تو خواب... بوها غلیظترن انگار، بوسه ها عمیقتر... نگاه ها از فرط دوست داشتن میرن تا زیر جلدِ آدم... تو خواب، فاصلمون، نه که هزار تا کوچه، قدّ یه ها کردنه... تو خواب می بوسمت، بی اینکه نور هیچ ماشینی حواسمو پرت کنه...عمیق و طولانی... بعدش، صدای اذون صبح می پیچه، رویای بیست وهفت سالگی قاطی حسِّ سحری خوردن نوزده سالگیم نرم و ملس بالا و پایین میشه... منم میشینم یه گوشه، تو نور رقیقِ سحر، با ریتم ربّنای نوجوونیم می بوسمت...تو خواب و بیدار... بی وقفه...شور...عمیق...جوون.