۰۹ فروردین ۱۳۹۱
۰۵ فروردین ۱۳۹۱
۲۱ بهمن ۱۳۹۰
رسول آقا اسمش بود...مامان بزرگ صداش می کرد "رسی"...پدرش که مُرد، ده سالش بیشتر نبود...رفت توی یک داروخانه، شد وردست داروخانه چی....بعدن خودش شد دکتر داروخانه...بدون درس و کتاب...بیست سالگی، عاشق دختر شد...آن موقع ها تبریز بودند...دختر سیزده سالش بود...به عشق ماتیک و کفش پاشنه بلند راضی شد که زنش شود...هنوز یک ماه نشده دختر تصمیم گرفت فرار کند...می گفت پسر خیلی سختگیر بوده...از آن تبریزی های غیرتی...دختر بهش سخت می گذشته...یک روز به هوای حمام با عمه اش سوار قطار شد و آمد تهران...پسر همان روز آمد دنبالش...دختر قبول نکرد...یک سال گذشت...دختر می گفت هر روز عصر سر یک ساعتی ماتیک می زده و می ایستاده دم در و پسر برایش مجله های پر از عکس های شاه و فرح می آورده که دلش را بدست آورد...آخر هم تریاک خورد که شاید دل دختر رحم بیاید...دل دختر هم رحم آمد وقتی او را نزدیک مرگ دید...پسر همان تهران یک خانه اجاره کرد...خانه ای که مامان تویش به دنیا آمد...
دختر نمی دانست که دقیقن از کی عاشق پسر شد....اما دید که مهربانی های پسر، صبوری های پسر و سادگی اش کم کم دارد دلش را آب می کند...چهل و سه سال با هم زندگی کردند...پسر تا آخرین روز عاشق ماند...
مامان بزرگ که غصه اش می شد، شعرهای پسر به سرش می ریخت...مامان بزرگ که از سفر برمی گشت، همه ی خانه چراغانی بود...مامان بزرگ ملکه ی عالم بود انگار، با وجود پسر...تا روزِ آخر "منوش" از دهانش نمی افتاد...
همه چیز از یک آخ شروع شد...سرطان بود...سرطانِ خون...به سه ماه هم نکشید...من پانزده سالم بود...یک روز پسر سر مرا گرفت بین دستهاش و زل زد توی چشم هام و گفت، ما پانزده سال است که همدیگر را می شناسیم رفیق! من می دانم، تو یک روز آدم مهمی می شوی!...من چشمهام غرق اشک نگاهش می کردم...
یک روز...همین یازده سالِ پیش...همین امروز...پسر رفت...نگاهش به دختر بود وقتی پر کشید...چشمه ی اشک دختر هرگز خشک نشد...امروز که از سرِ خاک بر می گشتیم، بهمان می گفت دنیا را بگذارند یک طرف، و "رسی" را یک طرف دیگر، دنیا بیاید لنگ بیندازد...گفت حیف هر ثانیه ای که کمتر از حالا عاشقش بودم...
دختر نمی دانست که دقیقن از کی عاشق پسر شد....اما دید که مهربانی های پسر، صبوری های پسر و سادگی اش کم کم دارد دلش را آب می کند...چهل و سه سال با هم زندگی کردند...پسر تا آخرین روز عاشق ماند...
مامان بزرگ که غصه اش می شد، شعرهای پسر به سرش می ریخت...مامان بزرگ که از سفر برمی گشت، همه ی خانه چراغانی بود...مامان بزرگ ملکه ی عالم بود انگار، با وجود پسر...تا روزِ آخر "منوش" از دهانش نمی افتاد...
همه چیز از یک آخ شروع شد...سرطان بود...سرطانِ خون...به سه ماه هم نکشید...من پانزده سالم بود...یک روز پسر سر مرا گرفت بین دستهاش و زل زد توی چشم هام و گفت، ما پانزده سال است که همدیگر را می شناسیم رفیق! من می دانم، تو یک روز آدم مهمی می شوی!...من چشمهام غرق اشک نگاهش می کردم...
یک روز...همین یازده سالِ پیش...همین امروز...پسر رفت...نگاهش به دختر بود وقتی پر کشید...چشمه ی اشک دختر هرگز خشک نشد...امروز که از سرِ خاک بر می گشتیم، بهمان می گفت دنیا را بگذارند یک طرف، و "رسی" را یک طرف دیگر، دنیا بیاید لنگ بیندازد...گفت حیف هر ثانیه ای که کمتر از حالا عاشقش بودم...
۱۸ بهمن ۱۳۹۰
پرده ها کنارند...برف می بارد، آرام...من زیر پتوی طوسی رنگم لمیده ام و تو از آن سو انگار که مرا می نوشی...منِ صبحیِ برف آلودِ روشن را...در من هنوز، چیزهایی هست که بگذارد نگاهم را از تو بدزدم...مثل یک حریر ابریشمین...که می خواهد نگذارد، اما خیلی هم کاری از پیش نمی برد...رنگ ها حلقه زده اند دورم...صبح از نگاهم روشن است...و تو، هنوز بیمار خنده های منی...این را چشم های حریصت می گویند
۱۵ بهمن ۱۳۹۰
آسمان به آرامی با اثرات ذرات ظریف روشن می شود...موسیقی آرام و قابل تعمق است. ( یک نردبان هم در گوشه ی راست خورشید است، تکیه داده شده به نقطه ای نامعلوم. گویی که یک راز به غایت مخفی ست که از آنجا محو شده )... دروازه ها نشانه ای از گذر هستند...راس ساعت هفت و هفت دقیقه ی صبح... و بعدش پل ها، یک راه معلق برای تاکید بر لحظه ی عبور..
من اینجا هستم...همین جا که نورِ سرِ صبح از بین روزنه های چوبی به درون می تابد...و انگار دیگز زن نیستم...نه بیش از این...کودکیم به ابتدا رسیده و کهن سالیم به آخرین روز خود...
من اینجا هستم...همین جا که نورِ سرِ صبح از بین روزنه های چوبی به درون می تابد...و انگار دیگز زن نیستم...نه بیش از این...کودکیم به ابتدا رسیده و کهن سالیم به آخرین روز خود...
۱۱ بهمن ۱۳۹۰
همین الان یک فیلم دیدم از پارسال این موقع ها...آدم بعدش که خودش را می بیند یک جاهایی با یک کسانی در حال کردن یک کارهایی یا گفتن یک چیزهایی به خودش بُرّاق می شود که_ئه! این توئی یعنی؟!؟...بعد هرچه فکر می کند باورش نمی شود که توی آن لحظه بوده است...یا کنار آن آدم...یا مشغول کردن آن کار...یا گفتن آن چیز...یعنی می خواهم بگویم یک وقتهایی آدم اصلن باورش نمی شود که می توانسته هر جایی باشد غبر از اینجا...یعنی می خواهم بگویم که زندگی یک چنین چیز تخمسگی ست و من این روزها خیلی دارم سیگار می کشم و خاک بر سرم و خاک بر سرِ همه ی این هورمون های بی همه چیز بریزند که مایه ی همه ی بدبختی های بشریتند
پل اساساً موجود راه راه افقی جسوری ست که از میان منابع دلتنگی شما عبور می کند و اساسی ترین حرکت آن به سمت چپ و درست بالای استخوان جناق سینه ی شما انجام می گیرد....آن روز پل به من گفت، که آیا می خواهی از روی من رد شوی و رخ دلدار را ببوسی؟..من عرض کردم که شاید وقتی دیگر...پل مرا در آغوش کشید و گفت پس اگر می مانی درست بمان، و دائم چیز یاد بگیر...و من منتظرت می مانم مقداری...اینطور شد که پل و همه ی پل های دیگر عالمیان همه دور جناق سینه ی من پیچیده اند و ما نفسمان بالا نمی آید...اما می رویم که به حرفشان گوش دهیم و چیز یاد بگیریم حالا که از همه ی آن طرف پُلیان دوریم
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
جعبه ی آرزوها را گذاشته ام همین گوشه...پایین تختم...کنار چمدان کوچک قرمز رنگ که لیبل یک پرواز کوتاه بهش آویزان است. جعبه ی آرزوها را گذاشته ام همین گوشه که تویش _یک پرواز نسبتا طولانی، با نوشیدنی های یخ زده، پنجره هایی کوچک رو به ابرهای پشمکی، و کسی، که دوست دارم جایی، مثلا توی یک فرودگاه بزرگ منتظرم باشد،_ بچپانم.
اشتراک در:
پستها (Atom)