۱۰ مرداد ۱۳۹۱


تو خواب... بوها غلیظترن انگار، بوسه ها عمیقتر... نگاه ها از فرط دوست داشتن میرن تا زیر جلدِ آدم... تو خواب، فاصلمون، نه که هزار تا کوچه، قدّ یه ها کردنه... تو خواب می بوسمت، بی اینکه نور هیچ ماشینی حواسمو پرت کنه...عمیق و طولانی... بعدش، صدای اذون صبح می پیچه، رویای بیست وهفت سالگی قاطی حسِّ سحری خوردن نوزده سالگیم نرم و ملس بالا و پایین میشه... منم میشینم یه گوشه، تو نور رقیقِ سحر، با ریتم ربّنای نوجوونیم می بوسمت...تو خواب و بیدار... بی وقفه...شور...عمیق...جوون.

۰۵ مرداد ۱۳۹۱


پنجشنبه شب...اتاق قرمز...بوی شمع دارچینی...کیلینگ می سافتلی... نور ماشینا تو تاریک روشن اتاق...آباژور قرمز...چای نعنایی...صدای مسافرایی که دارن میرن...یا دارن میان... موزیک باکس...تنهاییِ اتاق قرمز با کرکره های کشیده ی قهوه ای...شب تابستون...شب تابستون

۰۲ مرداد ۱۳۹۱


چه کسی می توانست همه ی دقایق را از ما بگیرد، در حالی که ما پیشتر تمامی آن را از خود ربوده بودیم؟....زندگی، چالاک و بی وزن، بی تحمل، پر شتاب، و مهجور، از برابرمان می گذشت و ما، هیچ نبودیم...جز سلام ها و خدانگهدارهایی که هر بار، با بوسه ای شتابان، از کنج لبهای هم می گذشتیم...و به پایان می رسیدیم... در میهمانی عجیب سحرگاه، تنها من بودم که بیدار ماندم...با بار سنگین زنانگیم..

۲۷ تیر ۱۳۹۱


خوشحالم که مرد نیستم...تحمل عشوه ها و محبت های همیشگی، توقع برای ستایش مدام از ناخن پا تا فرق سر، خدمتگزاری بی انتها، قهر و اداهای بی دلیل، کمبود زمان هایی برای تنهایی و چک شدن تا آخر عمر توسط یک "زن" از توان من یکی که خارج بود! آه خدایا چه خوب که کسی نیست که این بلاها رو به سر من بیاره!

۲۴ تیر ۱۳۹۱


نشسته بود رو پیشخون آشپزخونه، آیس تی می خورد با کلوچه...منم زانوهام تو بغل، رو یه صندلی، چاییمو مزه مزه می کردم...بم گفت، می دونی چی شد اصن؟!؟ گفتم ها؟!؟ گفت هیفده سالم که بود عاشق همکلاسی برادرم شدم...هنر می خوند...با چتری و چشای روشن...گفت همون شب که فواره ها داشتن می رقصیدن، همون موقع که دستت زیر چونه ت بود و داشتی رقص آب و تماشا می کردی، من باز یاد اون افتادم...گفت عین یکی هستی که آدم از بچگی عاشقش بوده، که آدمو با یه نامه گذاشته و برا همیشه رفته...

۱۹ تیر ۱۳۹۱


مثل چمدان هایی که در هر سفر کوچکتر و کوچکتر می شوند...که یعنی می دانی حجم های بیهوده برای همراهی تو بیهوده اند...می دانی که برای سفر، به یک جفت کفش راحت و نه لزوما زیبا نیاز داری...می دانی که این پیراهن، این کلاه، این دامن، در کدام ساعت روز چگونه بر تن تو خواهد نشست... و او را، که برایش چمدان می بندی، در انتظار هر قطار، لیوان قهوه اش را پر می کنی، پوستش را در برابر آفتاب می پوشانی، و هرگز نمی توانی پیشانیش را ببوسی، در هر سفر، بیشتر خواهی شناخت...و بیشتر دوستش خواهی داشت...

۱۶ تیر ۱۳۹۱


حقیقت این بود که من ماده ی بنفش سیالی بودم که یک بعد از ظهر تعطیل، میان ردیف آکوردها و کلاویه ها و نت ها، جاری شدم...دستم باید از مچ تا می شد و انگشت ها ترتیبی منحصر به فرد داشتند... درست همان لحظه که صدای لطیفی دیوارهای نه چندان سفید را پوشاند، قصه ی من به همان نقطه رسید که هر سال، همین وقتها می رسید...من یکبار، اولهای تابستان، یا حتی آخرهای بهار به دنیا آمده بودم، و از آن روز به بعد، هر آغاز و هر پایانی، نقطه ای مشترک داشت با همین بعد از ظهرهای داغ... بهش گفتم، می دانی همین الان چه آرزویی دارم؟...بهش گفتم همه ی عمرم، از همان ده دوازده سالگی آرزوی یک باغ نه چندان کوچک، با صدای روان آب و هوهوی باد لای درختهاش و جیرجیرک لای بته هاش، با پاهای برهنه ی من زیر پشه بند و پچ پچ آدمهایی آن دورترها و انعکاس صدای لیوان هایشان و بوی عجیب تنشان در دل من مانده است... حقیقت این بود که شبی از شب های تابستان، نقش ماهِ نیمه تمام، بر روی برکه ای دور از من جا خوش کرد و زندگی، هنوز جوان، جاری بود!

۱۵ تیر ۱۳۹۱


نشسته بودم لبه ی صندلی، تو ایوونِ شمالیِ کافه... منتظرش بودم، ولی خوب می دونستم که نمیاد...ازون شبای پر اغراق بود...چِشم به برگای رقصونِ چنارا بود و گوشم به خنده های مستونه ی دختره ی میز بغلی...یهو، پسره ای که اونجا کار می کرد، با یه ظرف کیک هویج اومد بالا سرم، یه دفترچه هم دستش بود، با یه فنجون چایِ سبز...بم گفت، اینا رو یکی داده که بهت بدم...نگفت کی، منم نپرسیدم...دفترچه رو که ورق زدم، دیدم دفتر خاطرات کلاس پنجممه... تو صفحه ی اولشم با همون خط خرچنگ قورباغه نوشته بودم که هر کی نوشته های منو بخونه، حتما تو سی و پنج سالگی می میره... وقتی داشتم از در می رفتم بیرون، آکاردئون زنِ مست با یه چشمکِ هیز بم گفت، "سخت نگیر دختر جون، زندگی هیچ ارزششو نداره..." همونجا، قبل اینکه آخرین قطارو از دست بدم، دفترچه رو انداختم تو یه صندوق پست، با آدرس اولین خونه ی تو، همونجا که اولین بار بوسیده بودمت.

۰۹ تیر ۱۳۹۱


وقت داشت تمام میشد...همه چیز همانجا، روی همان پله ها، زیر همان آسمان، قاطی همان بوی شور و دم کرده، در خنکی بی انتهای همان شب، همان نیمه شب...قاطی همان غَلیان های تب آلود، همان نگاه های پر حسرت، همان گوشه های خیس، همان انگشت های کشیده، سر انگشتهای پهن، موهای موجدار، همان تمناهای تمام نشدنی، سکوت های عمیق، میان رقصِ جادویی و بی انتهای سایه هایمان، شروع نشده به پایان رسید...ما تمام شدیم، و مبهوتِ تماشای رقصِ سایه هامان روی دیوار سیمانی، دنیای دیگری آغاز شد!

۳۰ خرداد ۱۳۹۱


باد لای موهایش پبچیده بود و ابوان سنگی حضورش را دیوانه وار می بلعید...عصر آخرین روز بهار در راه بود و او هیچ نمی کرد، جز لبخند زدن و جلوگیری از فروپاشی یکباره ی جهان... برای اینکه انرژی حاصل از ضربان قلبش به زغال سنگ تبدیل میشد... برای اینکه بهار تمام میشد... برای اینکه عنصر وجودیش هوا بود... برای اینکه باد می آمد... برای اینکه سرشانه های آفتاب سوخته اش، همه چیز این ایوان سنگی بود.... برای اینکه بهار داشت تمام میشد و او هنوز از تماشای ایوان سنگی سیر نشده بود...

۲۶ خرداد ۱۳۹۱


بِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ...عروس زیبا در آغوش مدیترانه آرام گرفته است...من، در سنگفرش کوچه ها گم شده ام...صدای قرآن می آید...میان دیوارهای مسی رنگ....بوی تنباکو...فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ....آیه ای مدام تکرار می شود....اینجا گرند کافه است...آیه ای مدام تکرار می شود...منم و کبوترهای بق کرده و بوی خوش دریا و موهایم که موج گرفته اند و همه چیز، در همین بعدازظهر دم کرده که انگار من تویش به دنیا آمده ام خلاصه می شود...آیه ای مدام تکرار می شود....صدای موذن، می پیچد زیر پوست شهر...مگر تنهایی آدم چقدر بزرگ است، که شهر به شهر، دکان به دکان، کافه به کافه، چمدان به چمدان، پا به پای آدم می آید... فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ آیه ای مدام تکرار می شود..... 3

۲۵ خرداد ۱۳۹۱


همه ی شبو خواب بیکینی سفید با خال های سیاه و کلاه شنای سفید و حوله ی سفید و دماغگیر سفید و آّب پاش سفید و دمپایی سفید دیدم...بیکینی خالدار در آخرین لحظات پیدا شد...آفتاب خوب بلد بود با پوست روغنیمون چیکار کنه....تو خواب موبایلارو نمی گرفتن و ما_از زیر آفتاب تا اونجایی که تو نشستی_ با هم حرف می زدیم...اصن چه اشکالی داشت که من دلم یه پکیج جدید شنا بخواد!...چه اشکالی داشت همه ی ما با لباس شناهای رنگارنگ دور یه استخر خیلی خیلــــی بزرگ می نشستیم و پاهامونو تو آب تکون تکون می دادیم؟!؟ چه اشکالی داشت اون استخر بزرگ خودِ زندگی بود، همونقدر شادی بخش و خوشایند و خنک و آبی_ تو هرم گرما و بخارهای معلقِ غصه_؟!؟

۲۳ خرداد ۱۳۹۱


من کمی دیر رسیدم سر قرار...قبل از این که برسم، اون یکی از گوش هاشو بریده بود...بم گفت دوس داری قبل شام یه کم پیاده روی کنیم؟؟...دوست داشتم...مخصوصاً که این غروبای عجیب آخرای بهار، تو اون جاده ی کم نور، انگاری خود بهشت بود...هی وقتی حواسش نبود، به جای خالی گوشش نگاه می کردم و قلبم قاطی بوهای خنک و سبک درختا بالا پایین میشد...سر میز شام، گیلاس شراب من رو اشتباهی برداشت...خوب من هیچوقت شراب سفید دوست نداشتم، اینو اون نمی دونست...منم هیچی نگفتم، گذاشتم شراب قرمز من به سلامتی همون شب بهار بنوشه و بازم زل زدم به جای خالی گوشش... بعد از شام، یه بسته ی کادوپیچ شده بم داد... گفت تولدت مبارک...من همه ی غصه هام یادم رفت... یه نقاشی بزرگ بود کار خودش... یه کافه بود و یه شب...بم گفت اسمش کافه شبانه س...یه جعبه ی کوچیک هم بود، که باز نکرده می دونستم گوششه...رو کنج لب بوسیدمش و شبِ خرداد واسه همیشه نشست رو آسمون اون نقاشی...یه کافه، با یه شب...

۱۸ خرداد ۱۳۹۱


ظهر،...تصویر لبخند من بود، در انعکاس لیوان آب....ظهر، معده دردی بود، ملایم و شیبدار، که تنها به یادت می آورد کجای دنیا نشسته ای.....ظهر، عطر همان ظهرهای کشدار خرداد ماه بود، که از امتحان حسابانِ آخر سال خسته و هلاک به خانه بر می گشتی، هنوز تمام نشده، یک امتحان دیگر برای شنبه...ظهر، تو بودی، دور و عجیب...تکیه داده روی ساعد دست، خیره به من....ظهر، رنگ چشم های من بود...رنگِ چشم های تو...که دور از هم، در سایه ی ملایمِ درختی، برای هم، آواز می خواندند...

۱۶ خرداد ۱۳۹۱


صبح...تصویر لبخند من بود، میان سرفه های زنی، با هنوز شوق جوانی...صبح...صداها، خطوط موازی نرسیدنی بودند لابلای سیم های لعنتی تلفن...صبح...قرص هایی بود روی شیشه ی میز آرایش....صبح...صدای پرنده ی قدیمی حیاط خانه یمان بود که هنوز پس از سالها، پس از سال ها...بوی نان تازه و پنیر و چشم های شسته نشده میداد....صبح، بیست و هفت سالگی ما بود....با خطوط لبخند یکسان، کنار لبها...شیارهایی یکسان روی پیشانی....صبح، من بودم...که می خواستم یکسره تو باشم...اما نمی توانستم....صبح....تو بودی، که به دوست داشتن من، تنها خو گرفته بودی...صبح، دوست داشتن تو بود، دوست داشتن من، که حوله و آب پاش هایشان را برداشتند، که با پوستی روغن زده، زیر عضلات محکم تابستان، دور از هم، آفتاب بگیرند...