تو شبیه کسی هستی که زمانی از آن دورها، راه رفتنش شبیه کسی بود... راهی که طرّه ی موهایش را می چپاند پشت گوشش.... چشمهایش که ناگهان غمگین میشد... لبخندش که حرف می زد... که با تو حرف می زد... تو شبیه کسی هستی، که انگار از گذشته ی آدم می آید... باشکوه و مطمئن... قوی و سربرافرشته... سر در ابرها و پاها بر زمین.... دلبر هزار داماد... وفادارِ ناامید... تو شبیه کسی هستی، که انگار دیگر نمی آید... شبیه یک چمدان... شبیه یک نامه... تو شبیه شانه های یک مرد هستی، شبیه منحنی های یک زن... شبیه یک کوچ، تو شبیه یک افسانه هستی... تو شبیه، یک خلوت هستی، شبیه یک خاطره ی فراموش شده، که یک شب تابستان، خاک خورده و اسرار آمیز، زندگی می یابد... تو شبیه کسی هستی، که برای همیشه رفته است... شبیه طرح لبخندِ کسی... شبیه آغوش لمس ناشدنیِ تمام نشدنی کسی، که برای همیشه رفته است...
۰۸ تیر ۱۳۹۲
در زندگی هر آدمی، شکست های عشقی مکرّری رخ می دهد،
کافه های بسیاری با میزهایی از چوب بلوط،
زل زدن های طولانی به ساعت هایی با بند چرم قهوه ای،
یا خیال جعفری هایی میان ساندویچ لذیذ سر شب...
در زندگی هر آدمی،
لحظه هایی ست میان اشتباه گرفتن ساکسیفون و کلارینت...
همبستری هاییست نیمه کاره...
میزهای صبحانه ایست پر از نان تازه و سرشیر و عسل....
در زندگی هر کس، تصویری هست، تصویری سیاه، با خال های سپید،
نقاشی های بزرگیست که شما تازگی و ملاحتش را باور نمی کنید،
روزهای بنفشی که تنها متعلق به خودتان است،
شب هایی با طعم چای سبز،
آدم های رانده شده، دوستی های تمام شده، منحنی های آرام گرفته در گودی گردن...
در زندگی هر کس تنها یک شکست عشقی، بسیار چشمگیر است، جوری که باقی شکستگی ها تنها انگشت سبابه را خراش می دهند
کافه های بسیاری با میزهایی از چوب بلوط،
زل زدن های طولانی به ساعت هایی با بند چرم قهوه ای،
یا خیال جعفری هایی میان ساندویچ لذیذ سر شب...
در زندگی هر آدمی،
لحظه هایی ست میان اشتباه گرفتن ساکسیفون و کلارینت...
همبستری هاییست نیمه کاره...
میزهای صبحانه ایست پر از نان تازه و سرشیر و عسل....
در زندگی هر کس، تصویری هست، تصویری سیاه، با خال های سپید،
نقاشی های بزرگیست که شما تازگی و ملاحتش را باور نمی کنید،
روزهای بنفشی که تنها متعلق به خودتان است،
شب هایی با طعم چای سبز،
آدم های رانده شده، دوستی های تمام شده، منحنی های آرام گرفته در گودی گردن...
در زندگی هر کس تنها یک شکست عشقی، بسیار چشمگیر است، جوری که باقی شکستگی ها تنها انگشت سبابه را خراش می دهند
یک روز پائیزی تو هم، همچنان که موهای خاکستریت را شانه می زنی، و به تصویر عبوست در آینه نگاه می کنی، و لابد زنت آن طرفها، مشغول وراجی با نوه عمه ی مادرش، و بوی قرمه سبزی اش فضای خانه تان را پر کرده است، تودر حالی که داری حساب بانکیت را چک می کنی، و بیرون برف می بارد، و هنوز چاییت را با دو قاشق شکر شیرین می کنی، و انگشتهایت همچنان کشیده و بلندند، و من همچنان، دور...تو هم پیر می شوی...
و لای یک کتاب قدیمی، هنوز تصویر لبخند یک دختر هست...با چشمهایی روشن و قلبی کوچک، که تو را از دست داد...اما تو، همچنان که میانسالیت را به دنبال می کشی، به تصویر کوچک او لای کتاب نگاه می کنی...و زنت همچنان دارد پای تلفن با نمی دانم کی کی اش وراجی می کند... و تو آه می کشی... و آه می کشی...
و برف باز هم می بارد... روی جوانی هر دویمان...
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۲
۱۶ فروردین ۱۳۹۲
بعد، یک شبِ خوبِ بهار سُر می خورَد از میانه ی فروردین، توی اتاق قرمز، با صدای مخملی دختر که نامه ی نیمه کوتاه کسی را برایم می خوانَد... بعدترش، می فهمی که همه ی دخترها عاشق مردانی می شوند که برایشان یک جایی، یک داستان نیمه کوتاه نوشته باشد... مردها باید بلد باشند که بنویسند... عشق از وسط کلمات خودش را جا می کند توی دلِ آدم... از وسطِ تشبیهات و استعاره ها و ویرگول ها و ه های دو چشم و سین های سه دندانه... حتی یک جایی می فهمی که رابطه ی آدم ها همان جایی تمام می شود که یک نفر نوشتن یادش می رود... آدم ها باید برای هم بنویسند، بخصوص نامه های نیمه کوتاه در نیمه شب های بهار...
۱۳ اسفند ۱۳۹۱
۰۶ اسفند ۱۳۹۱
۰۲ دی ۱۳۹۱
راس ساعت پنج صبح، من تصویر اتاق ونگوگ بودم.... کمی قبلتر از طلوع خورشید، یک نفر آمد، رنگ های مرا دزدید، روی سرم سقفی از تناسب اعداد کشید، دستهای مرا به خطوط هندسی زنجیر کرد، هر جفت را به یک تبدیل نمود، هر نامه ی عاشقانه را سوزاند، لبخند مرا با نیمروی سر صبحش تفت داد، و آخر از همه، با بی تفاوتی هرچه تمامتر، در حالی که قهوه ی صبحگاهیش را مزه مزه می کرد، در اتاق را روی من قفل کرد، چفت پنجره ها را بست، پشت به من کرد و خوابید.
۱۴ آذر ۱۳۹۱
دختر پیشتر هرگز اینگونه لباس درنیاورده بود. شرم، هراس بیدلیل درونی، گیجی، و همهی آن چیزهایی که همیشه در چنین وضعی احساس میکرد (و نمیتوات آن را پنهان کند)، از بین رفته بود. با اعتماد بهنفس و جسورانه زیر نور [برهنه میشد]. ایستاده و مبهوت مانده بود که این ژستها را که تاکنون برایش بیگانه بود ناگهان از کجا کشف کرده است. اما بعد ناگهان این مرحله کاملا تمام شد و در این لحظه از ذهنش گذشت که اکنون بازی تمام میشود.
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
اشتراک در:
پستها (Atom)