راس ساعت پنج صبح، من تصویر اتاق ونگوگ بودم.... کمی قبلتر از طلوع خورشید، یک نفر آمد، رنگ های مرا دزدید، روی سرم سقفی از تناسب اعداد کشید، دستهای مرا به خطوط هندسی زنجیر کرد، هر جفت را به یک تبدیل نمود، هر نامه ی عاشقانه را سوزاند، لبخند مرا با نیمروی سر صبحش تفت داد، و آخر از همه، با بی تفاوتی هرچه تمامتر، در حالی که قهوه ی صبحگاهیش را مزه مزه می کرد، در اتاق را روی من قفل کرد، چفت پنجره ها را بست، پشت به من کرد و خوابید.