۱۹ اسفند ۱۳۸۸

یکی از همین روزا میام سراغت

من که رفته بودم...تقریبا رسیده بودم آخرای راه...باز نمی دونم کی اون فیلم و هل داد تودستگاه...ازون نوار کوچیکا بود...من نشستم و ساعتها تماشا کردم...زل زدم تو صورتت و هی یادم افتاد که حالا آخرای اسفنده...یاد اون میز صندلی های نجیب آنترکت افتادم که یه وقتایی می شستیم روش و چایی می خوردیم...پرده های هال هم که تو دستای باد وول وول می کرد...من برگشتم پشت سرم و نگاه کردم...یه دختره بود که مثلا می خواس بگه من حواسم بهت نیس...اما با اون چشای روشنش زل زده بود تو چشام و انگار که با انگشتاش رو سر شونه م ریتم آروم مهربونکی گرفته بود...بعد...من بی حواس همه ی بالشتکا رو مرتب کردم رو تختم و فکر کردم که بابا پر بیراه هم نمی گفت...این دیوارای قرمز آروم آروم داره وحشیم می کنه...عین یه گاومیش ماده که جلو چشش یه پارچه ی قرمز گرفته باشن....اما خوب به جهنم...این همه دختر آروم و سر به راه بود که بابام می تونس یکیشونو به فرزندی قبول کنه و من و بفروشه به یکی از این سمساری هایی که دم عید حسابی کار و بارشون سکه س...بعدش خیلی جاهای هیجان انگیز بود که ممکن بود ازش سر در بیارم...مثلا یه صحرا بود که فک کنم اون زمانا که کیمیاگر خونی مد شده بود و همه سعی می کردن افسانه ی شخصی بسازن واسه خودشون توکتابه دیده بودم...ممکن بود اون طرفا پیدام بشه...یا حتی یه پسرکی بود که از خیلی قدیم عاشقش بودم...ممکن بود یه شب که از یه مهمونی عیدونه برمی گرده و همچین بگی نگی سرش گرمه منو ببینه که خوابم برده تو یکی ازین کاناپه هایی که بهشون میگن کاناپه ی عشق...چه اسمی واقعن..پووف...حالا به هر حال...پسره لابد خیلی ممنون می شد از بابام که منو فروخته به سمساری و من و بی دردسر انداخته تو بغلش...لابد اون شبم ما عین دو تا گربه ی عاشق تا خود صبح تو بغل هم ناله می کردیم و صبحشم هنوز آفتاب نزده من اثاثامو جمع می کردم و باز می زدم به دل جاده...یه نامه م با جای لب ماتیکی رو لفافش می زدم به آینه ی اتاقش واسه معذرت خواهی و این صحبتا...فرداشم حتما تو یکی ازین کافه های گانگستری کار پیدا می کردم و دامن کوتا می پوشیدم و شبا تا دیروقت واسه مشتری های مست سیبیل کلفتش رو میز می رقصیدم...بعدم که معلومه دیگه...یکی ازون مردای هیز چشم سیاه عاشقم می شد و آب توبه می ریخت رو سرم و منو می برد تا زن خونه ش بشم...یه روزی هم دم دمای بهار...همین آخرای اسفند...یه دختری فیلممو می ذاشت تو دستگاه و با پشت دست چشماشو پاک می کرد...!

۱۵ بهمن ۱۳۸۸

نشسته ام همین جا که آسمانش تنها دو ستاره دارد

برایت گفته ام؟!؟...که توی آسمان دانه ها غوغا کرده بودند و من، یکی از پیراهن های تو را به تن کرده بودم که کمکی هم گشاد بود برایم، اما گرم...نشسته بودم روی زمین، تکیه به تخت، زانوهایم جمع توی شکم....و دانه های برف غوغا کرده بودند توی آسمان...این را از قرمزی آسمان فهمیدم...آسمان قرمز رنگی که از پشت پرده ی پنجره ی اتاق تو هم خودش را انداخته بود تو...من نشسته بودم آنجا و تو مشق می نوشتی...گاهی هم زیر چشمی نگاهی به من می انداختی که محو تماشای آسمان بودم...
برایت گفته ام؟...یک پنجشنبه هایی هست توی زندگی آدم که یک صبح تا شب آسمان می بارد...یک پنجشنبه هایی هست که هوا یکجور حسرت باری لعنتی ست...یک جوری، یکجور بی قید و بندی...یکجوری که انگار می خواهد بزند توی سرت که نگاه کن...من هزاران سال است که یک پنجشنبه هایی از صبح برای یک آدمهایی دلبری کرده ام و خیال نکن که تو نفر اولی...یک پنجشنبه شب هایی هست که تو کلی آدم دوست داشتنی داری که ناگهان از همه شان دلگیری...ناگهان یکیشان می خواهد برود...ناگهان یکیشان سرت داد می کشد...یکیشان ناگهان دیگر حوصله ات را ندارد...و کسی هم هست...که هیچوقت نبوده است...کسی هست که ناگهان رفته است...
حتی یک بار...یک بار من با تو نشستم پشت یک پیانوی بزرگ...تو برایم نواختی...خیلی مهربان برایم نواختی...قبلترش ازم خواسته بودی برایت تعریف کنم یک چیزهایی را...برایم نواختی و من شروع کردم به خواندن...از یکجایی به بعد،...من دیگر نخواندم...تنها صدای ضربه های آرامت بود بر تیره ی پشت من...

برایت گفته ام هرگز؟!؟...من همیشه دوست داشتم نزدیک یک اسکله زندگی کنم...دوست داشتم شبها با صدای فریاد کشتی ها از خواب بپرم و هرگز هم عادی نشود برایم هیچ چیز آنجا...من همیشه دلم می خواسته که یک شبی...یک پنجشنبه شبی...صدای تو بپیچد قاطی صدای باران توی کوچه های این شهر..-همین شهرلعنتی که این همه دوستش گرفته ام-...و این همه تویش رفتن آدمهایم را تماشا کرده ام...که این همه قدم زده ام زیر باران هایش -تنهایی-...که این همه شب هایش را با آن اتوبان های خواستنی پرستیده ام...که توی تمام کافه هایش نشسته ام و با صندلی خالی روبرویم یواشکی حرف زدم...شهری که برایم همه ی کودکیم بوده...همه ی نوجوانیم...شهری که حالا دارم همه ی جوانیم را توی خیابان هایش جا می گذارم و می روم....

۲۶ دی ۱۳۸۸

دوست داشتم برایت نامه بنویسم...بنویسم که اینجا چه کوچک است و دل من چه تنگ...بگویم که آدمهایم هر کدام یک گوشه اند از این دنیای بزرگ و من، هر روز، بوسه ای می شوم بدرقه ی چمدانی...بنویسم، اینجا که من هستم روزها کوتاهند و زمستان هم حتی حرفی ندارد برای گفتن و از خانه که بیرون می روی انگار که آخرهای اسفند، بس که هوا بی مزه است و دل، دل بیچاره چه گناهی دارد که این موقع های سال دلش یک ریز برف می خواهد؟!؟
می خواستم برایت نامه بنویسم، وقتی بیدار می شوی از خواب و کش و قوس می دهی تنت را...می خواستم به یادت بیاورم یک صبح دلنشین را، دستهایت را می خواستم وقت تکاندن برف برای چپاندمان روی نیمکت سبز رنگ...بوی تنت را می خواستم...قاطی سوز سرما...بوی لعنتی تنت را...
می خواستم به یادت بیاورم زیبایی معصومانه ی آن روزهایم را...می خواستم ازت بپرسم چی شد که آن روز یکهو با تعجب ازم پرسیدی، خط چشم کشیدی چرا؟...می خواستم زیبایی چشمهایم را به رخت بکشم...نصیبم چشم غره ای بیش نبود ولی
دوست داشتم شروع می کردم به نوشتن برایت و اصلا صبر نمی کردم و همینجور بی محابا می نوشتم و هی با پشت دست اشکهایم را پاک می کردم...بعد فکر کرده بودم که چه رازی هست توی این نامه ها، که اشک ریختن وقت نوشتنشان این همه آسان می شود و لذتش دل آدم را به غنج می کشاند...
شب ها، شب ها...آخ از این شب ها که چه بی قرارتر دلم نوشتن می خواست برایت، تو یک گوشه نشسته بودی و زل زده بودی به بخار لیوان چاییت و به موهای من فکر می کردی که پریشان شده بود روی سینه ات و هی نامه دانیت را نگاه می کردی دنبال یک خط آشنا...و من بودم که آن دورترها لج می کردم با تو و خودم و قلقلک انگشتهایم را بی جواب می گذاشتم...

"اینجا که من هستم،انگار پنجره ندارد و باران هم که می بارد ما همه خوابیم...ما از صدای چرخ های ماشین ها توی خیابان خیس بیدار می شویم و آنقدر قدرت نداریم که بیدار شویم و به باران احترام بگذاریم و صبح هم که بیدار می شویم باران تمام شده و این دنیا زمستانی بی بخار است و ما بیست و پنج ساله می شویم چند ماه دیگر و این دل، این دل بی صاحاب هم دست بر نمی دارد!"

"اینجا که من هستم، جای تو بدجوری خالیست و دلت نامه می خواهد که می خواهد...من اما دلم تو را می خواهد...توی واقعی که انگشتهایم قل بخورند روی تنت..."

۲۰ دی ۱۳۸۸

آفتاب پهن بود کف اتاق قرمز...پهن بود رو ساق پای دخترک...اصلا همه ی خوبی پائیز و زمستون به همین بود...که آفتاب پهن شه رو ساق پا و باهاش یهو یه هرم داغ هُلپی بیفته تو دلت که یادت بیاد ای وای...دنیا چه هنوز گرمه و زندگی بخش...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...

۱۲ آذر ۱۳۸۸

بعد...همون موقع که اولین دونه برف رقصید و اومد پایین...من داشتم یه گاز خوشمزه می زدم به لقمه ی نون پنیرم...اومدم بیرون با چاییم...یارعلی گفت یاد دکتر ژیواگو افتادم با این برف...دیدیش؟...نفسمو با اون دود آبی رنگ دادم بیرون و گفتم نه....سیگارشو نصفه خاموش کرد و رفت تو...بعد، تو شیشه ی کافه دیدمش...موهام سفید شده بود...گفت بیا یکی دیگه دود کنیم...سرمو گرفته بودم بالا و فکر می کردم دنیا چه خواستنی میشه گاهی...فکرمو خوند انگار...گفت برف که میاد بزن بیرون...یجور عجیبی خوشگل میشی...نگاهم که رفته بود رو پشت بوم روبرو، نرم افتاد رو دستاش...لبخند زدم و خیال کردم داره پشت گوشمو ناز می کنه...گردنم داغ شد...صداش نشست رو لبام...مثل همون دونه ها...رقصون

۱۱ آذر ۱۳۸۸

توی صداش بغض بود یک عالم...بعد...هر چه گشت دنبال یک آغوش گرم...نبود که نبود...دماغش را کشید بالا...راهش را کشید و...رفت

۰۴ آذر ۱۳۸۸

توی تاکسی، پسرک با کسی...لابد دخترکی هم سن و سال خودش حرف می زد...یکجوری تازه...یکجوری با احترام...همه چیز را از صبح، تعریف کرد تا آن موقع...که آخر شب بود....باران می بارید...و خیابانها، تو را صدا می زد...با قدم هات...
برای دخترک گفت که چقدر راه را پیاده رفته...که سر بالایی زیاد بوده...که خسته شده...از امتحانش گفت...گفت که فردا می رود ورزش...از کلاس موسیقیش...بعد یک عالم خجالت آمد توی صداش...گفت که یک جای جدید پیدا کرده که دیزی هایش حرف ندارد...گفت که دوست دارد با هم بروند،فردا ناهار...بعد هم،خیلی مهربان...یکجوری که انگار اگر صدایش کمی بلندتر بشود...چینی قیمتی آن پشت ترک می خورد، گفت خداحافظ.
من نمیدیدمش که...نشسته بودم آن جلو،کنار راننده...چشمهایم بسته...انگشتهایم کمی بیرون از شیشه ی نیمه باز... باران...و من بودم، توی هجده سالگیم...تلفن را یواشکی برده بودم توی اتاقم...و پسرکی بود...با یک عالم هیجان توی صداش...که برایم از روزی می گفت که تمام شده بود...از کلاسهای آن روزش...ناهار دانشکده...صف آدمهایی که منتظر تاکسی بودند...کلاس ورزشی که باید می رفت...از ویولنش که کلی تمرین کرده بود...و بعد...یکجور معصومانه ای...یکجوری که دل من میرفت تا نمی دانم کجا...می گفت که فردا برویم یک جایی ناهار بخوریم...و جواب کجا هم که همیشه نامعلوم بود....و آخرسر،یکجوری...انگار که با یک چینی قیمتی حرف بزند...می گفت خداحافظ...

۱۰ مهر ۱۳۸۸

دلم می دونی چه می خواد؟!؟...اون کافه ی اسکله کوچیکه ی "ماهی ها عاشق می شوند" رو....دلم ساندویچ ماهی می خواد...دلم لک لک می خواد...دلم کوچه ی پر درخت می خواد...درختایی که دارن زرد می شن کم کم...دلم می خواد بشینم رو اسکله و پاهامو آویزون کنم و چایی بخورم و به هیچی فکر نکنم جز تو...دلم سوز سرما می خواد و لرز یهویی...دلم شهر خیس می خواد...شهر خیس

۰۷ شهریور ۱۳۸۸

من به تو نگفتم...اینجا هنوز خیلی چیزها هست که بوی تو را بدهد...همین است که باور نمی کنم...همین است که نگاهم که می افتد به برگهای تقویم چشمهایم می سوزد...می بینی؟...شهریور ماه است...تابستان بیست و چهار سالگیم هم تمام شد...من مانده ام و خیابان ولیعصر و برگهای کم کم زرد و میل شدید باران...

و برایت نمی گویم که اینجا که من هستم جای خالی حرف های تازه چه غوغا می کند...نمی گویم که می نشینم جلوی آینه...و هیچ مرد و زنی نیست که پیوسته ام شود...گویی که دخترک دوست گرفته فاصله را...و من که جا می گذارم روی خطوط....و ثانیه ها از من رنگ می گیرد...و من دور شده ام...و این همه فاصله...فاصله...که می نشیند لابلای سکوت میان دوستت دارم گفتنهایمان...و من در سکوت...دلگیری هایت را بوسه باران می کنم

تو دلگیری...و من به تو نمی گویم..نمی گویم که دلگیریت را چه دوست گرفته ام...که چه بی تاب می شوم برای بوسیدن چین های پیشانیت،وقتی که رو برمی گردانی از من...و فرو بردن صورتم در گودی گردنت ،وقتی که هیچ حوصله ام را نداری... چه بی تاب می شوم برای دوست داشتنت...وقتی که دیگر دوستت ندارم...

۰۴ شهریور ۱۳۸۸

من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام...دزدانه،در چشم ستاره ها...نه به همه ی آنها...تنها به آنها که شبیه ترند...به چشمهای تو...!

گاهی به آسمان نگاه کن__کمال تبریزی

۳۰ مرداد ۱۳۸۸

همه چیز درباره ی این دایره ی شیری رنگ...

آنقدر آفتاب داغ بود...آنقدر دخترهای بیکینی پوش ،خوشگل بودند...آنقدر پوستهایشان قشنگ زیر آفتاب جلز و ولز می کرد...آب آنقدر سرد بود...لابد من آنقدر برایشان دوست داشتنی و خنگ جلوه می کردم که دائم بهم لبخند می زدند و من را -که نشسته بودم روی لوله ی آب و صورتم را می گرفتم جلوی قطره های آب،و لذت می بردم جوری که انگار تو بهشتم و فرت فرت سیگار دود می کردم و با نیلوفر خنده های مستانه می کردم، -با انگشت به هم نشان می دادند...بعد انقدر آن آب جاری زیر پایمان لذت ِزندگی بود......انقدر همه چیز خوب بود که من با خودم گفتم لابد زندگی همین است...
بعدش هم که آن دختر خوشگله با بیکینی خال خالی سفید و سیاهش -که از صبح چشمم بهش بود-آمد و گفت "بشینم پیشت با هم سیگار وانیلی بکشیم؟" ، اصلن دیگر مطمئن شدم که این سیاره بهترین جائی بود که می توانستم توش فرود بیایم...!

۲۹ مرداد ۱۳۸۸


اين سيب هم براي تو دخترک!
دوباره فکر کن
نيوتون
هرگز آن‏چه را که بايد
کشف نکرد!

گروس عبدالملکیان

۱۸ مرداد ۱۳۸۸


پشت این پنجره یک نامعلوم...نگران من و توست...!

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند...

راه های آسون و معمولی و همه می رن و آخرش هیچ چیز خاصی انتظارتو نمی کشه...جاده های صعب العبور اما...فقط واسه کساییه که سختی و تحمل می کنن و منتظر می مونن...
طول راه شاید قشنگ و دلپذیر نباشه...اما می ارزه به رسیدنش...بی شک...!

۱۳ مرداد ۱۳۸۸


دست خودم که نیست..دستهایشان را که می بینم،_دستهایمان را_...همه ی دلم جمع می شود پشت چشمهایم....و تلنگری می خواهد انگار، برای فرو ریختن...!