۰۱ مرداد ۱۳۸۸


دور شده بود...یادم نیست...من فکر کردم "یک بوسه...همین یک بوسه"...و بعدش درد بود که آغاز می شد...گفته بود که دنیا همین است...می شود که دل دیگر با رفتن نباشد، به خاطر چشمهایی...من ولی...نشاندمش پشت پنجره...دستهایم را حلقه کردم دورش...و فکر کردم که همین یک بوسه...بعدش دنیایم را جا گذاشتم پشت آن پنجره ی سفید بزرگ...قبلترش...دانه دانه مهره های گردنم را بوسیده بود...پشت آن پنجره ی بزرگ سفید رنگ...که از توش همه چیز آن آسمان پیدا بود...و همه چیزِ آن درختکها و آن دره ی عمیق...انگار که بخواهیم توی آن نورهای نقره ای تا ابد دراز بکشیم...معصومانه...

در را بست...آرام گفتم، خداحافظ...سایه اش افتاده بود پشت پنجره...من زانوهایم را جمع کردم توی شکم...خم شد روی صورتم...گفت که همین یک بوسه...انگشتهام تاب خورد روی پلکهاش...خیس بود...

من فکر می کنم که دیگر تمام شد...باز اما...چشم که می بندم...خانه ای می کشم...پنجره ای سفید...یک عالم درخت...و یک دره ی بزرگ...خیلی دور شده بود...یادم نیست...می خواستم همه شان را بچپانم توی چمدانش که ببرد دم آخری...ولی تنها یک لیوان قرمز رنگ برد با خطوط لبهامان روش...من برگشتم...توی آینه نگاه کردم...دست گذاشتم روی شانه ی دخترک...که اشک می ریخت، معصومانه...اشاره کردم که سکوت کند...چشمهایم را بستم و آرام گفتم...خداحافظ...

۲۹ تیر ۱۳۸۸

آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!


آخ، شازده کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده...

...
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام

شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!

رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...

شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است...چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است...!

...

قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...

۲۷ تیر ۱۳۸۸

...

نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه..به چه رنگه..به چه حاله..
مثلِ یک..جام شرابه..

۲۶ تیر ۱۳۸۸


اوهوم...تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که می آیند...همین روزهای نکبتی که در راهند...تو داری پدر می شوی و من اینجا هر شب می نشینم لب پنجره ام و زل می زنم به حیاط خانه ی قدیمیتان...خانه ی درخت خرمالو...فکر می کنم که این روزها از کجای تاریخ سُر خوردند توی زندگیم...فکر می کنم به چند روز دیگر که آن پسرک را توی آغوشت خواهم دید...به پوست سبزه ی صورتش...و به انگشتهای دستش...که بی شک شبیه دستهای توست...
این خیلی غریب است که آدم نقش دستهای یک نفر را توی همه ی این سالها و ماه ها و روزها گم نکند...ترسناک است بیشتر...که صورت آن آدم به راحتی شکل دستهایش نیاید جلوی چشم...بعد که شکل دستها آمد ،همراهش خطوط کج و معوجی بیاید که شبیه اشکهای شبانه ی دخترکیست پانزده ساله...توی آن سال های غریب...سالهای همه اش پشت پنجره منتظر...اوهوم...همه اش به رویا شبیه تر است...
تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که در راه است...یکی از همین روزها از توی ماشینی که یک شب دیگر...با گل تزئین شده بود، پیاده می شوی ودست عروس آن شب را می گیری...پسرکِ توی آغوشش که لبخند زد،...مرا ببین که پشت پنجره ایستاده ام...مثل همه ی این سالها...

۱۲ تیر ۱۳۸۸

دلم انگشتهای پایت را می خواهد...که تِق تِق غولنج یکی یکی شان را بشکنم...که خستگیم قاطی خستگی آنها در برود

۲۷ خرداد ۱۳۸۸

رو تن این تخته سیاه...

از خواب می پرم و چار زانو می نشینم...رو به پنجره...مثل همه این شب هایی که گذشت زوزه ی باد می پیچد و مثل همه ی این شب هایی که گذشت من بی خواب...می نشینم وزانوهام را بغل می کنم...چشم می دوزم به آسمان و فکر می کنم که تو کجایی که ما این همه تنهاییم و دستهای هم را که محکم می گیریم باز هم تنهاییم...
آفتاب داغ توی چشمهایمان...دستهایمان بالا...بازوی تو هم درد می گیرد این روزها؟... تو هم دلت نمی آید پایین بیاوریش...خشمگینیم و وجود بی نهایتمان کنار هم باز ذره ای از خشم بینهایتمان نمی کاهد...بهم می گوید که اصلا فایده ای هم دارد؟!؟...می گویم که دست کم خشممان خالی می شود...و حالا...این نیمه ها ی شب که فقط اشک است و اشک، فکر می کنم که خشممان که کم نمی شود هیچ...اشکهایمان هم تمامی ندارد
راه می رویم و راه می رویم...مثل همه ی چهار روز پیش...سکوت می کنیم و غصه هایمان را و خشممان را قورت میدهیم...توی صورتهای همه که نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که تو چقدر تاب می آوری این لحظه ها را...من که گویی به انتها خواهم رسید
آفتاب می سوزاندمان...دلهایمان از آفتاب است که می سوزد این چنین؟!؟....من تهی هستم انگار...من با تو هم که راه می روم تنهایم...ما همه گویی که تنهاییم...پیرمرد ی خمیده کنار من راه می رود...چشمهایم می سوزد...آنسوتر دخترکی آکاردئون به دست...روی پل چشم می اندازم و جمعیت تمامی ندارد...همه مان تکیه داده ایم به شانه های هم و باز تنهاییم...
چار زانو می نشینم روی تخت و یواشکی انگشت پایم را لمس می کنم...تاول زده است...دردش قایم می شود پشت درد سینه ام...زخم سینه ام...موسیقی هایمان را هم می دزدند...وطنمان را که سال هاست دزدیده اند...با این همه توی دستم تکه کاغذی جا خوش کرده که به سینه می فشارمش...همه ی جان و تنم...توی تلویزیون که پخشش می کنند آرواره هایم از خشم به هم قفل می شوند...همه چیزمان را به یغما برده اند پدر سگها...رنگ سبزمان را حتی...
مرد آرام به شانه ام می زند و می گوید که پارچه ی سبز را ببندم دور مچش...می بندم و لبخند می زنم...سیاهی جمعیت است که سرازیر می شود...این راه را چند بار دیگر باید بی صدا برویم؟....این اشک ها تمامی خواهد داشت مگر؟....ما همه مان تنهاییم...مگر نه؟...تنهاییم و به شانه های هم تکیه می دهیم...و رنجمان را پشت لبخندمان قایم می کنیم و دستهای هم را محکم می گیریم
چار زانو می نشینم روی تخت و فکر می کنم به شیشه ی عمر دیوی که شکسته خواهد شد...به تاول های پایم...به رنگ سبزمان...و یواشکی زمزمه می کنم...همه ی جان و تنم...

۱۵ خرداد ۱۳۸۸


دختر : چه سربالايی سختی .. باز خوبه آدم مطمئنه يکی منتظرش هس .. وگرنه به چه عشقی اين سربالايی رو می ره بالا ؟
استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نيست ، راحت می ری بالا
دختر : پس به نظرت چرا من سخت می رم بالا ؟!...
استاد : برای اين که مطمئن نيستی ، مرددی!
شب هایِ روشن

۰۷ خرداد ۱۳۸۸

مورمورهای قلب دخترکی که آفتاب چشماش رو میزد


سلام...پس تو اینجایی...من در رفت و آمد هر روزه ام توی این ایوان تو را دیده ام...همیشه ساکت و نجیب می نشستی یک گوشه...از کنارت که رد می شدم آرام موهایم را می بوسیدی...یک بار یک ستاره آمده بود به خواب بعد از ظهر من...من همه ی آن بعد از ظهر داغ را نشستم پشت پنجره...که ستاره که به آسمان آمد بهش سلام کنم...ستاره ولی فقط توی خوابم بود...بیرون نمی آمد...من اما نشستم...انگار همه ی آسمان پولک دوزی شده بود آن شب...

من توی پلکان همه ی خواب های دنیا راه رفته ام...توی همه ی پنجدری ها...همه ی دالان ها...همه ی بهارخواب ها...همه جا تو بوده ای انگار...توی همه ی حباب های همه ی لاله های همه ی تاقچه های دنیا...توی جعبه ی گلدوزی همه ی دخترکان گیسو پریشان...تو توی همه ی نامه های من بودی، توی لفاف همه ی نامه های من...که گوشه اش کمی از عطر مادر می پاشیدم...

انگار که من ردی از نور بگیرم وقت قد کشیدن...انگار که صدایم قاطی هیاهوی گنجشکهای پس از باران گم شود...انگار که دوباره به دنیا آمده باشم توی آن پیاده روی های تند غروبهای اول تابستان...انگار که من نباشم...تو نباشی...تنها کودکانی باشند روی یک تاب بزرگ...که فریادهایشان بشود لذت همه ی همه ی همه ی عالم

برگ ها که رنگ سبز سیر می گیرند...من می فهمم که تو آمده ای...سایه ها که بلند می شوند، انگار صدای پایت می پیچد توی کوچه...روزی از روزهای سال است که تکرار می شود...اما رنگ حضور تو را دارد...آرام و معصومانه...فرشته توی قاب لبخند می زند...آرام می گویی که پیراهن تو را بپوشم برای میهمانیم...لبخند می زنم...

۰۶ خرداد ۱۳۸۸


گاهی فقط یک اسم بودم...یک اسم تازه و کمی مست...می نشستم توی آن بار کوچک ساحلی...پلک هایم تاب ماندن نداشتند...به اشاره ای فرو می افتادند...من اما، با گستاخی چشم می چرخاندم روی صورتت و سایه روشن های خوشایند آن چراغک ها، همه ی خوشبختی بود
گاهی فقط نسیم بودم...نسیمی تازه و دلنشین...که می نشست روی موهات...تار به تار...دل می ربود از همه ی ثانیه هات...اما چه سود که نمی ماند...دل می ربود و می گریخت...دل می ربود و باز می آمد
گاهی فقط یک پرنده بودم...صبح به صبح...می نشستم لب پنجره ات...با جادویی ترین صدایی که داشتم برایت آواز می خواندم...تو بیدار می شدی...می خندیدی...و من جادو می شدم باز...می خندیدی و من پرواز می کردم...آشیانم را اما، آنجا نمی ساختم...جایی دورتر بودم...خیلی دورتر...شیرینیش برایم همان بود که صبح به صبح آشیان لبخندت شوم...تو می خندیدی و پرنده پر می زد
گاهی فقط دسته ی چوبی صندلی یک کافه بودم...که ساعدت را تکیه می دادی رویم ساعتها...با آن رگهای آبی رنگ...من همه ی عمرم را همانجا می ماندم...دیوانه ی آن رگهای آبی رنگ بودم....می ماندم به انتظار...و هر بعد از ظهر، تو می آمدی...می آمدی و من بو می کشیدم....بو می کشیدم...و همه چیز ِ زندگی توی آن غروب های قرمز رنگ ته نشین می شد
گاهی فقط یک شعاع نور بودم....صبح های زود، آرام آرام می لغزیدم زیر پلکهات...تو می مردی برای آن لحظه ها...من هر روز کمی دیرتر می آمدم که دلت بیشتر قل قل کند برایم...کم کم شب و روزت را به هم دوختم....یادت که هست...زندگی ها داشتیم زیر پلکهات...
گاهی فقط یک فنجان قهوه بودم...برای وقتهای خستگیت...عطرم لبریزت می کرد...می نشستی گوشه ای و مرا آرام آرام مزه مزه می کردی...تلخیم را به جان می خریدی و من شیرینی دهانت را...
این روزها ولی...من برایت نوید بهارم...گرمی آفتابم روی پوست روشن سرشانه ات...گاهی قاطی صدای اردک های کنار رودخانه مژده ی بهارت می شوم...گاهی عین نسیم می روم زیر پیراهنت...دلت غنج می رود برایم..می دانم...من اما می گریزم ازت...باید که شیرینیم بماند زیر زبانت...می آیم، عین یک چلچله ی سبکبال...جلوی چشمانت چرخی می زنم...چه چه مستانه ای...و می گریزم...شب هم که می شود...قاطی دوستت دارم گفتنهایت...گودی بالشت منم...که آرام...کنار تو به خواب می روم...
Sunday March 1, 2009
و روزهایی بود که قبلترهایش باران می بارید...ما می نشستیم لب پنجره....دستهایمان زیر چانه...زل می زدیم به آن بارش یکسره جادویی...و زیر لب آوازهای لب پریده می خواندیم...چشمهایمان همیشه پی کسی می گشت...پی رد پایی... لبخندی...پی بوسه ای در هوا، که می قاپیدیمش از پشت دیوار...و لحظه هایمان چه بی تابانه می گذشت و صبور و نجیب

خیلی بعدترش...همان شبی که ایستاده بودیم در پشت بام و تو سیگار دود می کردی و باد لای موهای من ولوله راه انداخته بود...یا آن روزی که توی تاکسی نشسته بودم و از دیدن دیوارهای خاکستری مثل همیشه غصه ام شده بود...یا چه می دانم...همان روزی که فکر کردم می بینمت و در را که باز کردم تپی افتادی توی چشمانم...فکر کردم که چه خوب میشد اگرمی توانستم همه ی خاطرات نخواستنی و حتی خیلی از خواستنی ها را بریزم توی یک یک کیسه ی سیاه و چال کنم توی باغچه...چه خوب می شد اگر ندیدن ها و نبودن ها و رفتن ها و خداحافظی ها یک جایی تمام می شد و من می ماندم و همه ی دوست داشتنی هایم...بدون هراس از دست دادنشان...بدون بغض نبودنشان

داشتم تند تند برایش تعریف می کردم که یکهو دستم را گرفت و زل زد توی چشمهایم و گفت...راستی، اگر بروی؟... خندیدم و گفتم که حالا کو....دیدم که سرش را انداخت پایین...من هم... یکهو انگار لرزی افتاد توی جانم...فکر کردم که راستی....اگر بروم؟!؟ رویم را برگرداندم و گفتم که بیا به چیزهای خوب فکر کنیم...توی کوچه که می آمدیم چشممان افتاد به خانه ی درخت خرمالو...خانه ی تازه ی باشکوه که پنجره هایش هنوز رنگ نخورده بود...گفت که تمام خاطره هایمان را با این خانه خراب کردند پدرسگها...گفتم درخت خرمالو که هنوز هست......گفت دل خوشت را...هه...دل خوشم! دستش را کشیدم و گفتم که بیا برویم...اما درخت یواشکی چشمکی بهم زد...می دانستم که هرگز نمی رود...می دانستم من که بروم...پاییزها...همه ی کوچه پر می شود از طعم گس خرمالو...طعم گس پانزده سالگی دخترکی که یک روز او را، باد با خود برد...!

می دانی؟...باران می بارید...آرام آرام...بهار هرچه قدر هم که خواستنی بود نباید بی موقع می آمد...باید می گذاشت دلمان برایش آب شود...اما چه چیز دنیا به کام بود که اینش باشد...ازم پرسید امسال سال چیست...کمی فکر کردم و گفتم گاو...فکر کردم که گاو؟...چه ناگهان...!
انگار که نوبت بیست و چار سالگیست...!
Saturday February 21, 2009
صبح خیلی زود...قبل رفتنش...قاطی صدای گنجشکها، آمده بود و بوسیده بودتم...توی آن تاریک روشن صبح ، توی خواب و بیداری...فکر کرده بودم که چقدر لذت بخش است که وقتی خوابی کسی که این همه عزیز است بیاید و ببوسدت و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون برود...بعدترش...وقتی پالتویم را پوشیدم و کلید را برداشتم و از در زدم بیرون...وقتی بوی نان تازه پیچید زیر دماغم و با لبخندی زورکی به زن همسایه سلام دادم و تا آمد شروع کند به پرچانگی فرار کردم...به این فکر کردم که این بهانه های ساده ی خوشبختیم را به چه می خواهم بفروشم...فکر کرده بودم که این بوسه های سحرگاهی...این قرارهای ناگهانی خیابان گاندی...لغزش آن سرانگشتهای دوست داشتنی روی موهایم...این آدمهای نازنینی که هربار از دیر کردنهایم خشمگین می شوند و مهربانیشان، لبخندی می شود با این همه...این پرنده ای که هر صبح با صدای جادوییش بیدار می شوم...چشمهای نگرانی که همیشه هستند و هستند و کاش که بمانند...اینها را کجای دنیا می توانم از نو بیایم...فکر کرده بودم که نکند از نداشتنشان هیچ شوم...؟!؟

و بعد...زمستانی بود که هیچ چیزش به زمستان نرفته بود...حسرت یک لیوان شیر قهوه ی زیر برف به دلم ماند...و حسرت شنیدن قرچ قرچ برفها زیر پاهایم...من برای دیدن تو...برفها را کنار می زدم و تو هیچ جا نبودی...من شاخه های برفی را می تکاندم و آن چه بر سرم می ریخت باران مهربانی تو نبود...تو ساکت می ایستادی یک گوشه و با پوزخندی مبهم تماشایم می کردی...دست به سینه و بی تفاوت...برف ها را دوباره می ریختم سر جایشان...و اشکهایم را تند تند پاک می کردم

و این که به صورتت در عکس های قدیمیت زل بزنی و متحیر شوی از این همه تغییر...به روحت زل بزنی و هی دست بکشی رویش و هی بخواهی پیدا کنی آن شیطانک گذشته را...این که بخواهی همان باشی که بودی...و نتوانی...و بعد راضی کنی خودت را با صداهایی که مدام می پیچد در سرت...که بالاخره که باید بزرگ می شدی...و این ها بشود سرگرمی هر روزت...و غصه ی هر روزت...و دلیل لبخندهای عاقلانه ی هر روزت توی آینه...و این عمر که می رود و می رود و می رود...!


و تویی که هنوز...نیستی...نیستی...نیستی...
و من فکر کرده بودم به آن صندلی...در ردیف جلوی سالن...همان که در خواب بعد از ظهرم دیده بودمش...مرد که بهم گفت بنشین آنجا، چشمهایم برق زد...باورم نمیشد...یک ماه بود که در حسرت دیدنش بودم...و امشب، شب آخر نمایش...بدون بلیط...بهترین صندلی سالن...همان که در خواب دیده بودم
نیمه شب از سنگینی هیکل موهومی که افتاده بود رویم از خواب پریدم...عین بختک...نفس هایم به شماره افتاده بود...در تاریکی محض، هیکل مچاله شده اش را دیدم که آن گوشه به خواب آرامی فرو رفته بود... و مهتاب بود، آن نور نقره ای که پتوی سفید رنگش را روشن می کرد...از بودنش آرام گرفتم و باز خوابیدم....صبح که بیدار شد بهش گفتم...همان موقع که نان ها را گذاشته بودم گرم شوند و او آرام چایش را شیرین می کرد...بهش گفتم که چه خوب است که اینجایی...گفتم صبحانه های تنهای هر روز را دوست ندارم هیچ...
رویم را که برگرداندم ماه را دیدم...از روی شانه ی چپم...می دانستم که این نشانه ی خوبیست...توی ماشین که بهت گفتم یک وری خندیدی بهم...باورت نشد اما...بعد...آن روز...توی آن فرودگاه بزرگ...که هر شب خوابش را می بینم...که آن همه اشک جا گذاشتم توش...وقتی که بین جمعیت پنهان شدی و من پسرکی را دیدم که شبیه "چو" بود...همانجا که پیچ های سحرانگیز تمام می شد...یاد آن شب افتادم...یاد ماه...روی شانه ی چپم
و این خوب است...که وقتی می آیی به خوابم...برایت حرفهای نویی داشته باشم...از کارهای تازه ی دلنشین...می شناسیم که...در بیداری هیچ چیز را هیچوقت تعریف نمی کنم...مینا همیشه باهام دعوا می کند بخاطرش...این خوب است که کسی هست از جنس خودت...که برای هم بگویید از هشتاد و هفتتان...که دو ماه دیگر، شب عیدش بی شک حسرت بار نخواهد بود...
ماه را اگر...از شانه ی چپ نگاه کنی
Sunday January 18, 2009
روی پل...آدمها ماهی می گرفتند...هزار هزار قلاب آویزان بود...ماهی ها توی هوا می چرخیدند...میفتادند توی ظرفهایی که برایشان خیلی کوچک بود...همانجا میمردند...من دلم می لرزید...دست تو را محکم می فشردم و غصه می خوردم
آنجا...کشتی ها لنگر انداخته بودند...خورشید...بزرگ و نارنجی...توی آسمان قل قل می کرد...توی دل من هم...خورشید بزرگی قل قل می کرد...من رو برگرداندم...طره ی موهایی در باد...که پریشانیش دلم را می برد...ما بودیم و پاییز و دریا...و جوانیمان...که چه باشکوه می گذشت
من صبح های آن پیچ سحرانگیز را چه دوست می داشتم...تو می دانستی....این خوب است که آدم کسی را داشته باشد که بداند چه دوست دارد...بهترش این است که پیچ های سحر انگیز تمامی نداشته باشند...نان های داغ و چای های خوش طعم و مرغ های ماهی خواری که هر لحظه از روز صدایشان را بشنوی
من اما ته نشین می شدم در قهوه های خوش طعم هر روز عصر...دل می دادم به بدرقه ی هزاران هزار فرشته ی کوچک...من جا می ماندم در خطی که دریا و آسمان را به هم وصل می کرد...می نشستم کنار اسکله و پاهایم را تکان می دادم و از دور برای ماهیگیران عشوه های مستانه می آمدم

بهش گفتم بالاخره آدم باید در دنیا یک چیز خوشمزه بلد باشد درست کند...مثلا قهوه ی خوب...ماکارونی خوب...آبگوشت بزباش خوب...یا حتی چای خوش طعم...ولی اگر کسی را پیدا کردی که همه ی اینها را با هم بلد بود لطفا از دستش نده...!

بهش گفتم...نکند زندگی یادمان بدهد که آرزوهای بزرگ نداشته باشیم؟!؟
Friday December 26, 2008

من پرواز نمی دانم...اما گاهی...فقط گاهی...دوست دارم ابرها را یکی یکی ببوسم...شنیده ام که طعمشان چون پشمک است...آب می شود در دهان...من گاهی که آسمان مثل امشب است،...یک دست سرمه ای...با دانه های ریز ستاره...که پنهان است زیر همان ابرهای پشمکی...می توانم با نوک انگشتانم قلب بکشم رویش...حیف شد...قلموهایم همگی خشک شدند...روزهای زیادی ست که نقاشی نکرده ام...اما آسمان امشب آنقدر شفاف و صیقلی ست که انگشتهایم کفاف می دهند انگار
من پرواز نمی دانم...اما دوستانی دارم...که پرواز می دانند...دستهایشان را می کشند روی شانه هایم...جای بال...عین یک گنجشک کوچک...دل می دهم بهشان...به هوایشان از بلندی می پرم...می ترسم...اما می پرم...میدانم که جای بال هایم محکم است
من پرواز نمی دانم...اما روزهایی بود که راه رفتن را هم از یاد برده بودم...راه رفتن امروزم...جای بال زدن دارد برای آن روزها...زنی هست...که از دور جا پاهای خسته ام را می بوسد...من نمی فهمم هیچوقت...نمی بینم...می دانم اما که بوسه هایش تا آخر دنیا پناه من است و چشمهایش نگرانم
من پرواز نمی دانم...اما امروز دخترکی را دیدم...که زیر نور کوچک کافه...نشسته بود آن گوشه و برایم چیز می نوشت...انگار که با من می آمد..تمام راه را...و پسرکی که مهربانی چشمهایش بهم می گفت که همه چیز درست می شود
هر روز...هر روز...کسی هست که به هوایش از گرمی پتو دل بکنم...بیایم و ببینم که زودتر از من بیدار شده...و با لبخندی از دور...به هم صبح بخیر بگوییم...و دست تکان بدهیم...و بدانیم که هستیم برای هم...و چایی هایمان را با هم بنوشیم...و شب های عید...بی بهانه پا به پای هم اشک بریزیم...و ته دلمان بلرزد...که اگر شب عید بعدی....جای آغوشمان را...تنها صدایی بگیرد...ا
من پرواز نمی دانم...اما نامه هایی دارم که با خودکارهای رنگی رنگی نوشته شده اند و یاد همه ی روزهای خوش توی پاکتشان جا خوش کرده...دستهایی که در سکوت رد دلتنگی هایم را دنبال می کنند و احتیاجی به شنیدنم ندارند...چشمهایی که توی این دنیای خاکستری هنوز می خواهند رنگی بمانم...آدمهایی که چای سبز برایشان هنوز خوش طعم است...و حتی آدمهایی که بوی وانیل می دهد لحظه هایشان
من پرواز نمی دانم...اما امشب...اگر آرزویی بود...پرواز بود...توی همین آسمان صاف صیقلی پر ستاره
Saturday December 6, 2008
نمی دانم از کی شروع شد...از آن عصر دلگیر جمعه...که با مینا در پشت بام بودیم...او میخ های تیز جدا می کرد و من چوب ها را به دور بوم های رنگی رنگی ام می کوبیدم.... یا آن روز که نشسته بودیم آن بالای بالای بالا...و خانه های نورانی قد یک قوطی کبریت را با لذت تماشا می کردیم و علی برای بار هزارم بهمان می گفت که اسم آن خطوط نورانی اتوبان صدر است و آن ردیف خانه ها،برج های زعفرانیه...ما که حالیمان نمی شد...فقط چشم هایمان را تنگ می کردیم و در هوای ملس اول های پاییز، گاهی از سوز سردی که می رفت زیر پیراهنمان، یواشکی می لرزیدیم...زل می زدیم به سوسوهای خواستنی ِ آن پایین...و فکر می کردیم که نکند ما این همه بزرگیم...وگرنه که شهر نباید این همه کوچک شود...ناگهان !

نمی دانم...شاید قبل ترش بود حتی...شاید همه اش از آن روزی شروع شد که دیگر همه چیز آغشته به تو نبود...من فرار می کردم از این همه آغشتگی...می ترسیدم شاید...چیزهای دیگری بودند که صدایم می کردند...که دیوار می کشیدند بینمان...و من که فکر می کردم بیرنگم...اما نبودم...و این عجیب ترین اتفاق دنیا بود...
توی آینه ی کناری تاکسی...باد بود که می وزید و موهای آفتاب خورده ی قرمز رنگی که پریشانیش دلم را می بُرد...ا
من جوان بودم...سرشار بودم و تازه...انگار که همه ی آبی ها و سبزها و بنفش ها، از انحنای تُرد تیله های جمعه بازار، سُر می خوردند توی چشم هایم...انگار ولی...چیزهای دیگری هم آن دور و برها...یواشکی نشان می دادند خودشان را...نگاه های دیگری هم بودند...می خواستند بگویند که اُهُکی!..خیال کردی که می توانی به امید نگاهی همه ی ما را دست کم بگیری؟!؟
من از همه شان می ترسیدم...و تو که نبودی...جادویت که کمرنگ می شد،...آرام آرام...پاورچین پاورچین...می رفتم طرفشان...دستهایم از هرمشان می سوخت...می خواستم فرار کنم باز...مثل همه ی این سالها...رویم را می کردم آنور...اما دستهایم چه؟!؟...می سوختند...و من سوختنشان را دوست می داشتم حتی...

دلم می خواست قطعه های خواستنی ِ آدم هایی که دوست داشتم را با قیچی کوچکی که بچگی هامان باهاش کاغذ رنگی می بریدیم، جدا می کردم و می گذاشتم توی کیف کوچک ِ رنگی رنگی که هدیه ی نازنین بود،برای روز تولدم...بعد هروقت دلم می گرفت ازشان...یا قهر می کردیم با هم...در کیف را باز می کردم و خوبی هاشان را بو می کشیدم

با تمام این حرف ها...من هنوز آنقدر خر هستم که به تو مومن باشم
Saturday October 11, 2008