۱۲ تیر ۱۳۹۲

تو شبیه کسی هستی که زمانی از آن دورها، راه رفتنش شبیه کسی بود... راهی که طرّه ی موهایش را می چپاند پشت گوشش.... چشمهایش که ناگهان غمگین میشد... لبخندش که حرف می زد... که با تو حرف می زد... تو شبیه کسی هستی، که انگار از گذشته ی آدم می آید... باشکوه و مطمئن... قوی و سربرافرشته... سر در ابرها و پاها بر زمین.... دلبر هزار داماد... وفادارِ ناامید... تو شبیه کسی هستی، که انگار دیگر نمی آید... شبیه یک چمدان... شبیه یک نامه... تو شبیه شانه های یک مرد هستی، شبیه منحنی های یک زن... شبیه یک کوچ، تو شبیه یک افسانه هستی... تو شبیه، یک خلوت هستی، شبیه یک خاطره ی فراموش شده، که یک شب تابستان، خاک خورده و اسرار آمیز، زندگی می یابد... تو شبیه کسی هستی، که برای همیشه رفته است... شبیه طرح لبخندِ کسی... شبیه آغوش لمس ناشدنیِ تمام نشدنی کسی، که برای همیشه رفته است...