۱۲ آذر ۱۳۸۸
بعد...همون موقع که اولین دونه برف رقصید و اومد پایین...من داشتم یه گاز خوشمزه می زدم به لقمه ی نون پنیرم...اومدم بیرون با چاییم...یارعلی گفت یاد دکتر ژیواگو افتادم با این برف...دیدیش؟...نفسمو با اون دود آبی رنگ دادم بیرون و گفتم نه....سیگارشو نصفه خاموش کرد و رفت تو...بعد، تو شیشه ی کافه دیدمش...موهام سفید شده بود...گفت بیا یکی دیگه دود کنیم...سرمو گرفته بودم بالا و فکر می کردم دنیا چه خواستنی میشه گاهی...فکرمو خوند انگار...گفت برف که میاد بزن بیرون...یجور عجیبی خوشگل میشی...نگاهم که رفته بود رو پشت بوم روبرو، نرم افتاد رو دستاش...لبخند زدم و خیال کردم داره پشت گوشمو ناز می کنه...گردنم داغ شد...صداش نشست رو لبام...مثل همون دونه ها...رقصون
۱۱ آذر ۱۳۸۸
۰۴ آذر ۱۳۸۸
توی تاکسی، پسرک با کسی...لابد دخترکی هم سن و سال خودش حرف می زد...یکجوری تازه...یکجوری با احترام...همه چیز را از صبح، تعریف کرد تا آن موقع...که آخر شب بود....باران می بارید...و خیابانها، تو را صدا می زد...با قدم هات...
برای دخترک گفت که چقدر راه را پیاده رفته...که سر بالایی زیاد بوده...که خسته شده...از امتحانش گفت...گفت که فردا می رود ورزش...از کلاس موسیقیش...بعد یک عالم خجالت آمد توی صداش...گفت که یک جای جدید پیدا کرده که دیزی هایش حرف ندارد...گفت که دوست دارد با هم بروند،فردا ناهار...بعد هم،خیلی مهربان...یکجوری که انگار اگر صدایش کمی بلندتر بشود...چینی قیمتی آن پشت ترک می خورد، گفت خداحافظ.
من نمیدیدمش که...نشسته بودم آن جلو،کنار راننده...چشمهایم بسته...انگشتهایم کمی بیرون از شیشه ی نیمه باز... باران...و من بودم، توی هجده سالگیم...تلفن را یواشکی برده بودم توی اتاقم...و پسرکی بود...با یک عالم هیجان توی صداش...که برایم از روزی می گفت که تمام شده بود...از کلاسهای آن روزش...ناهار دانشکده...صف آدمهایی که منتظر تاکسی بودند...کلاس ورزشی که باید می رفت...از ویولنش که کلی تمرین کرده بود...و بعد...یکجور معصومانه ای...یکجوری که دل من میرفت تا نمی دانم کجا...می گفت که فردا برویم یک جایی ناهار بخوریم...و جواب کجا هم که همیشه نامعلوم بود....و آخرسر،یکجوری...انگار که با یک چینی قیمتی حرف بزند...می گفت خداحافظ...
برای دخترک گفت که چقدر راه را پیاده رفته...که سر بالایی زیاد بوده...که خسته شده...از امتحانش گفت...گفت که فردا می رود ورزش...از کلاس موسیقیش...بعد یک عالم خجالت آمد توی صداش...گفت که یک جای جدید پیدا کرده که دیزی هایش حرف ندارد...گفت که دوست دارد با هم بروند،فردا ناهار...بعد هم،خیلی مهربان...یکجوری که انگار اگر صدایش کمی بلندتر بشود...چینی قیمتی آن پشت ترک می خورد، گفت خداحافظ.
من نمیدیدمش که...نشسته بودم آن جلو،کنار راننده...چشمهایم بسته...انگشتهایم کمی بیرون از شیشه ی نیمه باز... باران...و من بودم، توی هجده سالگیم...تلفن را یواشکی برده بودم توی اتاقم...و پسرکی بود...با یک عالم هیجان توی صداش...که برایم از روزی می گفت که تمام شده بود...از کلاسهای آن روزش...ناهار دانشکده...صف آدمهایی که منتظر تاکسی بودند...کلاس ورزشی که باید می رفت...از ویولنش که کلی تمرین کرده بود...و بعد...یکجور معصومانه ای...یکجوری که دل من میرفت تا نمی دانم کجا...می گفت که فردا برویم یک جایی ناهار بخوریم...و جواب کجا هم که همیشه نامعلوم بود....و آخرسر،یکجوری...انگار که با یک چینی قیمتی حرف بزند...می گفت خداحافظ...
۱۰ مهر ۱۳۸۸
دلم می دونی چه می خواد؟!؟...اون کافه ی اسکله کوچیکه ی "ماهی ها عاشق می شوند" رو....دلم ساندویچ ماهی می خواد...دلم لک لک می خواد...دلم کوچه ی پر درخت می خواد...درختایی که دارن زرد می شن کم کم...دلم می خواد بشینم رو اسکله و پاهامو آویزون کنم و چایی بخورم و به هیچی فکر نکنم جز تو...دلم سوز سرما می خواد و لرز یهویی...دلم شهر خیس می خواد...شهر خیس
۰۷ شهریور ۱۳۸۸
من به تو نگفتم...اینجا هنوز خیلی چیزها هست که بوی تو را بدهد...همین است که باور نمی کنم...همین است که نگاهم که می افتد به برگهای تقویم چشمهایم می سوزد...می بینی؟...شهریور ماه است...تابستان بیست و چهار سالگیم هم تمام شد...من مانده ام و خیابان ولیعصر و برگهای کم کم زرد و میل شدید باران...
و برایت نمی گویم که اینجا که من هستم جای خالی حرف های تازه چه غوغا می کند...نمی گویم که می نشینم جلوی آینه...و هیچ مرد و زنی نیست که پیوسته ام شود...گویی که دخترک دوست گرفته فاصله را...و من که جا می گذارم روی خطوط....و ثانیه ها از من رنگ می گیرد...و من دور شده ام...و این همه فاصله...فاصله...که می نشیند لابلای سکوت میان دوستت دارم گفتنهایمان...و من در سکوت...دلگیری هایت را بوسه باران می کنم
تو دلگیری...و من به تو نمی گویم..نمی گویم که دلگیریت را چه دوست گرفته ام...که چه بی تاب می شوم برای بوسیدن چین های پیشانیت،وقتی که رو برمی گردانی از من...و فرو بردن صورتم در گودی گردنت ،وقتی که هیچ حوصله ام را نداری... چه بی تاب می شوم برای دوست داشتنت...وقتی که دیگر دوستت ندارم...
و برایت نمی گویم که اینجا که من هستم جای خالی حرف های تازه چه غوغا می کند...نمی گویم که می نشینم جلوی آینه...و هیچ مرد و زنی نیست که پیوسته ام شود...گویی که دخترک دوست گرفته فاصله را...و من که جا می گذارم روی خطوط....و ثانیه ها از من رنگ می گیرد...و من دور شده ام...و این همه فاصله...فاصله...که می نشیند لابلای سکوت میان دوستت دارم گفتنهایمان...و من در سکوت...دلگیری هایت را بوسه باران می کنم
تو دلگیری...و من به تو نمی گویم..نمی گویم که دلگیریت را چه دوست گرفته ام...که چه بی تاب می شوم برای بوسیدن چین های پیشانیت،وقتی که رو برمی گردانی از من...و فرو بردن صورتم در گودی گردنت ،وقتی که هیچ حوصله ام را نداری... چه بی تاب می شوم برای دوست داشتنت...وقتی که دیگر دوستت ندارم...
۰۴ شهریور ۱۳۸۸
۳۰ مرداد ۱۳۸۸
همه چیز درباره ی این دایره ی شیری رنگ...
آنقدر آفتاب داغ بود...آنقدر دخترهای بیکینی پوش ،خوشگل بودند...آنقدر پوستهایشان قشنگ زیر آفتاب جلز و ولز می کرد...آب آنقدر سرد بود...لابد من آنقدر برایشان دوست داشتنی و خنگ جلوه می کردم که دائم بهم لبخند می زدند و من را -که نشسته بودم روی لوله ی آب و صورتم را می گرفتم جلوی قطره های آب،و لذت می بردم جوری که انگار تو بهشتم و فرت فرت سیگار دود می کردم و با نیلوفر خنده های مستانه می کردم، -با انگشت به هم نشان می دادند...بعد انقدر آن آب جاری زیر پایمان لذت ِزندگی بود......انقدر همه چیز خوب بود که من با خودم گفتم لابد زندگی همین است...
بعدش هم که آن دختر خوشگله با بیکینی خال خالی سفید و سیاهش -که از صبح چشمم بهش بود-آمد و گفت "بشینم پیشت با هم سیگار وانیلی بکشیم؟" ، اصلن دیگر مطمئن شدم که این سیاره بهترین جائی بود که می توانستم توش فرود بیایم...!
بعدش هم که آن دختر خوشگله با بیکینی خال خالی سفید و سیاهش -که از صبح چشمم بهش بود-آمد و گفت "بشینم پیشت با هم سیگار وانیلی بکشیم؟" ، اصلن دیگر مطمئن شدم که این سیاره بهترین جائی بود که می توانستم توش فرود بیایم...!
۲۹ مرداد ۱۳۸۸
۱۷ مرداد ۱۳۸۸
سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند...
راه های آسون و معمولی و همه می رن و آخرش هیچ چیز خاصی انتظارتو نمی کشه...جاده های صعب العبور اما...فقط واسه کساییه که سختی و تحمل می کنن و منتظر می مونن...
طول راه شاید قشنگ و دلپذیر نباشه...اما می ارزه به رسیدنش...بی شک...!
طول راه شاید قشنگ و دلپذیر نباشه...اما می ارزه به رسیدنش...بی شک...!
۱۳ مرداد ۱۳۸۸
۰۱ مرداد ۱۳۸۸
دور شده بود...یادم نیست...من فکر کردم "یک بوسه...همین یک بوسه"...و بعدش درد بود که آغاز می شد...گفته بود که دنیا همین است...می شود که دل دیگر با رفتن نباشد، به خاطر چشمهایی...من ولی...نشاندمش پشت پنجره...دستهایم را حلقه کردم دورش...و فکر کردم که همین یک بوسه...بعدش دنیایم را جا گذاشتم پشت آن پنجره ی سفید بزرگ...قبلترش...دانه دانه مهره های گردنم را بوسیده بود...پشت آن پنجره ی بزرگ سفید رنگ...که از توش همه چیز آن آسمان پیدا بود...و همه چیزِ آن درختکها و آن دره ی عمیق...انگار که بخواهیم توی آن نورهای نقره ای تا ابد دراز بکشیم...معصومانه...
در را بست...آرام گفتم، خداحافظ...سایه اش افتاده بود پشت پنجره...من زانوهایم را جمع کردم توی شکم...خم شد روی صورتم...گفت که همین یک بوسه...انگشتهام تاب خورد روی پلکهاش...خیس بود...
من فکر می کنم که دیگر تمام شد...باز اما...چشم که می بندم...خانه ای می کشم...پنجره ای سفید...یک عالم درخت...و یک دره ی بزرگ...خیلی دور شده بود...یادم نیست...می خواستم همه شان را بچپانم توی چمدانش که ببرد دم آخری...ولی تنها یک لیوان قرمز رنگ برد با خطوط لبهامان روش...من برگشتم...توی آینه نگاه کردم...دست گذاشتم روی شانه ی دخترک...که اشک می ریخت، معصومانه...اشاره کردم که سکوت کند...چشمهایم را بستم و آرام گفتم...خداحافظ...
۲۹ تیر ۱۳۸۸
آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!

آخ، شازده کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده...
...
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام
شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام
شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!
رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است...چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است...!
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!
رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است...چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است...!
...
قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...
قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...
۲۷ تیر ۱۳۸۸
۲۶ تیر ۱۳۸۸
اوهوم...تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که می آیند...همین روزهای نکبتی که در راهند...تو داری پدر می شوی و من اینجا هر شب می نشینم لب پنجره ام و زل می زنم به حیاط خانه ی قدیمیتان...خانه ی درخت خرمالو...فکر می کنم که این روزها از کجای تاریخ سُر خوردند توی زندگیم...فکر می کنم به چند روز دیگر که آن پسرک را توی آغوشت خواهم دید...به پوست سبزه ی صورتش...و به انگشتهای دستش...که بی شک شبیه دستهای توست...
این خیلی غریب است که آدم نقش دستهای یک نفر را توی همه ی این سالها و ماه ها و روزها گم نکند...ترسناک است بیشتر...که صورت آن آدم به راحتی شکل دستهایش نیاید جلوی چشم...بعد که شکل دستها آمد ،همراهش خطوط کج و معوجی بیاید که شبیه اشکهای شبانه ی دخترکیست پانزده ساله...توی آن سال های غریب...سالهای همه اش پشت پنجره منتظر...اوهوم...همه اش به رویا شبیه تر است...
تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که در راه است...یکی از همین روزها از توی ماشینی که یک شب دیگر...با گل تزئین شده بود، پیاده می شوی ودست عروس آن شب را می گیری...پسرکِ توی آغوشش که لبخند زد،...مرا ببین که پشت پنجره ایستاده ام...مثل همه ی این سالها...
اشتراک در:
پستها (Atom)


