دور شده بود...یادم نیست...من فکر کردم "یک بوسه...همین یک بوسه"...و بعدش درد بود که آغاز می شد...گفته بود که دنیا همین است...می شود که دل دیگر با رفتن نباشد، به خاطر چشمهایی...من ولی...نشاندمش پشت پنجره...دستهایم را حلقه کردم دورش...و فکر کردم که همین یک بوسه...بعدش دنیایم را جا گذاشتم پشت آن پنجره ی سفید بزرگ...قبلترش...دانه دانه مهره های گردنم را بوسیده بود...پشت آن پنجره ی بزرگ سفید رنگ...که از توش همه چیز آن آسمان پیدا بود...و همه چیزِ آن درختکها و آن دره ی عمیق...انگار که بخواهیم توی آن نورهای نقره ای تا ابد دراز بکشیم...معصومانه...
در را بست...آرام گفتم، خداحافظ...سایه اش افتاده بود پشت پنجره...من زانوهایم را جمع کردم توی شکم...خم شد روی صورتم...گفت که همین یک بوسه...انگشتهام تاب خورد روی پلکهاش...خیس بود...
من فکر می کنم که دیگر تمام شد...باز اما...چشم که می بندم...خانه ای می کشم...پنجره ای سفید...یک عالم درخت...و یک دره ی بزرگ...خیلی دور شده بود...یادم نیست...می خواستم همه شان را بچپانم توی چمدانش که ببرد دم آخری...ولی تنها یک لیوان قرمز رنگ برد با خطوط لبهامان روش...من برگشتم...توی آینه نگاه کردم...دست گذاشتم روی شانه ی دخترک...که اشک می ریخت، معصومانه...اشاره کردم که سکوت کند...چشمهایم را بستم و آرام گفتم...خداحافظ...
