سوسنى دركف، تو را ترك مى كنم عشق شبانه ى من ! و بيوه ى ستاره ى خويش بازت مى يابم . من كه رام كننده ى پروانه هاى تاريك ام راه خود را پى مى گيرم . از پس هزارسال مرا باز خواهى ديد عشق شبانه ى من ! من كه رام كننده ى ستاره هاى تاريك ام راه خود را پى مى گيرم تا آن دم كه همه عالم از كوچه ى باريكِ كبود به قلبِ من در نشيند .
فدریکو گارسیا لورکا/ احمد شاملو
۱۸ آذر ۱۳۹۰
کم کم دارم می فهمم مشکلِ کار کجاست...مشکل، فانتزی هاییست که من در ذهن می سازم...مشکل اینست که انگار کارگردان باشم و آدم های زندگیم بازیگرانم...من سناریو می نویسم و آنها باید اجرا کنند...من روزها می نویسم و از نوشته هایم کیفور می شوم... و وقتی آنها نقشی که من بهشان داده ام را خوب ایفا نمی کنند، دنیا روی سرم خراب می شود...غافل ازینکه آنها هم سناریو های خود را دارند و کارگردان قصه ی خودشانند...و دقیقن فاصله از جایی شروع می شود که آدمی آنقدر مهم می شود که من بهش نقشی می دهم در قصه ام...
۱۷ آذر ۱۳۹۰
۱۳ آذر ۱۳۹۰
خواب بودی...خیلی کوچک بودی وقتی خواب بودی...فکر کردم که بیدارت نکنم...حالا اینجا آخرهای پاییز است...دوست داشتم بیدار می شدی و صبحانه را با هم می خوردیم...توی یکی از آن مغازه های کوچک اول دربند...توی خواب لبخند می زدی...من بیشتر دوست داشتم انگشتهای پایم را در خواب تکان دهم...یک رسم خانوادگی بود به گمانم...می دانی...بعضی دردها فراموش نمی شود...مثل معده دردی می شود که تنها بش عادت می کنی...اما هنوز می تواند از خواب بیدارت کند...توی خواب فاصله ی میان نت هایت بیشتر بود...من هم صبورتر بودم...حالا انگار تمام صبرهایم را داده ام، و جایش یک صندلی خالی پر از آکورد های صدای کلاغ گرفته ام...بم گفته بود که حواست باشد به رنج کشیدن عادت نکنی....حواسم نبود لابد...حواسم نبود...
بهش گفتم بالاخره آدم باید در دنیا یک چیز خوشمزه بلد باشد درست کند...مثلا قهوه ی خوب...ماکارونی خوب...آبگوشت خوب...یا حتی چای خوش طعم...ولی اگر کسی را پیدا کردی که همه ی اینها را با هم بلد بود لطفا از دستش نده...!
بهش گفتم...نکند زندگی یادمان بدهد که آرزوهای بزرگ نداشته باشیم؟!؟
Friday December 26, 2008
بهش گفتم...نکند زندگی یادمان بدهد که آرزوهای بزرگ نداشته باشیم؟!؟
Friday December 26, 2008
۰۵ آذر ۱۳۹۰
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود...آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد،
سال دیگر وقتی بهار،
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود،
و در تنش فوران میکنند،
فواره های سبز ساقه های سبکبار،
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
فروغ فرخ زاد
۰۱ آذر ۱۳۹۰
دست خطش کج و معوج نبود...نا امید کننده هم نبود...اگرچه کمکی نمی کرد، اما جذاب بود...یک روز حوالی عزیمت چشمم به دست خطش افتاد...نور سر ظهر، یکجور سفید ملایم مطبوعی همه ی حروف را روشن کرده بود... همانجا قسمتی از دست خط خودم را گذاشتم آن طرف ها، فکر کردم عجیب به هم می آیند...من کج و معوج تر بودم...شکسته تر نه، منحنی هایم بیشتر بود...نقطه هایم حتی...سرکش هایم هیچ ترتیبی نداشتند...خیلی وقت ها "حـ" را وقتی به "مـ" می چسبید بلد نبودم بنویسم...مال او همه چیزش به جا بود...من خیره می شدم و به آن همه آرامش حسودیم می شد...او دست می کشید روی منحنی هایم و من غرق لذت می شدم...خوب بلد بود با کجی هایم چطور کنار بیاید...من هم گاهی شیطنت هایی می کردم...مثلا یک روز، وقتی رسیدم، دیدم که حروفش، یکجور غمگینی چمبره زده اند روی هم...به بعضی هاشان آنقدر آفتاب نرسیده بود که بی حال افتاده بودند یک گوشه...ناگهان دلم خواست برقصند...دست بردم...شروع کردم به نوازش دست خطش...از بالا به پایین...از چپ به راست...حروف کم کم جان می گرفتند...کم کم گونه های بعضیشان سرخ می شد...بعد با حرکت لبهای من شروع کردن به رقصیدن...الفبایش می رقصید...الفبای او با حرکت لبهای من می رقصید...جور غریبی که هرگز به یاد نداشتم...حالا هم انگار که یادم رفته باشد...رقص الفبایش را از یاد برده ام...
۲۹ آبان ۱۳۹۰
کاج ها...میوه های کوچک کاج...سر راهش برایم مشتی میوه ی کوچک کاج آورد...همه شان را ریخت روی شیشه میز آرایشم...ازش خواستم بیاید و بنشیند...آمد و نشست...با تمام اشتیاق...با اشتیاق تمام...انگشتهایش را روی لبهام کشید...دستش بوی کاج می داد...در وسط های پاییز...خوب که نگاه کردم، دیدم که این بار نه او صورت دارد و نه من صدا...سکوت عمیقا خاکستری بود...می خواست ساکت بمانیم...ماندیم...او گوش کرد...من حرف زدم...بی صدا... بی صدا....انگشتهاش را می کشید روی لبهام...من حرف می زدم...حرف نمی زدم...اشکهام را پاک می کرد..صداش توی سکوتم گم شد...باران گرفت..
۲۲ آبان ۱۳۹۰
شومینه...چایی زغالی...گربه...برف...بارون...شومینه...دیوار چوبی...بالشک...توت خشک...شومینه...صدای سوختنِ چوب...استکانِ کمر باریک...بغلِ گرمِ طولانی...برگای خیس...بیرون سرد...تو گرم...شومینه...صدای نفسای عمیق...بوی چوب سوخته...شب...شب...شومینه...بوسه؟...شاید...صدای تار...جوراب...نارنگی...خنده های ریز ریز...صدای سوختنِ چوب...شومینه...پائیز...پائیز..
۱۴ آبان ۱۳۹۰
نه راستش...من آدمِ برنامه ریزی نیستم...بیشتر دلم می خواهد اتفاقات نرم و سبک بیفتند...ناگهان...مثل دست های تو...میانِ ردیفِ نُت ها و آکوردها و دستگاه ها...آنجور که لبهایم قهرند و چشمهایم آشتی...آنجور که ما هرچه هم که بگوییم، سرانگشتانمان اسرار را به تمامی فاش می کنند...نرم و سبک و جادویی...میان نیمه شب های پاریس
آدم زُکام هم می شود، در خانه ی خودش بشود... اقلکن کسی هست در تاریک روشنِ صبحِ زود آب پرتقال و گریپ فروت بدهد دستت و قابلمه ی سوپی روی اجاق و دخترک که هی برایت شیر و عسلِ داغ می آورد...قسمتِ شیرین ترش هم زنِ همسایه است که سرِ شبی تو را عطسه کنان دیده و حالا یک ظرف شلغمِ اعلا روبرویت با بخارهایی پرواز کنان...
سلام ای شب های بیماری و تنهاییِ غربت...فکر کردن بهتان حالا چه لبخندی می نشاند گوشه ی لبم..
سلام ای شب های بیماری و تنهاییِ غربت...فکر کردن بهتان حالا چه لبخندی می نشاند گوشه ی لبم..
اشتراک در:
پستها (Atom)
