۲۶ خرداد ۱۳۹۱


بِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ...عروس زیبا در آغوش مدیترانه آرام گرفته است...من، در سنگفرش کوچه ها گم شده ام...صدای قرآن می آید...میان دیوارهای مسی رنگ....بوی تنباکو...فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ....آیه ای مدام تکرار می شود....اینجا گرند کافه است...آیه ای مدام تکرار می شود...منم و کبوترهای بق کرده و بوی خوش دریا و موهایم که موج گرفته اند و همه چیز، در همین بعدازظهر دم کرده که انگار من تویش به دنیا آمده ام خلاصه می شود...آیه ای مدام تکرار می شود....صدای موذن، می پیچد زیر پوست شهر...مگر تنهایی آدم چقدر بزرگ است، که شهر به شهر، دکان به دکان، کافه به کافه، چمدان به چمدان، پا به پای آدم می آید... فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ آیه ای مدام تکرار می شود..... 3

۲۵ خرداد ۱۳۹۱


همه ی شبو خواب بیکینی سفید با خال های سیاه و کلاه شنای سفید و حوله ی سفید و دماغگیر سفید و آّب پاش سفید و دمپایی سفید دیدم...بیکینی خالدار در آخرین لحظات پیدا شد...آفتاب خوب بلد بود با پوست روغنیمون چیکار کنه....تو خواب موبایلارو نمی گرفتن و ما_از زیر آفتاب تا اونجایی که تو نشستی_ با هم حرف می زدیم...اصن چه اشکالی داشت که من دلم یه پکیج جدید شنا بخواد!...چه اشکالی داشت همه ی ما با لباس شناهای رنگارنگ دور یه استخر خیلی خیلــــی بزرگ می نشستیم و پاهامونو تو آب تکون تکون می دادیم؟!؟ چه اشکالی داشت اون استخر بزرگ خودِ زندگی بود، همونقدر شادی بخش و خوشایند و خنک و آبی_ تو هرم گرما و بخارهای معلقِ غصه_؟!؟

۲۳ خرداد ۱۳۹۱


من کمی دیر رسیدم سر قرار...قبل از این که برسم، اون یکی از گوش هاشو بریده بود...بم گفت دوس داری قبل شام یه کم پیاده روی کنیم؟؟...دوست داشتم...مخصوصاً که این غروبای عجیب آخرای بهار، تو اون جاده ی کم نور، انگاری خود بهشت بود...هی وقتی حواسش نبود، به جای خالی گوشش نگاه می کردم و قلبم قاطی بوهای خنک و سبک درختا بالا پایین میشد...سر میز شام، گیلاس شراب من رو اشتباهی برداشت...خوب من هیچوقت شراب سفید دوست نداشتم، اینو اون نمی دونست...منم هیچی نگفتم، گذاشتم شراب قرمز من به سلامتی همون شب بهار بنوشه و بازم زل زدم به جای خالی گوشش... بعد از شام، یه بسته ی کادوپیچ شده بم داد... گفت تولدت مبارک...من همه ی غصه هام یادم رفت... یه نقاشی بزرگ بود کار خودش... یه کافه بود و یه شب...بم گفت اسمش کافه شبانه س...یه جعبه ی کوچیک هم بود، که باز نکرده می دونستم گوششه...رو کنج لب بوسیدمش و شبِ خرداد واسه همیشه نشست رو آسمون اون نقاشی...یه کافه، با یه شب...

۱۸ خرداد ۱۳۹۱


ظهر،...تصویر لبخند من بود، در انعکاس لیوان آب....ظهر، معده دردی بود، ملایم و شیبدار، که تنها به یادت می آورد کجای دنیا نشسته ای.....ظهر، عطر همان ظهرهای کشدار خرداد ماه بود، که از امتحان حسابانِ آخر سال خسته و هلاک به خانه بر می گشتی، هنوز تمام نشده، یک امتحان دیگر برای شنبه...ظهر، تو بودی، دور و عجیب...تکیه داده روی ساعد دست، خیره به من....ظهر، رنگ چشم های من بود...رنگِ چشم های تو...که دور از هم، در سایه ی ملایمِ درختی، برای هم، آواز می خواندند...

۱۶ خرداد ۱۳۹۱


صبح...تصویر لبخند من بود، میان سرفه های زنی، با هنوز شوق جوانی...صبح...صداها، خطوط موازی نرسیدنی بودند لابلای سیم های لعنتی تلفن...صبح...قرص هایی بود روی شیشه ی میز آرایش....صبح...صدای پرنده ی قدیمی حیاط خانه یمان بود که هنوز پس از سالها، پس از سال ها...بوی نان تازه و پنیر و چشم های شسته نشده میداد....صبح، بیست و هفت سالگی ما بود....با خطوط لبخند یکسان، کنار لبها...شیارهایی یکسان روی پیشانی....صبح، من بودم...که می خواستم یکسره تو باشم...اما نمی توانستم....صبح....تو بودی، که به دوست داشتن من، تنها خو گرفته بودی...صبح، دوست داشتن تو بود، دوست داشتن من، که حوله و آب پاش هایشان را برداشتند، که با پوستی روغن زده، زیر عضلات محکم تابستان، دور از هم، آفتاب بگیرند...

۱۲ خرداد ۱۳۹۱


هیچی سر جای خودش نبود....همه چی سر جای خودش بود...شب که رسیدم هتل، همون موقع که چراغ و روشن کردم تلفن زنگ زد...رسپشن هتل بود..بم گفت تولدت مبارک!...گفت همین الان که رد میشدی پاسپورتتو دیدم..

با خودم فکر کردم عجب تولدی! نه کیکی نه شمعی! یهو دم یه فروشگاه گنده نگاه داشت...هیچ حواسم به دنیا نبود...یکی داشت میزد به شیشه پنجره...رومو که برگردوندم یه کاپ کیک دستش بود با یه شمع کوچیک روش...گفت خوشم میاد وقتی چشات برق میزنه...دنیا دلمو برد وقتی حواسم بش نبود!

۰۸ خرداد ۱۳۹۱


رویهم رفته درستش هم همین است....شما در زیباترین روز جهان...در نزدیکترین فاصله به دریای مدیترانه...در زیباترین دفتر معماری جهان و با خوشایند ترین انسان های جهان ناهار میخورید! شما به دنیا آمدید و به درک که آدم هایی که باید، از شما دورند! بهتر است برنامه ریزی یک روز مخصوص رابسپارید به طبیعت!

۰۷ خرداد ۱۳۹۱


صبح، هفت دقیقه مانده به هفت، من تصویرِ لبخند مونا لیزا بودم در موزه ی لوورِ پاریس...کسی آمد، از درهای بسته ی موزه رد شد، گوشه ی لبهایم را بوسید، لبخندم را دزدید، و پیش از آنکه در را به روی دوربین ها باز کنند، از پنجره گریخت...

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱


خيلي خسته تر از آن بودم كه بيدار شوم...حس مي كردم اصلاً نخوابيده ام...ولي ديگر داشت دير ميشد...به نظر آلارم تلفنم خيلي وقت پيش گلويش را پاره كرده بود، تلو تلو خوران بيدار شدم...حوله ام را برداشتم و خزيدم زير دوش...قبل ازينكه كامل خيس شوم، يكهو نور به نظرم غير عادي آمد...خيلي تاريك تر از ساعت شش و نيم هر روز...همانجور حوله را پيچيدم دورم و آمدم بيرون...چشمم كه به ساعت افتاد، آه از نهادم بر آمد...ساعت يك و سي و پنج دقيقه ي نيمه شب بود...بعدش، بايد مي ديديد كه تختم، چطور مثل يك شوهر مهربان در آغوشم كشيد و گفت، هان! برگشتي پيش خودم! بعد بازوهاش را دورم حلقه كرد و دو تايي پنج ساعت ديگر در بغل هم خوابيديم!

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱


ماجراي بوها از آنجا آغاز شد كه من يك چپِستيك تازه خريدم...يهو ساعت يازده ديدم كه لبهايم رو به كوير شدنند...رفتم داروخانه ي همين پايين، ديدم لبِلوي دوهزار و دويست توماني شده است چهار هزار و هشتصد تومان...حالا بماند كه شاخ درآوردم... ولي اين ماتيك تازه، همان ماتيك گيلاسي بود با همان بوي عجيب و خاك بر سر زمستان چهار سال پيش...يكهو تصوير يك شال زرد و كت سبز و فرودگاه امام خميني جلوي چشمم سبز شد...بوش كه پيچيد من يك چيز را فهميدم...فهميدم كه هزار سال هم كه بگذرد، آدم دو چيز را فراموش نمي كند...همه چيز را فراموش مي كند و دو چيز را فراموش نمي كند...بوها...و دست ها...ماجراي دست ها را هم يكبار برايتان تعريف مي كنم...ولي از من به شما نصيحت كه اين بوها خيلي حرام زاده اند...خيلي خيلي حرام زاده اند...هيچوقت خانواده ي درست و حسابي نداشته اند....انقدر كه ترتيب شما را همينجا پشت همين ميز مي دهند...بي آنكه بدانيد قضيه از كجا آب مي خورد...

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱


«خبر ندارم این آخرین‌ باری‌ست که او را می‌بینم. کف دست‌هایم می‌سوزد و به‌نظرم می‌رسد که اسم او را روی تمام بدنم خال‌کوبی کرده‌اند. بهم می‌گوید که عازم فرنگ است. پس تابستانی در کار نخواهد بود. نباید گریه کنم. هرگز. دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم. گلویم گرفته است. گوش‌هایم صدا می‌دهد. خیس از عرق هستم. گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلک‌ها، لای مژه‌هایم. ملافه را روی صورتم می‌کشم. تب دارم و به نظرم می‌رسد که همه چیز- باغ دماوند و «میم» را خواب دیده‌ام. هذیانی بزرگ پشت پلک‌هایم می‌چرخد و در آن واحد در تمام روزهای تابستان گذشته حضور دارم. نفسی گرم و خوشبو به صورتم می‌خورد. صورت «میم» نزدیک به صورت من، آن سوی ملافه است. زبانش را به نوک دماغم می‌مالد و بعد، مثل همیشه، به رسم یک‌جور دوستی و نشانه‌ی عشق (عشق را من پیش خودم فرض کرده‌ام)، سر دماغم را میان دو انگشتش می‌گیرد و آهسته می‌فشارد، و پیش از رفتن، پیش از برای همیشه ناپدید شدن، چشم‌هایم را می‌بوسد- چشم‌های خیس و داغ و گریانم را- و من می‌دانم که بوسیدن چشم دوری می‌آورد و دلم سخت می‌گیرد.»* *«درخت گلابی» از «جایی دیگر» گلی ترقی

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱


يعني مي خوام بگم همه ي ماها، زير اون خط چشما و سايه هاي طوسي و ناخوناي لاك زده ي قرمزمون، يه زمختيايي داشتيم كه شما نمي فهميدين...مي خوام بگم ما راه درازي اومديم...اينه كه اگه شما تو بغلمون بي درنگ خوابتون مي بره، واسه همون ثانيه هاي سياه و سفيده كه ما پشت سر گذاشتيم...تا اينجا، تا همينجا...روح ما، پوست ما، قلب ما...ديگه هرگز مثل روز اولش صيقلي نميشه...شما هم اگه اينو بپذيرين، با لبه هاي زبر روحمون بيشتر كنار مياين!

مادرها اينطورند...موجودات ظريف و قدرتمندي كه عمر و زندگي و جوانيشان را هم كه به پايت بريزند، هر روز هم كه از غذايشان ايراد بگيري، ميز صبحانه ات هم هر روز آماده باشد، گاهي برايت گل تازه بچينند از باغچه و روي ميز آرايشت بگذارند، آينه را برايت بوس ماتيكي كنند و نامه هايي قطعا زيباتر از نامه هاي خودت بگذارند زير بالشت...حتي اگر كوه ها را به خاطر تو جابجا كنند...باز هديه كه بهشان ميدهي، بغض مي كنند..

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱


نقاشیم هیچ خوب نبود...تا سال سوم دانشگاه...هیچ نمی فهمیدم که چی، که یکی از بیست و چار نفرمون باید بشینه وسط آتلیه و ماها با زغال ازش طراحی کنیم...از زغال و مداد کنته بیزار بودم...هنوزم هستم...از کثیفی دستام که به هر جا می زدم سیاه میشد...رنگ روغنم دوس نداشتم...همیشه سید علی مشقای کلاس کفشچیان و برام می کشید...حتی واحد نقاشی سه رو دو بار افتادم...طبیعت زنده بود...هفته ای یه بار سوار اتوبوسای دانشگاه می شدیم و می رفتیم کاخ سعد آباد واسه نقاشی رنگ و روغن...چه کثافتی میشد...رنگ روغن رو چمنا...که درخت بکشیم مثلا..با آسمون...نمی رفتم باهاشون بیشتر وقتا...می رفتم سینما و کافه یا رو پله های باغچه بزی...واسه ژوژمانامم همیشه کاسه ی گدایی دستم بود که از این و اون کار بگیرم و نشون بدم...بعد یه روز، دقیقن یه روز...نقاشیم یهو خوب شد...کلاس نقاشی هفت بود فکر کنم...یه دختره رو کشیدم با سینه ی باز...استاده بهم گفت یقه شو بپوشون...نپوشوندم...دفعه ی بعد که اومد بالا سرم دهنش وا موند...گفت چه خوب شد...یادمه بومش هفتاد در هفتاد بود...پرِ رنگ...با اکرلیک...فرداش که برگشتم تو کارگاه، دیدم که نقاشیه نیست....دزدیده بودنش...هیچوقتم پیداش نکردم...جعبه ی رنگ روغنارو هم گذاشتم همونجا...دیگه هیچوقت دستم به زغال و رنگ روغن نخورد..