۰۸ خرداد ۱۳۹۱


رویهم رفته درستش هم همین است....شما در زیباترین روز جهان...در نزدیکترین فاصله به دریای مدیترانه...در زیباترین دفتر معماری جهان و با خوشایند ترین انسان های جهان ناهار میخورید! شما به دنیا آمدید و به درک که آدم هایی که باید، از شما دورند! بهتر است برنامه ریزی یک روز مخصوص رابسپارید به طبیعت!

۰۷ خرداد ۱۳۹۱


صبح، هفت دقیقه مانده به هفت، من تصویرِ لبخند مونا لیزا بودم در موزه ی لوورِ پاریس...کسی آمد، از درهای بسته ی موزه رد شد، گوشه ی لبهایم را بوسید، لبخندم را دزدید، و پیش از آنکه در را به روی دوربین ها باز کنند، از پنجره گریخت...

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱


خيلي خسته تر از آن بودم كه بيدار شوم...حس مي كردم اصلاً نخوابيده ام...ولي ديگر داشت دير ميشد...به نظر آلارم تلفنم خيلي وقت پيش گلويش را پاره كرده بود، تلو تلو خوران بيدار شدم...حوله ام را برداشتم و خزيدم زير دوش...قبل ازينكه كامل خيس شوم، يكهو نور به نظرم غير عادي آمد...خيلي تاريك تر از ساعت شش و نيم هر روز...همانجور حوله را پيچيدم دورم و آمدم بيرون...چشمم كه به ساعت افتاد، آه از نهادم بر آمد...ساعت يك و سي و پنج دقيقه ي نيمه شب بود...بعدش، بايد مي ديديد كه تختم، چطور مثل يك شوهر مهربان در آغوشم كشيد و گفت، هان! برگشتي پيش خودم! بعد بازوهاش را دورم حلقه كرد و دو تايي پنج ساعت ديگر در بغل هم خوابيديم!

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱


ماجراي بوها از آنجا آغاز شد كه من يك چپِستيك تازه خريدم...يهو ساعت يازده ديدم كه لبهايم رو به كوير شدنند...رفتم داروخانه ي همين پايين، ديدم لبِلوي دوهزار و دويست توماني شده است چهار هزار و هشتصد تومان...حالا بماند كه شاخ درآوردم... ولي اين ماتيك تازه، همان ماتيك گيلاسي بود با همان بوي عجيب و خاك بر سر زمستان چهار سال پيش...يكهو تصوير يك شال زرد و كت سبز و فرودگاه امام خميني جلوي چشمم سبز شد...بوش كه پيچيد من يك چيز را فهميدم...فهميدم كه هزار سال هم كه بگذرد، آدم دو چيز را فراموش نمي كند...همه چيز را فراموش مي كند و دو چيز را فراموش نمي كند...بوها...و دست ها...ماجراي دست ها را هم يكبار برايتان تعريف مي كنم...ولي از من به شما نصيحت كه اين بوها خيلي حرام زاده اند...خيلي خيلي حرام زاده اند...هيچوقت خانواده ي درست و حسابي نداشته اند....انقدر كه ترتيب شما را همينجا پشت همين ميز مي دهند...بي آنكه بدانيد قضيه از كجا آب مي خورد...

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱


«خبر ندارم این آخرین‌ باری‌ست که او را می‌بینم. کف دست‌هایم می‌سوزد و به‌نظرم می‌رسد که اسم او را روی تمام بدنم خال‌کوبی کرده‌اند. بهم می‌گوید که عازم فرنگ است. پس تابستانی در کار نخواهد بود. نباید گریه کنم. هرگز. دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم. گلویم گرفته است. گوش‌هایم صدا می‌دهد. خیس از عرق هستم. گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلک‌ها، لای مژه‌هایم. ملافه را روی صورتم می‌کشم. تب دارم و به نظرم می‌رسد که همه چیز- باغ دماوند و «میم» را خواب دیده‌ام. هذیانی بزرگ پشت پلک‌هایم می‌چرخد و در آن واحد در تمام روزهای تابستان گذشته حضور دارم. نفسی گرم و خوشبو به صورتم می‌خورد. صورت «میم» نزدیک به صورت من، آن سوی ملافه است. زبانش را به نوک دماغم می‌مالد و بعد، مثل همیشه، به رسم یک‌جور دوستی و نشانه‌ی عشق (عشق را من پیش خودم فرض کرده‌ام)، سر دماغم را میان دو انگشتش می‌گیرد و آهسته می‌فشارد، و پیش از رفتن، پیش از برای همیشه ناپدید شدن، چشم‌هایم را می‌بوسد- چشم‌های خیس و داغ و گریانم را- و من می‌دانم که بوسیدن چشم دوری می‌آورد و دلم سخت می‌گیرد.»* *«درخت گلابی» از «جایی دیگر» گلی ترقی

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱


يعني مي خوام بگم همه ي ماها، زير اون خط چشما و سايه هاي طوسي و ناخوناي لاك زده ي قرمزمون، يه زمختيايي داشتيم كه شما نمي فهميدين...مي خوام بگم ما راه درازي اومديم...اينه كه اگه شما تو بغلمون بي درنگ خوابتون مي بره، واسه همون ثانيه هاي سياه و سفيده كه ما پشت سر گذاشتيم...تا اينجا، تا همينجا...روح ما، پوست ما، قلب ما...ديگه هرگز مثل روز اولش صيقلي نميشه...شما هم اگه اينو بپذيرين، با لبه هاي زبر روحمون بيشتر كنار مياين!

مادرها اينطورند...موجودات ظريف و قدرتمندي كه عمر و زندگي و جوانيشان را هم كه به پايت بريزند، هر روز هم كه از غذايشان ايراد بگيري، ميز صبحانه ات هم هر روز آماده باشد، گاهي برايت گل تازه بچينند از باغچه و روي ميز آرايشت بگذارند، آينه را برايت بوس ماتيكي كنند و نامه هايي قطعا زيباتر از نامه هاي خودت بگذارند زير بالشت...حتي اگر كوه ها را به خاطر تو جابجا كنند...باز هديه كه بهشان ميدهي، بغض مي كنند..

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱


نقاشیم هیچ خوب نبود...تا سال سوم دانشگاه...هیچ نمی فهمیدم که چی، که یکی از بیست و چار نفرمون باید بشینه وسط آتلیه و ماها با زغال ازش طراحی کنیم...از زغال و مداد کنته بیزار بودم...هنوزم هستم...از کثیفی دستام که به هر جا می زدم سیاه میشد...رنگ روغنم دوس نداشتم...همیشه سید علی مشقای کلاس کفشچیان و برام می کشید...حتی واحد نقاشی سه رو دو بار افتادم...طبیعت زنده بود...هفته ای یه بار سوار اتوبوسای دانشگاه می شدیم و می رفتیم کاخ سعد آباد واسه نقاشی رنگ و روغن...چه کثافتی میشد...رنگ روغن رو چمنا...که درخت بکشیم مثلا..با آسمون...نمی رفتم باهاشون بیشتر وقتا...می رفتم سینما و کافه یا رو پله های باغچه بزی...واسه ژوژمانامم همیشه کاسه ی گدایی دستم بود که از این و اون کار بگیرم و نشون بدم...بعد یه روز، دقیقن یه روز...نقاشیم یهو خوب شد...کلاس نقاشی هفت بود فکر کنم...یه دختره رو کشیدم با سینه ی باز...استاده بهم گفت یقه شو بپوشون...نپوشوندم...دفعه ی بعد که اومد بالا سرم دهنش وا موند...گفت چه خوب شد...یادمه بومش هفتاد در هفتاد بود...پرِ رنگ...با اکرلیک...فرداش که برگشتم تو کارگاه، دیدم که نقاشیه نیست....دزدیده بودنش...هیچوقتم پیداش نکردم...جعبه ی رنگ روغنارو هم گذاشتم همونجا...دیگه هیچوقت دستم به زغال و رنگ روغن نخورد..

۰۹ فروردین ۱۳۹۱


نشسته بودم لبه ی صندلی، تو ایوونِ شمالیِ کافه... منتظرش بودم، ولی خوب می دونستم که نمیاد...ازون شبای پر اغراق بود...چِشم به برگای رقصونِ چنارا بود و گوشم به خنده های مستونه ی دختره ی میز بغلی...یهو، پسره ای که اونجا کار می کرد، با یه ظرف کیک هویج اومد بالا سرم، یه دفترچه هم دستش بود، با یه فنجون چایِ سبز...بم گفت، اینا رو یکی داده که بهت بدم...نگفت کی، منم نپرسیدم...دفترچه رو که ورق زدم، دیدم دفتر خاطرات کلاس پنجممه... تو صفحه ی اولشم با همون خط خرچنگ قورباغه نوشته بودم که هر کی نوشته های منو بخونه، حتما تو سی و پنج سالگی می میره... وقتی داشتم از در می رفتم بیرون، آکاردئون زنِ مست با یه چشمکِ هیز بم گفت، "سخت نگیر دختر جون، زندگی هیچ ارزششو نداره..." همونجا، قبل اینکه آخرین قطارو از دست بدم، دفترچه رو انداختم تو یه صندوق پست، با آدرس اولین خونه ی تو، همونجا که اولین بار بوسیده بودمت... U

۰۵ فروردین ۱۳۹۱


خواب دیدم دارم تو یه خیابون خلوت با عجله راه میرم...آفتاب یه جور خوبی سرم و گرم کرده بود...فکر کردم گرماش چه عجیب و خوبه...دس کشیدم رو موهام دیدم روسری سرم نیس...با خودم گفتم ئه! پس اومدم خارج!... چقد دلم واسه بی روسری راه رفتن تو خیابون تنگ شده بود...اما چرا باز این همه عادیه!..به خودم گفتم ببین صبا! باز همه چی زود عادی شد... باز باید بری بگردی دمبال یه اتاق با چار تا آدم غریبه...اما باز آفتاب خیلی خوب می تابید...هی خودمو تو شیشه ی مغازه ها می دیدم و کیف می کردم...نگا کردم اون گوشه ها دیدم زمین سنگفرشه...دلم یهو ریخت از خوشحالی...پس اینجا یه جاییه تو اروپا...چقدر همه چی روشن شد یهو...نور سر صبح تو کوچه پهن بود...راه رفتم و راه رفتم...رفتم تو یه کافه...آدما میومدن و قهوه هاشونو شیرین می کردن...با شیر و شکر...من نگاشون کردم...آدمای غریبه ای که بهم لبخند می زدن...دلم خواست یه روز بیشتر بمونم...تو خواب فکر می کردم این هدیه ی عید امسالمه...فکر می کردم توئم عصر که بشه می رسی...تو خوابم یه جای دور بهار شده بود...

۲۹ بهمن ۱۳۹۰

درد دارم...اشک دارم...مرگ دارم

۲۵ بهمن ۱۳۹۰

protect me from what I want!

۲۱ بهمن ۱۳۹۰

هیچی ندارم بگم...ساعت 00:00 ِ...بیا آرزو کنیم...الکی
رسول آقا اسمش بود...مامان بزرگ صداش می کرد "رسی"...پدرش که مُرد، ده سالش بیشتر نبود...رفت توی یک داروخانه، شد وردست داروخانه چی....بعدن خودش شد دکتر داروخانه...بدون درس و کتاب...بیست سالگی، عاشق دختر شد...آن موقع ها تبریز بودند...دختر سیزده سالش بود...به عشق ماتیک و کفش پاشنه بلند راضی شد که زنش شود...هنوز یک ماه نشده دختر تصمیم گرفت فرار کند...می گفت پسر خیلی سختگیر بوده...از آن تبریزی های غیرتی...دختر بهش سخت می گذشته...یک روز به هوای حمام با عمه اش سوار قطار شد و آمد تهران...پسر همان روز آمد دنبالش...دختر قبول نکرد...یک سال گذشت...دختر می گفت هر روز عصر سر یک ساعتی ماتیک می زده و می ایستاده دم در و پسر برایش مجله های پر از عکس های شاه و فرح می آورده که دلش را بدست آورد...آخر هم تریاک خورد که شاید دل دختر رحم بیاید...دل دختر هم رحم آمد وقتی او را نزدیک مرگ دید...پسر همان تهران یک خانه اجاره کرد...خانه ای که مامان تویش به دنیا آمد...
دختر نمی دانست که دقیقن از کی عاشق پسر شد....اما دید که مهربانی های پسر، صبوری های پسر و سادگی اش کم کم دارد دلش را آب می کند...چهل و سه سال با هم زندگی کردند...پسر تا آخرین روز عاشق ماند...
مامان بزرگ که غصه اش می شد، شعرهای پسر به سرش می ریخت...مامان بزرگ که از سفر برمی گشت، همه ی خانه چراغانی بود...مامان بزرگ ملکه ی عالم بود انگار، با وجود پسر...تا روزِ آخر "منوش" از دهانش نمی افتاد...
همه چیز از یک آخ شروع شد...سرطان بود...سرطانِ خون...به سه ماه هم نکشید...من پانزده سالم بود...یک روز پسر سر مرا گرفت بین دستهاش و زل زد توی چشم هام و گفت، ما پانزده سال است که همدیگر را می شناسیم رفیق! من می دانم، تو یک روز آدم مهمی می شوی!...من چشمهام غرق اشک نگاهش می کردم...
یک روز...همین یازده سالِ پیش...همین امروز...پسر رفت...نگاهش به دختر بود وقتی پر کشید...چشمه ی اشک دختر هرگز خشک نشد...امروز که از سرِ خاک بر می گشتیم، بهمان می گفت دنیا را بگذارند یک طرف، و "رسی" را یک طرف دیگر، دنیا بیاید لنگ بیندازد...گفت حیف هر ثانیه ای که کمتر از حالا عاشقش بودم...

۱۸ بهمن ۱۳۹۰

پرده ها کنارند...برف می بارد، آرام...من زیر پتوی طوسی رنگم لمیده ام و تو از آن سو انگار که مرا می نوشی...منِ صبحیِ برف آلودِ روشن را...در من هنوز، چیزهایی هست که بگذارد نگاهم را از تو بدزدم...مثل یک حریر ابریشمین...که می خواهد نگذارد، اما خیلی هم کاری از پیش نمی برد...رنگ ها حلقه زده اند دورم...صبح از نگاهم روشن است...و تو، هنوز بیمار خنده های منی...این را چشم های حریصت می گویند