۱۲ شهریور ۱۳۹۰

شب جان ِ دلم...کتِ آبی ِ مشهور برایم می خواند وصدای لئونارد اتاق ِ قرمز را برداشته است...تو هم لابد جایی بین ِ بازوان ِ پر ستاره ی من داری خواب ِ پاستای اسپایسی ِ چار میز می بینی و جمعه بازار و تئاتر ِ شهر.... اما نگران نباش...من برایت از همه شان کمی کنار گذاشته ام برای روزی که بیایی...یا بیایم...لطفن مواظب گوشواره های خال خال ِ من باش...
بوسه ها...
سیب♥
بهش گفته بودم می خواهم امشب شامم را با ستاره ها بخورم...لابد او هم همانقدر مست بود که دست من را فشرد و زمزمه کرد که چرا که نه...آسمان ستاره باران بود...آسمان ِ آن شهر کوچک کوهستانی...نمی دانم بار قبلی که کهکشان را آن همه نزدیک و در دسترس دیده بودم، اصلن در این دنیا بودم یا نه...بهشان گفتم بیایید آرزو کنیم...هر دو با هم خندیدند و گفتند تو هم که از هر فرصتی برای آرزو کردن استفاده می کنی...گفتم چرا که نه...وقتی طبیعت این همه زنده است و جادویی...وقتی همه ی انرژی پنهانش را یکسره می ریزد توی جانمان...چه وقت بهتر از حالا برای محقق شدن اوراد ِ جادو...پس همه با هم در سکوت، زل زدیم به کهکشان ِراه شیری که آن شب انگار خانه ی همه مان بود...
همه ی راه عبور ممتد درختان تبریزی بود...آخر می دانید؟...تبریزی ها جور ِ عجیبی زیبایند، برگهایشان پیش از ریزش رنگ ِ طلائی ّ ِروشن به خود می گیرد و تابش آفتاب را روی ایوان ِ خانه ی شما چند برابر می کند...زن، همانطور که به چشمهایم نگاه می کرد، بهم گفته بود که حصار دور ِ باغ های این نواحی حتما سپیدار می شود...چون هر باغبان برای پوسیده نشدن ِ درختان ِ میوه اش یک چوب سپیدار، یا همان درخت تبریزی را فرو می کند پای درخت، آنها هم به سرعت جان می گیرند و ریشه می دوانند توی خاک ِ شما...اینطور می شود که از بالا که نگاه کنی، سپیدارها همه چیزِ این شهر هستند...
چهارم سپتامبر، یک سال ِ پیش...من داشتم می آمدم که تعطیلات روز ِکارگر را با تو بگذرانم...با خودم فکر کرده بودم چقدر بزرگ شده ام که یک روز، هواپیمایی من و آرزوهایم را بر میدارد و می نشاند یک جایی، نزدیک ِخانه ی تو...که انگار شبیه ِهمه ی آرزوهای من بودی...ما همه ی آن چهار روز را دعوا کردیم...شب ِ آخر، من چنگ زدم که دسته کلید تو و پاکت سیگارم را بردارم...بیرون، هوا هنوز پر بود از خنکی ِمطبوع آخرهای تابستان...بعدش هم که حتما یادت هست...دسته ای از موهای من بود، لای انگشتان ِ تو...من هم آنسوتر...مبهوت..
تو هم لابد یک روز...خیلی سالِ پیش...در همان باغ، از همان شاخه، گردوی تازه چیده بودی...نیست؟!؟!...حدس می زنم که دلتنگ شده باشم...حدس می زنم که تا زمستان برسد، یک چیزهایی این گوشه ی زمین، لابلای آرزوهای ِمن، رنگی از گردوی تازه به خود بگیرد...قاطی طلائی های روشن ِ تبریزی ها...گوشه ی دلپذیر ِآن باغ ِکوچک...

۰۹ شهریور ۱۳۹۰

قرص های خواب آور...قرص های رنگارنگ خواب آور...قرص های عزیز و دوست داشتنی خواب آور

۰۷ شهریور ۱۳۹۰

ممنونم آقای عزیز که امروز صبح زود مرا از رختخواب جدا کردید با آن صدای دلنگیزتان که بوی چای میداد... من شنیدن آواز پرنده ی محبوبم را بعد از سیزده ماه مدیون شما هستم...سرتان سلامت

۳۱ مرداد ۱۳۹۰

هنوز برای تو می نویسم...ازین ایوان سیمانی طبقه ی پنجم خیابان میشیگان...درین نیمه شب تابستان...هنوز قرص ماه کامل است...ماه که کامل می شود، سکوت من از شبکه ی توری ِ پنجره می گریزد...اینجا هنوز تابستان است...اینجا هنوز جادوی مطبوع شب جاری ست...روی پوست برهنه ی این شهر...این شهر که از ابتدایش تو،
بودی...و حالا هر دویتان با هم می روید توی آن صندوق...کنار شن های دریاچه

هنوز برای تو می نویسم...من هرچه که از تو داشتم...همه ی آن جعبه ی قرمز بزرگ را، که همه ی این سال
ها...قاطی لبخندهایم...اشکهایم...طُرّه های گیسویم، که کوتاه شده بود و بلند...خط به خطِ آوازهایم...همه را کنار دریاچه، کنار قایق آن پسرک، که نمی دانم اهل کجا بود...همه را با هم، همان جا...توی آن صندوق بزرگ...یک صندوق خیلی بزرگ، مخفی کردم...این شهر همه اش را از من گرفت...به امانت...یا به یغما...نمی دانم...برایم تنها آن کیف کوچک قرمز رنگ ماند...همین دیروز پسش گرفتم...خیال می کردم گم شده...ناگهان پیدا شد...صندوق را کنار دریاچه خاک کردم...در حالی که آواز می خواندم

هنوز برای تو می نویسم...برای تو که نبودی...که نبودی...برای تو که هرگز با من نبودی...این خط به خط های من تنها تو را غمگین می کند...غمگین نباش...من می روم...این شهر همه اش را در دل خود پنهان دارد...من هرگز دلبسته ی این شهر نبودم...این روزها ولی...انگار دوست ترش داشتم...رها بودم...صندوقچه هنوز کنار دریاچه بود...همیشه می توانستم به سراغش بروم...تو اما دیگر...
کجای این شهر می توانستی آرام بگیری

۳۰ مرداد ۱۳۹۰

هر بار...از دور که می بینمش...قبل ازینکه در ماشین را باز کنم...و با لبخند سُر بخورم کنارش...لحظه ای چشم می بندم و با خودم می گویم که این غریبه کیست...بعد توی دلم می گویم، خدا لعنتت کند...بعد درد می آید...درد و من، با هم سُر می خوریم کنار این غریبه ها...تو هم لابد داری یک جایی آن دورترها، لعنت می شوی...درد می کشی...و به ما..من و غریبه ها با همان لبخند نگاه می کنی

۱۲ مرداد ۱۳۹۰

دیگه نامه هاتو که می خونم دلم نمی لرزه...عکساتو حتی پاک نکردم ازینجا..نگاشونم کردم...نه که نکرده باشم...اما تخممم نیس...انگار آدمی بودی متعلق به سالهایی خیلی دور....همه ی هدیه هات تو دو تا چمدون قاطی لباس زمستونیام موند همونجا...دیگه حتی چیزی ندارم که تو رو یادم بیاره...به همه ی این یه سال که فکر می کنم، هیچ خاطره ی خوبی...هیچ خاطره ی دلچسبی با تو ندارم...حسم به همه ی این ماجراها، غصه ی ظریف یه زن جوونه که دلش برا وقتای تلف شده و محبتای دور ریخته شده ش می سوزه...نه حسرت یه دختر چارده ساله که معشوق گذاشتتش و رفته...یعنی با خودم میگم آخه اون خورش ها و معجون ها و بوسه ها...کاش جور بهتری هدر می شدند...اینه که باز آروم آروم حل میشم تو اتاق قرمز و سرم و آروم می دارم رو شونه های آدمای تازه...بی هیچ لبخندی

۲۱ تیر ۱۳۹۰

‎-یک ستاره ؟
-آری صدها ‚ صدها، اما
همه در آن سوی شبهای محصور
-یک پرنده ؟
-آری صدها ‚ صدها اما
...همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
....

۱۷ تیر ۱۳۹۰

خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم که سبک میشوم...خواب دیدم که سبک می شوم...قبل ترش ترگل بم گفته بود که خواب دیده بیمارم...هارت هارت خندیدم و گفتم پس یعنی چه؟!؟!..گفت غصه.. من دیگر نخندیدم...خواب هایم را ریختم توی یک جعبه ی آبی رنگ و دورش را با یک نخ گونی بستم و گذاشتم گوشه ی چمدانم...بهش گفتم کاش آدم ها هم برایم مثل این خانه ها بودند...وقتی موعد شان سر می رسید، دیگر برایم تمام می شدند...حتا اگر چیزی جا مانده بود دستشان حاضر نبودم بهشان برگردم...گفت اگر توی یک خانه هم این همه زندگی کنی برایت سخت می شود...راست می گفت شاید... من هنوز سرگردان کوچه ها و آدم ها بودم...توی تمام خواب هام...خواب های احمق پستم...
توی سر پایینی تیلور..ناگهان چشممان افتاد به یک "دوستت دارم" فارسی بزرگ...کنده بودندش روی زمین...ما لبخند زدیم و رد شدیم.... ما توی خنکی خوش بوی غروب تابستان خیابان میشیگان سرازیر شدیم و باد پیچید زیر دامن هایمان...بادی که همه چیز این شهر بود...
خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم غصه هایم می ریزند..سبک می شوم...دم رفتن بم گفتی نمی بوسیم؟!؟...دسته ی چمدانم را فشردم و چیزی زیر لب گفتم و رد شدم... خودت می دانستی که آن قطار ها مرا برای همیشه می برند..هان؟!؟...
موهایم را می چیدم و خواب می دیدم و قطار برای همیشه می رفت...من اما سبک نمی شدم...سبک نمی شدم....
برای تو می نویسم...در این غروب غمگین تابستان...روی همین ریل های قطار که می روند به سوی هیچ...برای تو می نویسم که انگار با من زاده شدی...یک روز حوالی بیست سالگی تو...جای پاهایمان ماند روی همان سنگفرش های برف آلود...من جادو شدم...همان روز...تا امروز...تا امروز که تابستان است...آسمان پر از قاصدک...جاده گرگ و میش...من تنها..و تو دور...دور...
جایی انگار افق، بین آسمان و دریاچه محو شده بود...همان روز که همه جا پر از مه بود...من با تو حرف زدم...یک روز دیگر، درست کنارهمان دریاچه...بیست و پنج سالگی من بود...آسمان روشن..زمین گرم...من هنوز مسخ شانه های تو بودم...که سال های سال گرمایشان را از دور آرزو می کردم...
ماه این بالاست..قطار حرکتی یکدست دارد...من همینطور که برایت می نویسم، به ماه هم نگاه میکنم...انگار کامل است...برایمان آرزو می کنم...برایمان روزهای روشن آرزو می کنم..روز های سپید...روزی کنار همین جاده، یک زن دیگر هم گرمای شانه های مردی را آرزو کرده بود...حالا آنها کنار گندمزار خانه دارند...مرد صبح به صبح موهای زن را می بافد...زن برایش آواز می خواند ...
من یک روز، یک صبح گرم...چمدانم را در دست گرفتم و به سوی تو نیامدم، پرواز کردم...تو با اخم هایت به استقبالم آمدی...من تا امروز با همان چمدان، همینجا، منتظر لبخندت ماندم...کاش میشد همین حالا،همین حالا به من لبخند بزنی...
برای تو می نویسم...که شب هایم با صدای صبحگاهیت.به خواب می رفت..و صبح های زود، چشم هایم را صدای خسته ات بیدار میکرد...حالا بدون صدایت...من چقدر...چقدر...چقدر غمگین می مانم...
قطار همیشه مرا به نوشتن می آورد...همیشه توی همه ی قطارها برای تو نوشته ام...هزاران نامه که هرگز به مقصد نرسید...می گذارم این نامه به سویت بیاید...شاید عطر چای بدهد...شاید بوسه هایم را به یادت بیاورد...یا دست هایم را...هر چه که بود..در آینه به سویم لبخند بزن...

۳۰ خرداد ۱۳۹۰

درباره‌ی غریبی و غربت دست‌های‌مان نه از کسی سوال کردیم و نه به کسی جواب دادیم. دست‌های‌مان را در جهان به بنفشه و پامچال آراستیم، در پشت ویترین یک مغازه‌ی عطرفروشی دست‌ها را برای فروش به امانت گذاشتیم. بعدها شنیدیم فقط یک مرد آراسته به مغازه‌ی عطرفروشی آمده بود، دست‌ها را قیمت کرده و نخریده بود.


دفترهای سالخوردگی، دفتر یکم
احمدرضا احمدی
خطوط موهومند ...نشانه ها مقاومت ناپذیر....چوب جادویت را که میتکانی، دل ما دو نیمه می شود...نیمی به هوای زنی در دور دست...نیمی به جستجوی یک کلاغ...
حقیقت این بود که من ماده ی سیال بنفش رنگی بودم که هر چه میگذشت بیشتر بر روی میز چوبی کافه روان میشدم...چشم انداز.روشن بود، آسمان به آبی ترین حد ممکن، و دست های او اگر چه خابالود، اما نجات دهنده... ما وزیده بودیم که جاودان شویم

۲۱ خرداد ۱۳۹۰

انگار همه چیز منتظر است که من از افسانه های پریانم برای همیشه دل بکنم...

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

یک وقت هایی آدم میرود یک جای دیگر بازی می کند...آدم میرود یک جای دیگر بازی میکند، که هم بازی محبوبش را یادش برود...اما هرچه که بازی تازه هیجان انگیز و پر سرو صدا باشد...یک جایی..یک جایی..آن ته ته های دل آدم...هم بازی قدیمی خواستنی قل قل میکند...اشک مینشاند گوشه ی چشم...آخر یک کاری میکند که بازی تازه را بی تفاوت رها می کنی و می دوی...می دوی...اشک از گوشه ی چشم پاک میکنی و می دوی...