۲۶ آبان ۱۳۹۱
عادت داشتم به دوست داشتنِ مدامِ زنی که، انگار زنان بسیاری را در حرمسرا داشت...تقریبا همه ی زنان جهان...کوچکترین زنی که هرگز بزرگ نمیشد...تنبلترین زنی که همه ی کارهای خیلی مهم را در آخرین لحظه انجام می داد...رنگارنگ ترین زنی که به سیاه و سفیدها پناه می برد...خیال پردازترین زنی که حرفهای منطقی میزد...زنی که اغلب مست می کرد...با تو ساعتها در کنج نیمه تاریک کافه می نشست و عجیب ترین دمنوش جهان را در حلقت می ریخت...که نقاشی می کشید...خطش خوب بود...گاهی چیزکی می نوشت...آشپزی را دوست داشت...سالاد سیب و گردو و کاهوی بنفش می پخت...تو را هنگامی که دروغ می گفتی سخت تر در آغوش می فشرد...عاشق کفش بود...بازی می کرد...با تو بازی می کرد...زنی که مهربانیش سودازده بود...گاهی بود و گاهی نبود...گاهی بنفش بود و گاهی طوسی...زنی با بزرگترین چشمها و کوچکترین قلب جهان...
عادت داشتم به دوست داشتن همه ی تکه های زنی که همه ی تکه هایش با همه ی تکه های زنی که تو در رویا داشتی فرق می کرد...زن در سردترین گوشه ی شهر، درست زیر قدیمی ترین پنجره ی جهان ایستاده بود و با لذت به همه ی تکه هایش نگاه می کرد...و تو خیلی دورتر با لذت به همه ی تکه های همان زن دست می کشیدی، نقاشی شده بر پانزده بوم در پانزده اندازه ی مختلف...هیچکدامشان را نمی خواستی و همه شان با هم، رویای نهانت بود....
۰۶ آبان ۱۳۹۱
۰۷ مهر ۱۳۹۱
که بشینی رو صندلیای یه کافه ی کنار خیابون، آدمای بی عجله ی صبحِ تعطیلو دید بزنی...
صدای زرورق شکلاتت بیاد،
صدای هم زدن چاییت صدای پاییزِ بیست و هفت سالگیت...
صدای خودت، که بی حواس داری "شن های ساحلی" می خونی،
صدای چن تا کلاغ که جا خوش کردن تو آکوردای صدای تو... می خوان هفتِ هفتو با تو جشن بگیرن... تو و بیست و هفت سالگیتو و چن تا کلاغ و یه بسته شکلات و "هفتِ هفت"!
صبح بخیر!
۳۱ شهریور ۱۳۹۱
۲۸ شهریور ۱۳۹۱
۱۷ شهریور ۱۳۹۱
۰۶ شهریور ۱۳۹۱
۰۲ شهریور ۱۳۹۱
۲۹ مرداد ۱۳۹۱
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
این تل آجر و خاک، تا همین امروز صبح خونه ی ما بود... خودم صبح برا مادرم نون تازه خریدم...اون چاییمو شیرین کرد، خنده ش دنیامو روشن می کرد...بابام مهربون بود، دستاش پینه داشت، زبر بود ولی من عاشق نوازشاش بودم، پرنده فروشی داشت، همین کنج بازارچه، تا همین امروز بعد از ظهر....خواهرم، گیس گلابتونِ من بود... عاشق پسرِ دایی احمد بود، اونم عاشقش بود...قرار بود بعدِ ماه رمضون بیان خواستگاریش...این گوشه ی دیوار، همین که جای خالیِ عکس چاهار نفریمون روش مونده، یه طاقچه بود، جای گلدونای مادرم، با یه کتاب حافظ....ما فقیر بودیم، اما بخدا همون سفره ی محقرمون پرِ عشق بود... بابا زودتر اومد خونه، روزه بود، رنگ به رو نداشت، گفت یه کم بخوابم شب بتونم برا احیا بیدار بمونم...من گفتم تو بخواب بابا..من میرم مغازه جات وایمیسم... قبل رفتن، مادر منو بوسید، گفت تو مردِ کوچیکِ خونه ی مایی...زود بیا برا افطار می خوام شامی بپزم...دوس داشتم... حتما زود برمی گشتم... قبل رفتن یه نگاه انداختم به خونه مون با دیوارای آجری و درِ زنگ زده....دوسش داشتم...بیشتر از هرجایی تو دنیا...داشتیم با پرنده ها آواز می خوندیم، که یهو دیدم صدام تو صداشون گم شده....خودشونو می کوبیدن به قفس...گیج بودم... از درِ مغازه اومدم بیرون با یه حس عجیب... که یهو دنیا لرزید...دنیا می لرزید و من به فکر پرنده ها بودم که یجورِ عجیبی ساکت شده بودن....فکر شامی هایی بودم که مادر داشت می پخت...فکر خواهرم، که چشم انتظارِ پسر دایی احمد زل زده بود به جای خالی دیوار با دو حفره ی خالیِ چشم...فکر دستای بابا...فکرِ عصرِ شنبه ای بودم که هیچوقت تموم نشد...فکرام تو آوازِ بی صدای پرنده ها گم شدن...عصرِ شنبه بود...آتیش می بارید از آسمون...ما چاهارتایی همدیگرو بغل کردیم و زیر سنگا خوابیدیم....سنگا به جای پرنده ها برامون آواز خوندن...مثّ لالایی....
۲۱ مرداد ۱۳۹۱
شب، تصویر هفت رنجِ کوچکِ ملایمِ زنی بود، با چال هایی بر گونه...
شب، عطسه هایی بود، ممتد و عمیق...
شب، اشتباهاتی تمام نشدنی بود، که هرچه درست تر به چشم می آمد...
شب، نامِ دیگرِ مردی بود، خفته در کنار من... که به یادش نمی آوردم، تنها خطوطِ عمیق کنار لبهاش، خبر از ستمگری من می داد...پیوسته و شیرین...
شب، من بودم، در جستجوی نشانه ای، که تو را، پیش از آن که سپیده بدمد، یکسره از آنِ خود کنم..
۱۷ مرداد ۱۳۹۱
۱۴ مرداد ۱۳۹۱
اشتراک در:
پستها (Atom)