در زندگی هر آدمی، شکست های عشقی مکرّری رخ می دهد،
کافه های بسیاری با میزهایی از چوب بلوط،
زل زدن های طولانی به ساعت هایی با بند چرم قهوه ای،
یا خیال جعفری هایی میان ساندویچ لذیذ سر شب...
در زندگی هر آدمی،
لحظه هایی ست میان اشتباه گرفتن ساکسیفون و کلارینت...
همبستری هاییست نیمه کاره...
میزهای صبحانه ایست پر از نان تازه و سرشیر و عسل....
در زندگی هر کس، تصویری هست، تصویری سیاه، با خال های سپید،
نقاشی های بزرگیست که شما تازگی و ملاحتش را باور نمی کنید،
روزهای بنفشی که تنها متعلق به خودتان است،
شب هایی با طعم چای سبز،
آدم های رانده شده، دوستی های تمام شده، منحنی های آرام گرفته در گودی گردن...
در زندگی هر کس تنها یک شکست عشقی، بسیار چشمگیر است، جوری که باقی شکستگی ها تنها انگشت سبابه را خراش می دهند
۰۸ تیر ۱۳۹۲
یک روز پائیزی تو هم، همچنان که موهای خاکستریت را شانه می زنی، و به تصویر عبوست در آینه نگاه می کنی، و لابد زنت آن طرفها، مشغول وراجی با نوه عمه ی مادرش، و بوی قرمه سبزی اش فضای خانه تان را پر کرده است، تودر حالی که داری حساب بانکیت را چک می کنی، و بیرون برف می بارد، و هنوز چاییت را با دو قاشق شکر شیرین می کنی، و انگشتهایت همچنان کشیده و بلندند، و من همچنان، دور...تو هم پیر می شوی...
و لای یک کتاب قدیمی، هنوز تصویر لبخند یک دختر هست...با چشمهایی روشن و قلبی کوچک، که تو را از دست داد...اما تو، همچنان که میانسالیت را به دنبال می کشی، به تصویر کوچک او لای کتاب نگاه می کنی...و زنت همچنان دارد پای تلفن با نمی دانم کی کی اش وراجی می کند... و تو آه می کشی... و آه می کشی...
و برف باز هم می بارد... روی جوانی هر دویمان...
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۲
۱۶ فروردین ۱۳۹۲
بعد، یک شبِ خوبِ بهار سُر می خورَد از میانه ی فروردین، توی اتاق قرمز، با صدای مخملی دختر که نامه ی نیمه کوتاه کسی را برایم می خوانَد... بعدترش، می فهمی که همه ی دخترها عاشق مردانی می شوند که برایشان یک جایی، یک داستان نیمه کوتاه نوشته باشد... مردها باید بلد باشند که بنویسند... عشق از وسط کلمات خودش را جا می کند توی دلِ آدم... از وسطِ تشبیهات و استعاره ها و ویرگول ها و ه های دو چشم و سین های سه دندانه... حتی یک جایی می فهمی که رابطه ی آدم ها همان جایی تمام می شود که یک نفر نوشتن یادش می رود... آدم ها باید برای هم بنویسند، بخصوص نامه های نیمه کوتاه در نیمه شب های بهار...
۱۳ اسفند ۱۳۹۱
۰۶ اسفند ۱۳۹۱
۰۲ دی ۱۳۹۱
راس ساعت پنج صبح، من تصویر اتاق ونگوگ بودم.... کمی قبلتر از طلوع خورشید، یک نفر آمد، رنگ های مرا دزدید، روی سرم سقفی از تناسب اعداد کشید، دستهای مرا به خطوط هندسی زنجیر کرد، هر جفت را به یک تبدیل نمود، هر نامه ی عاشقانه را سوزاند، لبخند مرا با نیمروی سر صبحش تفت داد، و آخر از همه، با بی تفاوتی هرچه تمامتر، در حالی که قهوه ی صبحگاهیش را مزه مزه می کرد، در اتاق را روی من قفل کرد، چفت پنجره ها را بست، پشت به من کرد و خوابید.
۱۴ آذر ۱۳۹۱
دختر پیشتر هرگز اینگونه لباس درنیاورده بود. شرم، هراس بیدلیل درونی، گیجی، و همهی آن چیزهایی که همیشه در چنین وضعی احساس میکرد (و نمیتوات آن را پنهان کند)، از بین رفته بود. با اعتماد بهنفس و جسورانه زیر نور [برهنه میشد]. ایستاده و مبهوت مانده بود که این ژستها را که تاکنون برایش بیگانه بود ناگهان از کجا کشف کرده است. اما بعد ناگهان این مرحله کاملا تمام شد و در این لحظه از ذهنش گذشت که اکنون بازی تمام میشود.
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
۲۶ آبان ۱۳۹۱
عادت داشتم به دوست داشتنِ مدامِ زنی که، انگار زنان بسیاری را در حرمسرا داشت...تقریبا همه ی زنان جهان...کوچکترین زنی که هرگز بزرگ نمیشد...تنبلترین زنی که همه ی کارهای خیلی مهم را در آخرین لحظه انجام می داد...رنگارنگ ترین زنی که به سیاه و سفیدها پناه می برد...خیال پردازترین زنی که حرفهای منطقی میزد...زنی که اغلب مست می کرد...با تو ساعتها در کنج نیمه تاریک کافه می نشست و عجیب ترین دمنوش جهان را در حلقت می ریخت...که نقاشی می کشید...خطش خوب بود...گاهی چیزکی می نوشت...آشپزی را دوست داشت...سالاد سیب و گردو و کاهوی بنفش می پخت...تو را هنگامی که دروغ می گفتی سخت تر در آغوش می فشرد...عاشق کفش بود...بازی می کرد...با تو بازی می کرد...زنی که مهربانیش سودازده بود...گاهی بود و گاهی نبود...گاهی بنفش بود و گاهی طوسی...زنی با بزرگترین چشمها و کوچکترین قلب جهان...
عادت داشتم به دوست داشتن همه ی تکه های زنی که همه ی تکه هایش با همه ی تکه های زنی که تو در رویا داشتی فرق می کرد...زن در سردترین گوشه ی شهر، درست زیر قدیمی ترین پنجره ی جهان ایستاده بود و با لذت به همه ی تکه هایش نگاه می کرد...و تو خیلی دورتر با لذت به همه ی تکه های همان زن دست می کشیدی، نقاشی شده بر پانزده بوم در پانزده اندازه ی مختلف...هیچکدامشان را نمی خواستی و همه شان با هم، رویای نهانت بود....
اشتراک در:
پستها (Atom)