگاه مي کنم...در درخشش اشکهاي دخترک که آرام بر گونه هاي تو مي چکد...با درد نگاه مي کني بر من...سپيده که بزند...وقت رفتن است... درد اما...تاب روشن تيله اي رنگ چشمانت را به خود گرفته و خواهد ماند...اشکها را مي ستري از گونه هاي سرد دخترک...اشکهايت را مي سترد....
راه می رویم آرام...در خیابانهای تاریک و یخزده ی دی ماه...اینجا همانجاست...همان شهری که من دوست دارم...همان جسم محکم و استواری که می خواهم بدون بودنش هم محکم بمانم...آرام دست می اندازم و بازویت را ...آنجا که انحنا دارد، نرم می گیرم و فکر می کنم که چقدر خوشبخت بوده ام...سپیده که بزند...
لبخند می زنم آرام...وقت رفتن است...زل می زنم در چشمهایت و ناگهان هیچ صدایی نمی آید...باز هم منم و تو و زمان که می ایستد و محو تماشا می شود...چشم که می گشایم...تویی که دست تکان می دهی برایم...بی اراده به راننده می گویم...سیگار دارید آقا؟... برمی گردم و تویی که کوچک و کوچک و کوچکتر می شوی...سپیده که بزند....!
Sunday December 30, 2007