بِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ...عروس زیبا در آغوش مدیترانه آرام گرفته است...من، در سنگفرش کوچه ها گم شده ام...صدای قرآن می آید...میان دیوارهای مسی رنگ....بوی تنباکو...فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ....آیه ای مدام تکرار می شود....اینجا گرند کافه است...آیه ای مدام تکرار می شود...منم و کبوترهای بق کرده و بوی خوش دریا و موهایم که موج گرفته اند و همه چیز، در همین بعدازظهر دم کرده که انگار من تویش به دنیا آمده ام خلاصه می شود...آیه ای مدام تکرار می شود....صدای موذن، می پیچد زیر پوست شهر...مگر تنهایی آدم چقدر بزرگ است، که شهر به شهر، دکان به دکان، کافه به کافه، چمدان به چمدان، پا به پای آدم می آید...
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
آیه ای مدام تکرار می شود.....
3