من به تو نگفتم...اینجا هنوز خیلی چیزها هست که بوی تو را بدهد...همین است که باور نمی کنم...همین است که نگاهم که می افتد به برگهای تقویم چشمهایم می سوزد...می بینی؟...شهریور ماه است...تابستان بیست و چهار سالگیم هم تمام شد...من مانده ام و خیابان ولیعصر و برگهای کم کم زرد و میل شدید باران...
و برایت نمی گویم که اینجا که من هستم جای خالی حرف های تازه چه غوغا می کند...نمی گویم که می نشینم جلوی آینه...و هیچ مرد و زنی نیست که پیوسته ام شود...گویی که دخترک دوست گرفته فاصله را...و من که جا می گذارم روی خطوط....و ثانیه ها از من رنگ می گیرد...و من دور شده ام...و این همه فاصله...فاصله...که می نشیند لابلای سکوت میان دوستت دارم گفتنهایمان...و من در سکوت...دلگیری هایت را بوسه باران می کنم
تو دلگیری...و من به تو نمی گویم..نمی گویم که دلگیریت را چه دوست گرفته ام...که چه بی تاب می شوم برای بوسیدن چین های پیشانیت،وقتی که رو برمی گردانی از من...و فرو بردن صورتم در گودی گردنت ،وقتی که هیچ حوصله ام را نداری... چه بی تاب می شوم برای دوست داشتنت...وقتی که دیگر دوستت ندارم...
۰۴ شهریور ۱۳۸۸
۳۰ مرداد ۱۳۸۸
همه چیز درباره ی این دایره ی شیری رنگ...
آنقدر آفتاب داغ بود...آنقدر دخترهای بیکینی پوش ،خوشگل بودند...آنقدر پوستهایشان قشنگ زیر آفتاب جلز و ولز می کرد...آب آنقدر سرد بود...لابد من آنقدر برایشان دوست داشتنی و خنگ جلوه می کردم که دائم بهم لبخند می زدند و من را -که نشسته بودم روی لوله ی آب و صورتم را می گرفتم جلوی قطره های آب،و لذت می بردم جوری که انگار تو بهشتم و فرت فرت سیگار دود می کردم و با نیلوفر خنده های مستانه می کردم، -با انگشت به هم نشان می دادند...بعد انقدر آن آب جاری زیر پایمان لذت ِزندگی بود......انقدر همه چیز خوب بود که من با خودم گفتم لابد زندگی همین است...
بعدش هم که آن دختر خوشگله با بیکینی خال خالی سفید و سیاهش -که از صبح چشمم بهش بود-آمد و گفت "بشینم پیشت با هم سیگار وانیلی بکشیم؟" ، اصلن دیگر مطمئن شدم که این سیاره بهترین جائی بود که می توانستم توش فرود بیایم...!
بعدش هم که آن دختر خوشگله با بیکینی خال خالی سفید و سیاهش -که از صبح چشمم بهش بود-آمد و گفت "بشینم پیشت با هم سیگار وانیلی بکشیم؟" ، اصلن دیگر مطمئن شدم که این سیاره بهترین جائی بود که می توانستم توش فرود بیایم...!
۲۹ مرداد ۱۳۸۸
۱۷ مرداد ۱۳۸۸
سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند...
راه های آسون و معمولی و همه می رن و آخرش هیچ چیز خاصی انتظارتو نمی کشه...جاده های صعب العبور اما...فقط واسه کساییه که سختی و تحمل می کنن و منتظر می مونن...
طول راه شاید قشنگ و دلپذیر نباشه...اما می ارزه به رسیدنش...بی شک...!
طول راه شاید قشنگ و دلپذیر نباشه...اما می ارزه به رسیدنش...بی شک...!
۱۳ مرداد ۱۳۸۸
۰۱ مرداد ۱۳۸۸
دور شده بود...یادم نیست...من فکر کردم "یک بوسه...همین یک بوسه"...و بعدش درد بود که آغاز می شد...گفته بود که دنیا همین است...می شود که دل دیگر با رفتن نباشد، به خاطر چشمهایی...من ولی...نشاندمش پشت پنجره...دستهایم را حلقه کردم دورش...و فکر کردم که همین یک بوسه...بعدش دنیایم را جا گذاشتم پشت آن پنجره ی سفید بزرگ...قبلترش...دانه دانه مهره های گردنم را بوسیده بود...پشت آن پنجره ی بزرگ سفید رنگ...که از توش همه چیز آن آسمان پیدا بود...و همه چیزِ آن درختکها و آن دره ی عمیق...انگار که بخواهیم توی آن نورهای نقره ای تا ابد دراز بکشیم...معصومانه...
در را بست...آرام گفتم، خداحافظ...سایه اش افتاده بود پشت پنجره...من زانوهایم را جمع کردم توی شکم...خم شد روی صورتم...گفت که همین یک بوسه...انگشتهام تاب خورد روی پلکهاش...خیس بود...
من فکر می کنم که دیگر تمام شد...باز اما...چشم که می بندم...خانه ای می کشم...پنجره ای سفید...یک عالم درخت...و یک دره ی بزرگ...خیلی دور شده بود...یادم نیست...می خواستم همه شان را بچپانم توی چمدانش که ببرد دم آخری...ولی تنها یک لیوان قرمز رنگ برد با خطوط لبهامان روش...من برگشتم...توی آینه نگاه کردم...دست گذاشتم روی شانه ی دخترک...که اشک می ریخت، معصومانه...اشاره کردم که سکوت کند...چشمهایم را بستم و آرام گفتم...خداحافظ...
۲۹ تیر ۱۳۸۸
آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!

آخ، شازده کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده...
...
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام
شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام
شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!
رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است...چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است...!
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!
رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است...چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است...!
...
قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...
قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...
۲۷ تیر ۱۳۸۸
۲۶ تیر ۱۳۸۸
اوهوم...تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که می آیند...همین روزهای نکبتی که در راهند...تو داری پدر می شوی و من اینجا هر شب می نشینم لب پنجره ام و زل می زنم به حیاط خانه ی قدیمیتان...خانه ی درخت خرمالو...فکر می کنم که این روزها از کجای تاریخ سُر خوردند توی زندگیم...فکر می کنم به چند روز دیگر که آن پسرک را توی آغوشت خواهم دید...به پوست سبزه ی صورتش...و به انگشتهای دستش...که بی شک شبیه دستهای توست...
این خیلی غریب است که آدم نقش دستهای یک نفر را توی همه ی این سالها و ماه ها و روزها گم نکند...ترسناک است بیشتر...که صورت آن آدم به راحتی شکل دستهایش نیاید جلوی چشم...بعد که شکل دستها آمد ،همراهش خطوط کج و معوجی بیاید که شبیه اشکهای شبانه ی دخترکیست پانزده ساله...توی آن سال های غریب...سالهای همه اش پشت پنجره منتظر...اوهوم...همه اش به رویا شبیه تر است...
تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که در راه است...یکی از همین روزها از توی ماشینی که یک شب دیگر...با گل تزئین شده بود، پیاده می شوی ودست عروس آن شب را می گیری...پسرکِ توی آغوشش که لبخند زد،...مرا ببین که پشت پنجره ایستاده ام...مثل همه ی این سالها...
۱۲ تیر ۱۳۸۸
۲۷ خرداد ۱۳۸۸
رو تن این تخته سیاه...
از خواب می پرم و چار زانو می نشینم...رو به پنجره...مثل همه این شب هایی که گذشت زوزه ی باد می پیچد و مثل همه ی این شب هایی که گذشت من بی خواب...می نشینم وزانوهام را بغل می کنم...چشم می دوزم به آسمان و فکر می کنم که تو کجایی که ما این همه تنهاییم و دستهای هم را که محکم می گیریم باز هم تنهاییم...
آفتاب داغ توی چشمهایمان...دستهایمان بالا...بازوی تو هم درد می گیرد این روزها؟... تو هم دلت نمی آید پایین بیاوریش...خشمگینیم و وجود بی نهایتمان کنار هم باز ذره ای از خشم بینهایتمان نمی کاهد...بهم می گوید که اصلا فایده ای هم دارد؟!؟...می گویم که دست کم خشممان خالی می شود...و حالا...این نیمه ها ی شب که فقط اشک است و اشک، فکر می کنم که خشممان که کم نمی شود هیچ...اشکهایمان هم تمامی ندارد
راه می رویم و راه می رویم...مثل همه ی چهار روز پیش...سکوت می کنیم و غصه هایمان را و خشممان را قورت میدهیم...توی صورتهای همه که نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که تو چقدر تاب می آوری این لحظه ها را...من که گویی به انتها خواهم رسید
آفتاب می سوزاندمان...دلهایمان از آفتاب است که می سوزد این چنین؟!؟....من تهی هستم انگار...من با تو هم که راه می روم تنهایم...ما همه گویی که تنهاییم...پیرمرد ی خمیده کنار من راه می رود...چشمهایم می سوزد...آنسوتر دخترکی آکاردئون به دست...روی پل چشم می اندازم و جمعیت تمامی ندارد...همه مان تکیه داده ایم به شانه های هم و باز تنهاییم...
چار زانو می نشینم روی تخت و یواشکی انگشت پایم را لمس می کنم...تاول زده است...دردش قایم می شود پشت درد سینه ام...زخم سینه ام...موسیقی هایمان را هم می دزدند...وطنمان را که سال هاست دزدیده اند...با این همه توی دستم تکه کاغذی جا خوش کرده که به سینه می فشارمش...همه ی جان و تنم...توی تلویزیون که پخشش می کنند آرواره هایم از خشم به هم قفل می شوند...همه چیزمان را به یغما برده اند پدر سگها...رنگ سبزمان را حتی...
مرد آرام به شانه ام می زند و می گوید که پارچه ی سبز را ببندم دور مچش...می بندم و لبخند می زنم...سیاهی جمعیت است که سرازیر می شود...این راه را چند بار دیگر باید بی صدا برویم؟....این اشک ها تمامی خواهد داشت مگر؟....ما همه مان تنهاییم...مگر نه؟...تنهاییم و به شانه های هم تکیه می دهیم...و رنجمان را پشت لبخندمان قایم می کنیم و دستهای هم را محکم می گیریم
چار زانو می نشینم روی تخت و فکر می کنم به شیشه ی عمر دیوی که شکسته خواهد شد...به تاول های پایم...به رنگ سبزمان...و یواشکی زمزمه می کنم...همه ی جان و تنم...
آفتاب داغ توی چشمهایمان...دستهایمان بالا...بازوی تو هم درد می گیرد این روزها؟... تو هم دلت نمی آید پایین بیاوریش...خشمگینیم و وجود بی نهایتمان کنار هم باز ذره ای از خشم بینهایتمان نمی کاهد...بهم می گوید که اصلا فایده ای هم دارد؟!؟...می گویم که دست کم خشممان خالی می شود...و حالا...این نیمه ها ی شب که فقط اشک است و اشک، فکر می کنم که خشممان که کم نمی شود هیچ...اشکهایمان هم تمامی ندارد
راه می رویم و راه می رویم...مثل همه ی چهار روز پیش...سکوت می کنیم و غصه هایمان را و خشممان را قورت میدهیم...توی صورتهای همه که نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که تو چقدر تاب می آوری این لحظه ها را...من که گویی به انتها خواهم رسید
آفتاب می سوزاندمان...دلهایمان از آفتاب است که می سوزد این چنین؟!؟....من تهی هستم انگار...من با تو هم که راه می روم تنهایم...ما همه گویی که تنهاییم...پیرمرد ی خمیده کنار من راه می رود...چشمهایم می سوزد...آنسوتر دخترکی آکاردئون به دست...روی پل چشم می اندازم و جمعیت تمامی ندارد...همه مان تکیه داده ایم به شانه های هم و باز تنهاییم...
چار زانو می نشینم روی تخت و یواشکی انگشت پایم را لمس می کنم...تاول زده است...دردش قایم می شود پشت درد سینه ام...زخم سینه ام...موسیقی هایمان را هم می دزدند...وطنمان را که سال هاست دزدیده اند...با این همه توی دستم تکه کاغذی جا خوش کرده که به سینه می فشارمش...همه ی جان و تنم...توی تلویزیون که پخشش می کنند آرواره هایم از خشم به هم قفل می شوند...همه چیزمان را به یغما برده اند پدر سگها...رنگ سبزمان را حتی...
مرد آرام به شانه ام می زند و می گوید که پارچه ی سبز را ببندم دور مچش...می بندم و لبخند می زنم...سیاهی جمعیت است که سرازیر می شود...این راه را چند بار دیگر باید بی صدا برویم؟....این اشک ها تمامی خواهد داشت مگر؟....ما همه مان تنهاییم...مگر نه؟...تنهاییم و به شانه های هم تکیه می دهیم...و رنجمان را پشت لبخندمان قایم می کنیم و دستهای هم را محکم می گیریم
چار زانو می نشینم روی تخت و فکر می کنم به شیشه ی عمر دیوی که شکسته خواهد شد...به تاول های پایم...به رنگ سبزمان...و یواشکی زمزمه می کنم...همه ی جان و تنم...
۱۵ خرداد ۱۳۸۸
۰۷ خرداد ۱۳۸۸
مورمورهای قلب دخترکی که آفتاب چشماش رو میزد
سلام...پس تو اینجایی...من در رفت و آمد هر روزه ام توی این ایوان تو را دیده ام...همیشه ساکت و نجیب می نشستی یک گوشه...از کنارت که رد می شدم آرام موهایم را می بوسیدی...یک بار یک ستاره آمده بود به خواب بعد از ظهر من...من همه ی آن بعد از ظهر داغ را نشستم پشت پنجره...که ستاره که به آسمان آمد بهش سلام کنم...ستاره ولی فقط توی خوابم بود...بیرون نمی آمد...من اما نشستم...انگار همه ی آسمان پولک دوزی شده بود آن شب...
من توی پلکان همه ی خواب های دنیا راه رفته ام...توی همه ی پنجدری ها...همه ی دالان ها...همه ی بهارخواب ها...همه جا تو بوده ای انگار...توی همه ی حباب های همه ی لاله های همه ی تاقچه های دنیا...توی جعبه ی گلدوزی همه ی دخترکان گیسو پریشان...تو توی همه ی نامه های من بودی، توی لفاف همه ی نامه های من...که گوشه اش کمی از عطر مادر می پاشیدم...
انگار که من ردی از نور بگیرم وقت قد کشیدن...انگار که صدایم قاطی هیاهوی گنجشکهای پس از باران گم شود...انگار که دوباره به دنیا آمده باشم توی آن پیاده روی های تند غروبهای اول تابستان...انگار که من نباشم...تو نباشی...تنها کودکانی باشند روی یک تاب بزرگ...که فریادهایشان بشود لذت همه ی همه ی همه ی عالم
برگ ها که رنگ سبز سیر می گیرند...من می فهمم که تو آمده ای...سایه ها که بلند می شوند، انگار صدای پایت می پیچد توی کوچه...روزی از روزهای سال است که تکرار می شود...اما رنگ حضور تو را دارد...آرام و معصومانه...فرشته توی قاب لبخند می زند...آرام می گویی که پیراهن تو را بپوشم برای میهمانیم...لبخند می زنم...
اشتراک در:
پستها (Atom)


