۰۸ تیر ۱۳۹۲


می دانی، یک روز تو هم پیر می شوی،
یک روز پائیزی تو هم، همچنان که موهای خاکستریت را شانه می زنی، و به تصویر عبوست در آینه نگاه می کنی، و لابد زنت آن طرفها، مشغول وراجی با نوه عمه ی مادرش، و بوی قرمه سبزی اش فضای خانه تان را پر کرده است، تودر حالی که داری حساب بانکیت را چک می کنی، و بیرون برف می بارد، و هنوز چاییت را با دو قاشق شکر شیرین می کنی، و انگشتهایت همچنان کشیده و بلندند، و من همچنان، دور...تو هم پیر می شوی...
و لای یک کتاب قدیمی، هنوز تصویر لبخند یک دختر هست...با چشمهایی روشن و قلبی کوچک، که تو را از دست داد...اما تو، همچنان که میانسالیت را به دنبال می کشی، به تصویر کوچک او لای کتاب نگاه می کنی...و زنت همچنان دارد پای تلفن با نمی دانم کی کی اش وراجی می کند... و تو آه می کشی... و آه می کشی...
و برف باز هم می بارد... روی جوانی هر دویمان...

۰۷ خرداد ۱۳۹۲


این سومین سال متمادیست که شب تولدم را در اتاق خودم نمی گذرانم...

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲


توی مهتاب آرام خوابیده...سپیدی پوست پشت گوشش تو را فریب می دهد...تو را فریب می دهد و تو، جان دلم، هرگز نمی فهمی که هرگز بهترینش نبوده ای...

۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۲


دختر، در شب های بهار، در سه جای مختلف دنیا اتفاق می افتاد....زمانی، در برگر فروشی کوچکی در یوسف آباد، اول های غروب، شانه به شانه ی مردی که دوست می داشت... بار دیگر، در مقصد مشخصی از زمان، خلوتی مشخص، خلوت اش، بدون هیچ کس، میخانه ای در بیروت، در آغوش مدیترانه،سرخوش، با ردّی ناپیدا از زخمی کهن، و سر آخر، پنج دقیقه ی آخر شب بود، کمی پیش از نیمه شب، اتفاقی که درست در آپارتمانی خلوت می افتاد، در منهتن، خلوتی بر خلوتی، سرکش و غریب، یکسره سودا... و بعدترش، آنچنان تهی، که انگار، هرگز سودایی نبوده...هرگز جادویی نبوده...یا شبی، هرگز شبی نبوده...

۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۲

تو، توی همه ی دقایقی که جهان مرا به پهنا و به درازا می فشارد، نشسته ای. تو، بازوانت را زمانی که نزدیکترین ها روی شقیقه ام ضرب گرفته اند، برای در آغوش گرفتنم گشوده ای. فقط کاش این همه دور نبودی... این همه دور...و دیر

۱۶ فروردین ۱۳۹۲

بعد، یک شبِ خوبِ بهار سُر می خورَد از میانه ی فروردین، توی اتاق قرمز، با صدای مخملی دختر که نامه ی نیمه کوتاه کسی را برایم می خوانَد... بعدترش، می فهمی که همه ی دخترها عاشق مردانی می شوند که برایشان یک جایی، یک داستان نیمه کوتاه نوشته باشد... مردها باید بلد باشند که بنویسند... عشق از وسط کلمات خودش را جا می کند توی دلِ آدم... از وسطِ تشبیهات و استعاره ها و ویرگول ها و ه های دو چشم و سین های سه دندانه... حتی یک جایی می فهمی که رابطه ی آدم ها همان جایی تمام می شود که یک نفر نوشتن یادش می رود... آدم ها باید برای هم بنویسند، بخصوص نامه های نیمه کوتاه در نیمه شب های بهار...

۱۴ فروردین ۱۳۹۲

می‌خوام برم...می‌خوام برم...می‌خوام برم

۲۱ اسفند ۱۳۹۱


دیلماترین دیلمای جهان

۱۳ اسفند ۱۳۹۱

انگار لبای کسی که تو دوست داری باید همیشه بخنده، هر اخمی، هر غصه ای، هر نگرانی ای، تو رو دچار این وسواس می کنه که لابد تو کافی نبودی برای شاد کردن اون!

۰۶ اسفند ۱۳۹۱


دخترها شب ها قبل از خواب به چیزهای خوب فکر می کنند... صبح ها قبل از بیدار شدن به چیزهای خوب فکر می کنند... بعضی هاشان به روغن زیتون اعتقاد دارند... بعضی هاشان شب ها یک کاسه ی کوچک بر می دارند و تویش یک خیار، یک گوجه، مقداری نان سیردار، و اندکی پنیرِ قاچ قاچ شده می ریزند، و بعد روغن زیتون و لیمو ترش و سبزی سالاد... دخترها می دانند که این ترکیب در عین سادگی جادو می کند...دخترها با هر سالاد، به یاد یک نفر می افتند، که شبی، سر شبی برایشان یک سالاد جادویی پخته بوده... دخترها همیشه یک جای مخصوص دارند کنار پنجره، برای بعضی شب هایشان... دخترها، هیچ کس را از یاد نمی برند، اگرچه خودشان فکر کنند که از یاد برده اند... دخترها، هرکدام یک، یا حتی چند دفتر نیمه کاره دارند، پر از خط های کج و معوج برای عشق های نوجوانیشان... دخترها، خیلی شب ها حوصله ندارند خط چشم هایشان را پاک کنند، و با سیصد گرم عذاب وجدان می خوابند و لابد توی دلشان می گویند یک شب که هزار شب نمی شود... دخترها خیلی روزها، خیلی معصومانه با خودشان فکر می کنند آخرین باری که گُل هدیه گرفتند کِی بوده، از کی بوده... دخترها بعضی ظهرها ناگهان از خواب می پرند و با شگفتی فکر می کنند چقدر بزرگ شده ام و چقدر مانده تا سی سالگی و من که هنوز خیلی بچه ام... دخترها، بعضی روزها که سر ذوقند، لبه های دندانه دندانه ی روحشان را زیر لاک های قرمز و ماتیک های قرمز پنهان می کنند و با لبخندی اغواگرایانه به شما جوری نگاه می کنند که شما باور کنید خوشبخت ترین زن روی زمین دارد شما را از راه به در می کند.

۰۲ دی ۱۳۹۱

راس ساعت پنج صبح، من تصویر اتاق ونگوگ بودم.... کمی قبلتر از طلوع خورشید، یک نفر آمد، رنگ های مرا دزدید، روی سرم سقفی از تناسب اعداد کشید، دستهای مرا به خطوط هندسی زنجیر کرد، هر جفت را به یک تبدیل نمود، هر نامه ی عاشقانه را سوزاند، لبخند مرا با نیمروی سر صبحش تفت داد، و آخر از همه، با بی تفاوتی هرچه تمامتر، در حالی که قهوه ی صبحگاهیش را مزه مزه می کرد، در اتاق را روی من قفل کرد، چفت پنجره ها را بست، پشت به من کرد و خوابید.

۱۴ آذر ۱۳۹۱


توی خواب گریه می کردم، این بار نه آرمینه تو اتاقم بود، نه آغوش تو منتظرم....توی خواب هق هق گریه م به سبکی یک پر بود...گریه هام حتما الان تو خواب توئن!
دختر پیش‌تر هرگز این‌گونه لباس درنیاورده بود. شرم، هراس بی‌دلیل درونی، گیجی، و همه‌ی آن چیزهایی که همیشه در چنین وضعی احساس می‌کرد (و نمی‌توات آن را پنهان کند)، از بین رفته بود. با اعتماد به‌نفس و جسورانه زیر نور [برهنه می‌شد]. ایستاده و مبهوت مانده بود که این ژست‌ها را که تاکنون برایش بیگانه بود ناگهان از کجا کشف کرده است. اما بعد ناگهان این مرحله کاملا تمام شد و در این لحظه از ذهنش گذشت که اکنون بازی تمام می‌شود.
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همه‌چیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانه‌شان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازه‌ی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشق‌های خنده‌دار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری

۲۶ آبان ۱۳۹۱


عادت داشتم به دوست داشتنِ مدامِ زنی که، انگار زنان بسیاری را در حرمسرا داشت...تقریبا همه ی زنان جهان...کوچکترین زنی که هرگز بزرگ نمیشد...تنبلترین زنی که همه ی کارهای خیلی مهم را در آخرین لحظه انجام می داد...رنگارنگ ترین زنی که به سیاه و سفیدها پناه می برد...خیال پردازترین زنی که حرفهای منطقی میزد...زنی که اغلب مست می کرد...با تو ساعتها در کنج نیمه تاریک کافه می نشست و عجیب ترین دمنوش جهان را در حلقت می ریخت...که نقاشی می کشید...خطش خوب بود...گاهی چیزکی می نوشت...آشپزی را دوست داشت...سالاد سیب و گردو و کاهوی بنفش می پخت...تو را هنگامی که دروغ می گفتی سخت تر در آغوش می فشرد...عاشق کفش بود...بازی می کرد...با تو بازی می کرد...زنی که مهربانیش سودازده بود...گاهی بود و گاهی نبود...گاهی بنفش بود و گاهی طوسی...زنی با بزرگترین چشمها و کوچکترین قلب جهان...
عادت داشتم به دوست داشتن همه ی تکه های زنی که همه ی تکه هایش با همه ی تکه های زنی که تو در رویا داشتی فرق می کرد...زن در سردترین گوشه ی شهر، درست زیر قدیمی ترین پنجره ی جهان ایستاده بود و با لذت به همه ی تکه هایش نگاه می کرد...و تو خیلی دورتر با لذت به همه ی تکه های همان زن دست می کشیدی، نقاشی شده بر پانزده بوم در پانزده اندازه ی مختلف...هیچکدامشان را نمی خواستی و همه شان با هم، رویای نهانت بود....

۰۶ آبان ۱۳۹۱


و من توی تمام خوب هام، خواب های احمق پستم، سرگردان کوچه ها و آدم هام ... صدای قطار می آمد که داشت می رفت در دلِ شب ... و آخرِ همه ی آن سرازیری ها تو بودی... یک شب در میان... یک شب پشیمان یک شب هرزه... آن خانه کجا بود؟!؟ قرارگاه کجا بود؟!؟ چرا مرا هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند؟!