۱۲ مرداد ۱۳۹۲


شب هایی هم هست که این چنین به سپیده می رسد... بی آنکه پلک بر هم بگذاری.. این پهلو به آن پهلو.. هجوم خیال های تصرف نشده... انبوه خاطرات فراموش شده... رویاهای ربوده شده...
سپیده که می زند، تو هنوز اینجایی.. مانده میان بازوان من بیدار...من پلک بر هم می فشارم و شوری خاطره ات طعم ساعت هفت صبح مرداد ماه من است...
صبح بخیر.